|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Monday، October 06، 2008 دوباره خاتمي
خاتمي اين بار در مختصاتي تازه در ميدان سياست حاضر ميّشود।
اينك مختصات صحنه سياسي ايران ثابت كرده است كه آنسوي خاتمي خبري نيست। نه ظرفيتي بيش از او در داخل هست و نه فرصتي در بيرون.
چهرهها دوباره به سوي او ميجرخند।
در دور پيشين، ميانداران فعالان و روشنفكراني بودند كه با دستي پر به ميدان آمده بودند و خاتمي را به منزله سمبلي از يك جريان به ميدان فرستاده بودند। او ناباورانه به ميدان آمد و چنان شد كه شد. اين بار اما، خاتمي خود به ميدان آمده است و ديگران با شك و ترديد يكي يكي از راه ميرسند.
در دور پيشن، خاتمي سمبل جريان پرحرارتي بود كه از روز و روزگاري نو سخن ميگفتند। روز و روزگار اما كم و بيش به همان روال پيشين بود چنين بود كه همه انگشت اتهام به سوي او گرفتند كه چرا پرده از آن روز نو بر نميدارد. از او عبور كردند و هر يك در گوشهاي پرچمي به دست گرفت و مردم را به ادامه مسير فراخواند. اما امروز، خاتمي در اوج نااميدي و ياس در عرصه عمومي به ميدان آمده است. كساني كه يكي يكي از راه ميرسند از خود و ديگران ميپرسند واقعاَ ممكن است از ورطه اوضاع كنوني به درآمد؟ خاتمي به منزله تنها اميد اين برون رفت به صحنه آمده است.
در دور پيشين، افق انتظارات بيش از توانايي و حدود اختيارات خاتمي بود। اينك اما سقف انتظارات چنان پائين آمده است كه به خاتمي و امكان آمدن او ناباورانه مينگرد.
رقيبان و مخالفان آقاي خاتمي نيز در وضعيتي تازه هستند. پيش از اين تصور ميكردند كه او در ميدان سياست توليد شكاف ميكند. ثبات نظام را به مخاطره مياندازد و اغيار را به ميدان مياورد. همه چيز را به كار بستند تا چرخ او را پنجر كنند اما تجربه نشان داد سياست عاري از هر منازعه و شقاق خيال باطلي است। سياست از تنازع كسب انرژي ميكند اما اگر به قواعد سالم آن تن در ندهي، آن را از عقلانيت تهي ميكني و آنگاه در ورطهاي گرفتار ميشوي كه حجم مخاطرهها همه چيز را در مخاصره ميگيرد. از همه چيز بوي ويراني و فروپاسي به مشامت ميرسد
شكافي كه با خاتمي در عرصه سياسي ظاهر ميشود همان شكاف معقولي است كه مقتضي ظرفيت سياسي و اجتماعي ايران امروز است।
خاتمي آن روز در صحنه سياسي نشان داد كه اوضاع آنچنان كه گفته ميشد خوب و مساعد نيست، امروز با آمدنش ثابت ميكند كه اوضاع آنچنانكه به نظر ميآيد بد و نامطلوب نيست।
از مرد آن دوران شجاعت و تصميم و كارهاي بزرگ انتظار ميرفت، از مرد اين دوران، عقلانيت و پرهيز از تندرويهاي بي حاصل و درك حساسيت شرايط। از مرد آن دوران، گامهاي بزرگ، از مرد اين دوران از دست ندادن هيچ فرصتي براي ممانعت از ويراني بيشتر
خاتمي در آن دوره، در ملتقاي خواست عمومي براي حجم گستردهاي از تغييرات نشانده شد। اينك او به پاي خود در ملتقاي خواست عمومي براي رهايي از بحران فعلي به صحنه آمده است.
در يك كشور جهان سومي، با سنت ديرينه شكاف ميان مردم و دولت به ملتقاي خواست عمومي بدل شدن آنهم در يك فاصله طولاني رخداد شگرفي است.
Thursday، October 02، 2008 ايراني شدن مدرن ما
....هويت همواره نسبتي وثيق با شبكه ترجيحات و خواستها و آرزوها دارد و اين شبكه نيز جز در منطق موقعيت خاص ظهور پيدا نميكند. به اين ترتيب موقعيت براي هويت نه يك امر بيروني بلكه يك امر دروني است. همواره ضروري است از يك هويت و چند و چون آن در يك منطق موقعيت خاص سوال كنيم.
فقيهان و متكلمان و فيلسوفان، در باب هويت ديني و وجه تمايز ميان مومن و كافر سخن بسيار گفتهاند. هر يك تلاش ميكنند روايتي استاندارد شده از مسلمان بودن عرضه كنند. اما در زندگي روزمره، با الگوهاي عجيب و غريبي از مسلمان بودن مواجهيم. هر كس بر حسب منطق موقعيت خاص خود تكههاي چند پاره و ناسازگاري از عقايد و باورها و شيوه سلوك ديني جمع آورده است و خود را مسلمان ميخواند. هنگامي كه از سر و راز اينهمه تفاوت سخن به ميان ميآيد، خواسته يا ناخواسته بحث به منطق متفاوت موقعيت هر كس ميكشد. اين نكته در باب فرق ديني به نحوي واضحتر آشكار ميشود. چنانكه در پهنه امپراتوري اسلام، ميتوان گونههاي مسلماني را بر مبناي منطق موقعيت مسلمانان توضيح داد. اين نكته به جد در باره نحوه ايراني بودن ما در تاريخ طولاني حيات چند هزارساله ما نيز مصداق دارد
مطلب فوق، پخش كوتاهي از يادداشت اينجانب در نشريه مداراست.اين مطلب را در اينجا بخوانيد
Saturday، September 27، 2008 آخرين طواف
يادداشت زير در آخرين شب اقامت من در مكه نگاشته شده و پس از انتشار در هفته نامه شهروند امروز پس از مدتها تاخير تقديم خوانندگان اين وبلاگ ميشود.
شب شنبه است و آخرين شبي كه در مكه ميخوابيم.
با احساسي مكه را ترك ميكنم كه برايم عجيب و تازه است. ده روز بيشتر نيست كه اينجا اقامت داريم. اما چگونه است كه احساس ميكنم من به اين سرزمين تعلق دارم نه به هيچ كجاي ديگر اين خاك. گويي گمشدهاي بودهاي و تازه خانه خود را يافتهاي
من تعلق به خاك را ابتدا در خانه دار شدن يافتم. خانه دار كه ميشوي حس ميكني به جايي در اين خاك تعلق داري جايي هست كه متعلق به تواست.
اما به جد در آن اقامت نداري. خانه بخشي از تواست. تو با خانه خود را نمودار ميكني هر روز با رنگ و لعاب تازه تازه بودنت را اعلام ميكني آن را مطابق انتظارات تازه مردم ميآرايي هر آن در تلاشي تا آن را تبديل به احسن كني
چنين است كه خانه اقامت گاه تو نيست با هر صورت آن بيگانهاي خانه هميشه كوچك است، هميشه تنگ است هميشه نامناسب است تو در خانه و با خانه مسافري
اما اينجا احساس اقامت ميكنم حس نابي است حس آنكه در زمين جايي هست كه به جد اقامتگاه است محل سكونت است محلي است كه ميتوان در آن باقي ماند محلي كه تو را در آغوش گرفته است گرم است عميقاَ آشناست
انگار اينجا همان سرزميني است كه در آن متولد شدهاي
همه خاطرههاي دور در تو زنده ميشوند
تو به جد رها شدهاي بزرگ شدهآي بزرگ به قامت انسان. چنانكه مقرر است باشد و تو خود را مييابي كه حامل خاطرات تاريخي آدميزادي
و اينچنين احساس بزرگي ميكني، احساس بقاء احساس پيوند با ابديت
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري به ياد ميآوري زماني را كه در لقاي خداوند زيست ميكردي
من به جد اين دوران را در اين مدت كوتاه تجربه كردم
اين سرزمين محل هبوط آدم به كره ارض است. تجربههاي شگفت روزهاي نخست هبوط انسان هنوز از آسمان و زمين اين خاك زائل نشده است.
همه اتوبانها و ساختمانهاي رفيع در اين شهر هنوز هم نتوانستهاند عرياني وهم انگيز و اساطيري اين سرزمين را در هنگامه هبوط زائل كنند
زمين سخت سنگي و رعب جدا ماندگي و خانهاي در ميان كه براي پناه تو از بهشت نازل كردهاند
خانهاي كه در اشتياق نشستن در كنارش همه چيز رنگ ميبازد
اينحا گاه به خود نهيب ميزني هنگامي كه پاي بر زمين ميگذاري به ديواري تكيه ميدهي يا به كوه و سنگ نظر ميدوزي
به خود نهيب ميزني اينجا كه گام نهادي، پيامبران الهي گذر كردهاند اينجا تكيه گاه جبرئيل است آنجا همان نقطهآي است كه آدم شبانه روز از حسرت عميق خود اشك ميريخت
حتي آب گاه يك جرعه گلوي تو را با گلوي اسماعيل و هاجر و ابراهيم هم احساس ميكند انگار با گلوي آنان آب فرو داده باشي
اينجا به نحو شگفت انگيزي فراخ ميشوي چندان كه گويي خاطرهات به گستره تماميت تاريخ است.
به جاي آنكه آسمان سنگين باشد اينجا زمين سنگين است انگار تمامي آسمان در زمين رسوب كرده باشد
اينجا كم و بيش در قياس با زندگي روزمره همان بهشت نخستين است و لقاء خداوند چون باران به سر و رويت ميريزد
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري هستيات گاه در هيات آدم و گاه در هيات حوا ظاهر ميشود.
هنگامي كه به گرد خانه ميچرخي. هنگامي كه در صحراي عرفات قدم ميزني با دو سه ركعتي نماز حتي در حضور دست فروشها و كاسبهايي كه با شترها و موتورها تو را به تفريح فراميخوانند
تو لقاي خداوند را تجربه ميكني
بهشت آغازين را
خداوند در رنگ آسمان و گستره كوير در جايي كه آسمان و زمين گويا هر دو عريان به يكديگر نظر انداختهاند ايستاده و به تو نظر دوخته است.
اما اينجا به معناي ديگري نيز تجربه زندگي در لقاء خداوند است.
امشب كه آخرين شب اقامت ما در مكه است احساس ميكنم به گناهي از اينجا هبوط ميكنيم.
با اين تفاوت كه آدم هيجان هبوط به سرزميني ناشناخته داشت اما ما هبوط ميكنيم به سرزميني كه در همه رگ و پيهامان رسوب كرده است. خراش ديوارهايش در بدنهامان هنوز باقي است حافظه و هاضمهمان پر است از همهمه بي فرجامش
آدم به زمين هبوط كرد اما راه بازگشت به لقاء خداوند مهيا بود. اصولاَ هبوط كرد تا بازگردد. هبوط كرد تا بازگشت معنا يابد و هستي به اعتبار همين هبوط و بازگشت معنا يافت. ماجراي هبوط و بازگشت او مضمون بنيادي حيات بود. اما ماجراي بازگشت ما از چه قرار است. در زمين متولد شديم، اينك به آسمان صعود كردهآيم و ماجراي بازگشت ما بازگشت به همان خاك ابتدال روزمرهگي است.
دو منحني كه به دو سوي معگوس كشيده شدهآند اگر جه در يك نقطه عطف مماس شده باشند.
بگذريم
ميگفتم كه اينجا به نحوي شگرف حس سكونت در من پديد آورده است كويي به تارگي محل اصلي اقامت خود زا پيدا كردهام
از بس اينجا بزرگ و عميق ميشوي و پر از پيشينههاي تاريخي بلند حس ميكني شايد در هيچ كجاي اين زمين نميگنجي ديگر نميخواهي به قواره هيج كجاي ديگر اين زمين تو را ببرند انگار براي نخستين بار اندامت تكميل شده است
از تكه پارهگيهاي پيشين جستهاي
روي پاي خود ايستادهاي حس ميكني تمام زمين زير پاي تو است درست در بالاترين نقطه اين خاك ايستادهاي
همه اينها را گفتم تا بدانم چرا اينهمه عميق اينجا حس اقامت در وطن دارم چرا به جد و براي نخستين بار احساس سكونت ميكنم.
شايد حس سكونت د راينجا ناشي از آغازي است كه خود در عين حال نقطه پايان است
در هر كجاي ديگر زمين كه باشي، هستي تا جايي بروي موقتاَ از سرناجاري اقامت ميكني تا جايي ديگر در فرصتي ديگر ممكن شود در انتظاري تا هر اقامت گاهي را تبديل به احسن كني
اما اينجا قرار نيست جايي ديگر بروي و اگر ميروي عقب عقب ميروي ميروي اما هستي بدنت ميرود دلت اينجاست
درست به عكس هر كجاي ديگر كه بدنت هست اما دلت جاي ديگري است
من اينجا حس اقامت دارم دقيقاَ شايد از آن روي كه تنها اقامت داري پيش از آنكه به اينجا بيايم، خواستهايي از خداوند را رديف كرده بودم ميگفتند هر چه بخواهم خدا خواهد داد هر روز اما از فهرست خواستنيهايم كاسته شد در آخرين طواف بود شايد كه نمي از درياي رستگاري را تجربه كردم من در مقابل كعبه ايستاده بودم اما هيچ چيز نميخواستم حتي خودش را خواست خودش عميقترين آرزويي بود كه با خود حمل كرده بودم اما حتي خودش را هم نميخواستم شايد از آن روي كه روحم در پيوندي عميق با او بود حس نخواستن ميل شگفتي از ديدن و تماشا را بر ميانگيزد در هواي مقدس نخواستن هيچ چيز به تو تعلق ندارد تو نيز به هيچ چيز تعلق نداري شگفت است در چنان هوايي همه چيز تا چه حد عميقاَ زيباست.
من براي نخستين بار است كه احساس اقامت ميكنم آخر اين چه احساسي است؟.
بگذاز از خود شروع كنم
همه تجربه زندگي من در يك كلام خلاصه ميشود آدم به راستي تنهاست همين كلام ساده، همه چيز را براي من در فضاي شهري بي معنا ساخته است
انسان تنهاست يعني هيج باهم بودني وجود ندارد نه زن و فرزند و پدر و مادر و خويشان و دوستان هيچ كدام قادر نيستند التيامي بر تنهايي عميق تو باشند
تو تنهايي در حالي كه هميشه با ديگراني براي ديگران زندگي ميكني براي ديگران فكر ميكني براي ديگران مينويسي سخن ميگويي آرزوهايت براي ديگران است هوسهايت متوجه ديگران است ديگران تو را ميسازند و ميپرورند و مينوازند
اما در فضايي كه همه رگ و پي تو براي ديگران است عبارت انسان تنهاست يك معنا بيشتر ندارد: تو به واقع وجود نداري يك هستي بلاموضوعي كه در تند باد بي معناي ديگران ميبالي، ميپوسي و فراموش ميشوي
چنين است كه جمله انسان تنهاست در فضاي شهري براي من هر معنا و سازهاي را از شالوده ميشكند
انسان تنهاست يعني جهان بي معناست و تو به هيج كس و هيج جا و هيج چيز تعلق نداري
زندگي بي مكان است و بي زمان و بي مضمون تنها شكل مضحكي است در دست باد
اما اينجا همين خميرمايه زندگيام، همين جمله انسان تنهاست معنايي تازه يافته است
انسان تنهاست تنها به سوي خداوند فراخوانده شده است بي هر تعلق بيرون از هر مناسبات عزيزي است كه فقير زيسته است و حقير و اينك او را از نسبتهاي فراموش شدهاش خبردار كردهاند
انسان تنهاست و بزرگ اين احساسي است كه هنگام تكرار جمله لبيك اللهم لبيك لا شريك لك لبيك به تو دست ميدهد.
لبيك اللهم لبيك
انسان تنهاست در همان حال كه تن هاست تو به همه كس تعلق داري به همه جا
من به اينجا تعلق دارم شايد از اين روي كه در هيچ كجاي ديگر اين خاك اينهمه احساس عظمت و بزرگي ندارم.
اينجا عالي ترين مصداق عبارتي است كه آن فيلسوف بزرگ گفته بود. اينجا تلاقي شگرف ميان آسمان و زمين و خدايان و ميرايان است.
انسان در چنان تلاقيگاهي است كه به جد احساس تعلق به خويشتن احساس تعلق به عالم و به ديگران ميكند. انسان يك تنه در محل اين تلاقي شگرف باليده ميشود
كعبه محل چنان تلاقي شگرفي است. اين خانه ساده عاليترين اثر هنري جهان است. هر اثر هنري هنري است به واسطه پيچيدگي و غموضاش. اين تنها اثري است كه تمام وجه هنرياش در سادگي بي نهايت آن است.
خداوند را تجلي زميني بخشيده است و در همان حال هر تجلي زميني از خداوند را در اين هيات بي شكل نفي و طرد كرده است. اين خانه خداوند را از يك هستي مجرد از عالم بيرون برده است و آن را در يك تلاقيگاه شگرف پيش چشم نمايان ساخته است. تلاقي شگرفي ميان زمين و آسمان. به ويژه در شبانگاه كه كعبه به نحوي خيال انگيز زمين و عمق آسمان را به يكديگر پيوند داده است.
عمق آسمان را به عمق زمين. چنانكه در روايات گفتهاند كه پايههاي كعبه بر عميقترين و زيرينترين لايههاي زمين نيز متكي است.
اينجنين عمق زمين را به عمق آسمان پيوند داده است. اما مهمتر از اين پيوندي است كه ميان خدايان و ميرايان برقرار ساخته است. چرخه طواف به نحوي سحر انگيز نشانه اين تلاقي افسانهاي است.
وطن جايي است كه به جد تجليگاه چنين تلاقي شگرفي باشد.
همه اينها را گفتم اما هنوز به درستي در نيافتم كه چرا اينهمه به اينجا احساس تعلق ميكنم
نكتد به راستي اينجا ملاقاتي ميان من و خدا رخ داده باشد نكند زلفي برون نهاده باشد نكند جلوهاي كرده باشد كه ديگر نه چشم به سوي ديگري تمايل يابد نه گوش و نه پاي
نكند رازي در من شكفته باشد نكتد جرعهاي در كار بوده باشد نكند از بادهاي سرمست شده باشم گه خارج شدن از اين سرزمين را دشوار كرده است
ملاقاتي در كار نبود همين قدر بود كه نشانههايي بر من پديدار شد. همين قدر بود كه مرا به سوي او فراخواندند. گويي تنها نداي يك منادي جان و روحم را نواخت
احساس اقامت ميكنم شايد از آن روي كه نميخواهم از دسترس نواي جاري اين منادي پير دور بمانم.
ملاقاتي در كار نبود. اما اشارتهايي بود. نه يكبار دوبار. در همان روزهاي آخر كه افطار روزه رمضان را در هنگام طواف تجربه ميكرديم، اشارتي دريافت كردم. اول كودكي كه شوريده بر شانه پدر خود نشسته بود و فرياد ميزد كعبه كعبه كعبه. نواي مصرانه پرشتاب و كودكانهاش يك لحظه بيشتر نتوانست توجهم را از توزيع كنندگان خرما در كنار چرخه طواف منحرف كند. اما بار دوم اتمام حجت بود. صبح همان روز در هنگامه طواف پسر سه چهار سالهاي كه در آغوش پدر خود لميده بود مرا به خود متوجه كرد. پسرك چندان زيبا بود كه چشم برداشتن از او ناممكن بود. بخصوص چشمان درشت و فريبايش. طواف ميكردم اما چشم به او دوخته بودم. چندي گذشت. پسرك به چشمان خمار مرا مينگريست. يكباره برخاست. دست خود را به سوي كعبه گرفت. دستانش كوچك بود اما چنان كشيده و دقيق به سوي كعبه نشان رفت كه ديگر جايي براي انكار باقي نماند. آنقدر دست خود را نگاه داشت تا انكار از دلم برخاست. آنگاه دوباره بر شانههاي پدر لميد.
جالب بود كه اين صحنه همسفرم را نيز مجذوب كرد. اشارتي بود كه به هر دوي ما تا امكاني براي احاله به خيال نماند.
اشارتي بود اما مگر در اين جهان چيزي بيش از همين اشارتها رهنمون ماست. اشارت نحوي ملاقات ضمني بود
استاندارد من براي تشخيص وطن تغيير كرده است. جايي كه خالي از اشارتهاست اقامتگاه نيست.
امشب آخرين شب است و تجربه اين سرزمين پايان مييابد
دلم سخت گرفته است
بخش بزرگي از زندگي را پشت سرگذاشتهام
اما هيچ كاه بنده نبودم شايد احساس اقامت و سكونت من ناشي از اين تجربه ناب بندگي باشد.
تجربه بندگي تجربه نابي است كه براي اولين بار جرعهاي از آن نوشيدم در اين سرزمين
سر كه بسپاري و بچرخي عاشقانه بچرخي امكاني است براي منتشر شدن منتشر شدن با دانههاي زرين آفتاب صبج گاهي
بچرخ آنقدر كه در طواف صبح پرنده باشي و در موسييقي كلام نسيمي كه هر از گاهي ميوزد مست مست به خاك افتي
بچرخ از چپ به راست چنانكه همواره قلبات به سوي خانه باشد. ايمان بياور تا بداني تا كسب معرفت كني بچرخ و دل بسپار كه بنده اينچنين بزرگ ميشود
بنده كه باشي انگار خون از رگهايت بيرون ميريزد استخوانهايت فروميريزند و تو سبك ميشوي خالي ميشوي مست ميشوي چشمانت عميق ميشوند زيبا ميشوي
بنده كه باشي با هيچ چيز و هيج كس بيكانه نيستي بندگي راز آشنايي است بندگي بيگانگيها را ميزدايد بيگانگي با آب و نسيم و خاك را
هستي اما در بدن ديگران هستي در چشمان ديگران
با باد ميوزي با پرندگان ميخواني
هستي و در عين حال نيستي نيستي را در عالم هستي تجربه ميكني
اينجا وطن اصلي من است و شايد راز اين احساس در همان حس غربب بندگي نهفته باشد بنده كه گويي براي اندوه عميق گسيختگي خود پاسخي در خور يافته است اينجا محلي است كه گويي ميتوان پيوست ميتواني بپيوندي طواف تجربه پيوند است طواف مدار پيوستگي است
اينجا وطن من است شايد از آن روي كه براي نخستين بار التيامي براي عسرت جداماندگي خود يافتهام
پيش از حركت به سوي مكه، همه كس از من ميخواستند كه براي شان دعا كنم. نمازي بخوانم يا حتي طواف كنم
آنقدر مصرانه و گاه با التماس ميخواستند كه تو نميتوانستي جدي قلمداد نكني. حتي اگر خود چندان اعتقاد نداشته باشي
از همان روزهاي نخست كه به اين سرزمين آمدم، افراد را در ذهنم ليست كردم و برايشان نماز خواندم، در هنگام طواف به يادشان بودم، سجدههايي به يادشان به خاك سائيدم. عهدهداري اين مسئوليت احساس عجيبي به من داده است. من به جد باب رحمت شدهام. گويي به پنجرهاي بدل شدهام به سوي خداوند و نسيم رحمت الهي است كه از پنجره من به بندگان خدا ميوزد
اين احساس عجيبي به من ميبخشد. من كه هستي كدرم مانع از گذر هر عنايتي به خويشتن و ديگري بود اينك چنان شفاف شده است كه تجربه عميقاَ لطيفي از خويشتن پديد آورده است.
من احساس اقامت ميكنم شايد به واسطه همين نسبت عميق. مگر اين نيست كه وطن ديار آِشناييهاست. هر غريبهاي به تو پناه ميجويد تا از عسرت غريبگي بگريزد. خوب من گويي آشناترين عضو اين مجموعهام كه اينچنين به باب رحمت همه بدل شدهام. واسطهاي ميان خداوند و ديگران.
در كجاي اين خاك من اينهمه آشنا هستم. چرا حس وطن نكنم.
من مينويسم و در نوشتن خود انگار اقامت خود در مسجد الحرام را طولاني ميكنم
گويي نميخواهم از مدارش خارج شوم
بگذار باز هم جستجو كنم چيزي در اين حس و ميل شديد به اقامت هست چيزي هست كه در اين وطن نخستين از آن غفلت ميكنم
در طواف به ويژه رازهاي عميقي هست كه گويي در رگ و استخوانم ريشه كرده است اما به زبان نميآيد
اگر ميتوانستم در تجربه بندگيام عميق و جديتر از اين باشم كه هستم، شايد در همان دور هفتم از زمين گسيخته ميشدم و ميپيوستم. ماجراي اين طواف، ماجراي نيرومند سوداي پيوستگي جهان گسيخته است. ميچرخم و گويي جهاني نيز با من ميجرخند. گويي در خوانش سرودي مشاركت حستهام كه ترجمان بازگشت به خداست. من نوايي خرد در اين طوفانم.
شايد اينجا اقامتگاه است چرا كه اينك همان جا روحم خانه كرده است كه در همه زندگي در طلب آن بوده است
با خود ميگويم چقدر بيهوده است زندگي بي تجربه ناب اين سرزمين شگفت
هنوز نرفته دلم تنگ شده است با اينكه اينجا هستم اما همين اجبار كه بايد در تدارك رفتن باشيم ميان من و اين اقامتگاه بنيادين فاصله انداخته است. دلم در اين سرزمين براي اين سرزمين تنگ شده است.
خيال بازگشت مرا از اين سرزمين دور كرده است
من گويا به جد در حال هبوطام
ميگويند بزرگترين گناه در اين سرزمين نااميدي از فضل خداوند است اما من قادر به ترك اين گناه نيستم اينك در حال هبوط از اينجا كه سوداي بهشت بود و خيال و خواب زندگي در لقاء خداوند گناه نااميدي را به دوش ميكشم و شايد هبوط كفاره همين گناه است ميروم تا كفاره همين گناه را بپردازم
ميروم تا در سرزميني كه براي هبوط مهياست پاي در گل زندگي فروبرم سر در آخور روزمرهگي و تكرار
من از هبوط خويش سخن گفتم اما اينجا پيش از ورود به اين سرزمين من با تجربه شگفت هبوطي نيز دست به گريبان بودم و دريافتم كه هبوط هميشه اينقدر حقير و ميانمايه و بي معنا نيست
اينجا در لقاء خداوند سرزميني ديگر نيز هست كه تجليگاه هبوط عميق انساني است. هبوط از آن نوع كه ياداور سخن خداوند پيش روي فرشتگان مدعي بود هبوطي كه به واسطه عظمت آن فرشتگان به سجود آنسان فراخوانده شدند
سرزمين پيامبر نشان از هبوطي چنان دارد
در مكه هر چه آسماني است در زمين رسوب كرده است و زمين نيز رنگ و بوي آسمان دارد. اما در مدينه اين آسمان است كه رنگ و بوي زمين دارد. و اين هر دو ملتقاي شگفتي است ميان زمين و آسمان
اولين مواجههام با مدينه، رويارويي با عظمت انساني بود كه هر چه را كه آسماني است به وهم و پندار بدل ميكند
پيامبر آنقدر عظيم و بزرگ و با حشمت و جاه نشسته است كه خدا را فراموش ميكني
عجيب بود در نمازهاي مسجد مدينه هر چه تلاش ميكردم قادر نبودم از اين حس عجيب بگريزم و بر محمد به جاي خداوند سجده نكنم
تازه در مييافتم آيهاي از قرآن را كه مومنان را فراميخواند كه بيامبران را ستايش نكنند.
اما من در مقابل محمد گويا قادر به كنترل خود نبودم
همواره خداوند در هيات محمد در ذهنم خطور مي كرد. خداوند در اندام و قواره محمد پديدار شده بود
بيهوده نبود كه در مدينه براي اولين بار معناي الله اكبر را فهم ميكردم. الله اكبر در فضاي شهري كه همه چيز و همه كس حقير و بي مايهاند هيچ معناي مجصلي ندارد. خدا بزرگتر از چه چيزي است؟. اصلاَ بزرگتر بودن از هر آنچه در زندگي روزمره ما بزرگ جلوه ميكند واجد چه ارزشي است؟. فضاي متعارف، انسان متعارف و ميانمايگي، پرورنده ميانمايگان است. خدا بزرگ تر است از هر چه به تصورمان ميآيد و هر چه به تصورمان ميآيد ميانه و خرد و حقير است.
الله اكبر تنها در حرم پيامبر است كه برايم معنا پيدا كرده بود. اين كلمه ضروري بود چرا كه اگر نبود ، به جد ميايستادي و با فخر به محمد سجده ميكردي كه نشان بزرگي و عظمت انسان است.
خدا و قرآن و كلام الهي گويي در جشم انداز مدينهاي كه هنوز مكه را تجربه نكرده دست افزارهاي محمد بودهاند تا مردم ميانمايه عرب را به سمت چشم اندازهاي بزرگ بخواند
مدينه پيش از تجربه مكه، مدينه فخر انساني بود در مقابل شوكت خدايان مكه.
مدينه تنها گواهي بود بر صدق و درستي همه داستانهايي كه شنيده بوديم و مثل افسانه در خاطرههاي شيرين كودكيمان جاي داده بوديم. يا دست افزارهايي كه به مدد آنها روايتي ايدئولوژيك ساخته بوديم و اينك همه را ترك كرده بوديم تا زندگي كنيم و شاد باشيم و خوش
جهان ما جهان وانمودگيهاي محض است. محمد درجهان وانموده ما، شخصيتي بود كم و بيش مشابه با ستارههاي سينما. چندي جداباند اما اگر بيش از حد ظاهر شوند از چشم ميافتند. در منطق جهان وانموده ما محمد كم و بيش از چشم افتاده گويي دورانش به سر آمده است.
اما در مدينه هنگامي كه به جشم خانه و ستوني را مشاهده ميكني كه محمد مينشست و عهد نامه امضا ميكرد، و ستوني كه علي بر آن تكيه ميكرد و از او حراست مينمود، هنگامي كه خانه ساده او را در ابهت مسجد نبوي مشاهده ميكني، نشانههاي هنوز باقي مانده از جنگهاي پيامبر را ميبيني و جايگاهي كه در كنار خندق مينشست و عبادت ميكرد، يكباره همه چيز دگرگون ميشود.
از خمار جهان وانمودهات خارج ميشوي.
او از همين نقطه از جهان داستان شگرفي را آغاز كرد كه نه تنها هنوز پايان نيافته است بلكه شايد به نقطه اوج خود نيز نرسيده است. هم اينك بخشي عظيم از جهان را در پوشش قرار داده است، او يكباره تصويري شگفت پيش چشم تو ميآورد. از همه صور وانمودگي خارج ميشوي. واقعيت چنان بزرگ و شگرف است كه همه صور وانموده را ويران ميكند. به عظمت داستان كه ميانديشي نفس در سينهات حبس ميشود.
او بنيادگذار بزرگي است كه بي او به هيچ روي تاريخ حيات انساني را نميتوان نوشت و فهم كرد.
انسان در اين قواره بزرگ، در آن خانه كوچك
تنها يكبار جرات كردم به محرابش نزديك شوم. جايي ايستادم كه كم و بيش در كنار او بود. قدرت ايستادن همان نقطهاي را كه به نظر ميآمد ميايستاده نداشتم.
جايي ايستادم كه كم و بيش در كنارش باشد
به نظرم آمد كه گرماي بدنش را احساس ميكنم به نماز ايستاده بودم و الا فرار ميكردم. نفسم در سينه حبس شد.
به ركوع و سجود ميرفتم اما هيچ ذكري به زبانم نميآمد .
هيچ ذكري
تنها بلند و كوتاه ميشدم.
به همين قدر كه نماز به پايان رسيد برخاستم و فاصله گرفتم فرار كردم.
او آنجا بود
كويي در همان حوالي خانه رفت و آمد ميكرد. يك آن ترسيدم از شدت فشار سكته كنم. قلبم به جد در فشار سنگيني بود
من او را احساس كردم شايد تنم به تنش خورد
تجربه مدينه پيش از تجربه مكه. تجربه واقعيت فاخر انساني بود در مقابل افسانههاي خدايان. احساس كفر آميزي داشتم. تجربه مدينه پيش از ورود به مكه تجربه عظيمالجثه شدن بود. تجربه نخوت و غروري شگرف
و چقدر حقير بودند زائراني كه در مدينه سفره عزا پهن كرده بودند. آخر چطور ميتواني در مدينه گريه كني حال كه اينهمه حماسه در جريان است.
مدينه پيش از تجربه مكه، عرصه حماسه انساني بود. محمد شيري بود كه از كوههاي آتشين اطراف مدينه بيرون حسته بود. آمده بود تا به افسانه هاي خدايان نقطه پاياني باشد و به همه بندگان حقيري كه سر پيش خدايان سنگي و سربي به زمين ميسودند ثابت كند كه انسان خود چه افسانه بزرگي است و اينك اين خداياناند كه بايد پيش پاي انساني به خاك افتند
گاهي احساس ميكردم كه خداي يگانه افسانهاي است كه محمد سرود تا مردمان را از عسرت بندگي به خدايان خودساخته برهاند و گامي به سوي باور خويش بردارند.
خدايي كه در آسمانهاست و در زمين نيست، زمينهاي براي باور به خويشتن بود
اما مكه همه چيز را در هم شكست و نشان داد كه محمد همه عظمت خود را وامدار بندگي خداست. كه بنده خدا يعني خليفه خدا و خليفه خدا بديل زميني خداست در قد و قوارههاي محمد
اينك از چشمانداز مكه به مدينه مينگرم ماجرا به كلي دگرگون شده است.
مدينه نشان ميدهد كه هبوط به هيچ روي ماجراي سقوط انسان از ملكوت الهي نيست. بلكه به خلاف هبوط آغاز كردن داستان انسان است كه قرار است به جانشيني خداوند آغاز گر خلقتي تازه باشد و جهاني تازه.
خداوند اراده كرده بود تا بديلي براي خويشتن بيافريند بديلي كه بي حضور او همه هستي بي معنا و سرد و ساكت بود.
به اين معنا هبوط به هيچ روي با سقوط هم معنا و هم عنان نيست.
هبوط آغاز است. آغازي بزرگ و عظيم.
به خلاف مسيحيان كه هبوط را از آن ميانمايگان ميپندارند و انبياء را استثنايي بر قاعده هبوط. احساس ميكنم ماجرا معكوس است. پيامبران مصاديق هبوطاند و ما ميانمايگان بيشتر تماشاگران و كمتر مشاركت كنندگان در داستان عظيم هبوط.
هبوط داستان از زاويه برون جستن خداوند است. خداوند كه در برهوت ابديت ميزيست، اينك به مدد ماجراي هبوط از قوه به فعل آمده است. اين خداوند است كه در زمان ميشكفد و در زمين ميآفريند. اين خداوند است كه به مدد زمين و به مدد تحقق زمينياش خلق ميكند، ويران ميكند، ميشكوفد و ميشكوفاند، ميپژمرد دوباره خلق ميشود و خلق ميكند.
خداوند اينك در طوفان رويدادها و رخدادگيهاي اين زمين در چهره محمد شكفته است.
مدينه پس از وصال كعبه، چهره تازهاي يافت. اينك به نظرم آمد كه محمد حاصل طواف است. حاصل بندگي است. تنها به اكسير بندگي است كه ميتوان اينهمه بزرگ بود. و محمد زاده كعبه است.
تنها خداي كعبه است كه ميتواند در خلقت خود چنان بديع و تازه باشد كه موجودي همانند خويش بيافريند. خدايگونگي محمد حاصل آفرينش خليفهاي بود كه به جد همچون خداوند ميآفريند، شالوده ميشكند، جهاني تازه ميآفريند و هر آنچه را هست به خدمت خويش دگرگون ميكند.
انسان حاصل گسيختگي از خداوند است و خداوند به مدد همين گسيختگي است كه اميد به معرفت خود دارد.
اما و هزار اما از اين گسيختگي. گسيختگي از سويه خداوند پيش شرط شناخته شدن است، اما از سويه انسان، شرايط هجران و اندوه و جداماندگي. گسيختگي است كه عسرت سرگشتگي را براي انسان زميني به بار آورده است. جهان با انسان از هم گسيخته است و انسان گسيخته تنهاست. حقير است. ناآرام است. فاني است و دلشوره جاودانگي دارد.
انسان گسيخته عقيم است. برساخته خود را خداي خود ميسازد و جهان و زبان و هستي را كه در دامان آن باليده برساخته خويش ميانگارد. عقيم است و سر در كلاف ناگشوده خويش باقي ميماند.
خداوند به واسطه ناشناختگي آفرينشگر انسان بود اينك انسان به واسطه سرگشتگي خود آفرينشگر فصل تازهاي در خلقت: بازگشت و توبه به سوي او
گناه كه اينهمه در ادبيات ديني از آن سخن مي رود به همين ماجراي گسيختگي وابسته است. انسان با هستي و سخن گفتن و زندگي كردنش گناهكار است چرا كه گسيخته است و به سوي منزل ديگر هستي كه همان بازگشت است فراخوانده ميشود.
ماجراي طواف همين بازگشت است.
شايد به همين سبب نيز بود كه من مكه را وطن خويش يافتهام. مكه عرصه تجسد و تجلي بازگشت است. اگر اين سرزمين عرصه هبوط و آغاز گسيختگي بوده است همين سرزمين نيز عرصه بازگشت است.
از محمد ميگفتم، محمد حاصل اين بازگشت بنيادي است. و در پرتو اين بازگشت و به بركت طواف است كه او به اتصال ميرسد بنده ميشود و بنده‹اي كه اتصال يافته است اينك به خداي زميني بدل ميشود.
در پرتو بندگي خود، در مييابد كه عالم و طبيعت و مه و خورشيد همه بستر هستي او به شمار ميروند به اينهم نماز ميگذارد تا سر بر آستان خداوندان زميني ننهد. و در عين حال خود به يك خداي زميني بدل شود.
و انيچنين پيروان خود را فراميخواند كه بجاي ستايش او بر زانوان عزم خود بزخيزند و آفرينشگر داستاني تازه از دنياي هبوط باشند. داستاني تازه از فعليت خداوند در زمين
در مكه به نسبت ميان مكه و مدينه نيز ميانديشيدم. نسبت ميان مكه و مدينه نسبت هستي اصيل انساني و سياست بود. فضاي مدينه پر بود از ابرهاي سياست اما فضاي مكه تو را در مرزهاي هستي و نيستي در تجربه عظيم و بزرگ زندگي قرار ميداد. نوعي تجربه حدي بود. تو را در حدهاي زندگي جاي ميداد.
اينك از خود ميپرسيدم چه نسبتي است ميان حس و تجربه حدي و حيات سياسي. چه نسبتي است ميان ميدان مكه كه خداوند مياندار آن بود و مدينه كه محمد مياندار آن است.
اين پرسشي بود كه پاسخ آن را به آينده موگول كردم.
از اين سرزمين ميروم سرزميني كه به راستي بهترين سرزمين است.
رنگ خاكستري اينجا در اين افق به هيچ روي مشهود نيست.
ميروم مثل كسي كه از سمفوني بزرگي بازگشته باشد. اينجا كساني مينوازند شب و روز كه زمين و زمان و ستارگان با آن مي چرخند.
دلم گرفته است چيزي براي نوشتن ندارم
اما احساس ميكنم امشب آخرين شب زندگي من است اگر هم نباشد خوب بود كه ميبود. يا اگر هم ميبود فرقي برايم نداشت با تداوم زندكي كه اينك رو به هبوطي از جنس ميانمايگآن دارد.
چيزي براي نوشتن ندارم اما تنها دلم ميخواهد بنويسم. نوشتن امشب مثل عكسهايي است كه از روحم ميگيرم. نه يك بار كه صد بار دلم ميخواهد تا صبح عكس بگيرم تا بعد يكي يكي بنگرم شايد در آن ميانه چيزي يافت شود.
امشب براي روح من مثل شب احياء است. زماني كه بخصوص در دوران نوجواني و جواني مينشستم و مرور ميكردم خود را. مرور ميكردم تا افقي پيش چشمم گشوده شود
اما امشب ته در صدد مرور خويشتنم و نه در صدد گشودن جشم اندازي براي آينده
تنها دلم ميخواهد كه همه چيز همينطور كه هست تداوم يابد.
من خواهان كش آمدگي نقطه حالم. مرده شور گذشته را ببرند. مرده شور هر چه آينده را
اين همان حس عميق وطن است. وطني كه خودش و آن اش را ميخواهي. نه گذشتهاش را نه آيندهاش را. هر كدام خراشي بر چهره وطن است. در وطن كه جاي گرفته باشي خيالت هيچ كجا نخواهد رفت. سر و پا چشم ميشوي و به آن خيرهاي. سراپا گوش.
در وطن نبودي كه هر آن خيالت جاي ديگر ميرود. درگير كابوسهاي گوناگون ميشوي. اينك ميفهمم همه آن خيالات و كابوسها به جدايي و گسيختگي از وطن مرتبط بودند و آنهمه خيالات همه خيالات وطن بودند. اينك كه در وطني گويي همه روياها از تو رخت ميبندند. تويي و آغوش گرم وطن. چهره باب و زيباي وطن.
هنگام راه رفتن از جايي به جايي منتقل ميشويم. هنگام سخن گفتن از جملهاي به جملهاي ديگر و زمان نوشتن از بخشي به بخشي ديگر
من اما مينويسم بي آنكه بخواهم از چيزي شروع كنم و به سمت مقصودي حركت كنم مينويسم تا ايتساده باشم تا معنايي به معنايي ديگر حركت نكنم. مينويسم تا بنويسم
من با نوشتن طواف ميكنم.
اما به قول حسن رياضي در طواف هر يكبار كه به گرد خانه بچرخي بكبار هم به گرد خود چرخيدهاي
طواف و چرخيدن به گرد خانه و به گرد خويش، موجب سرگيخه ميشود. سرت خالي ميشود حتي فرصت و مجال جهت گيري را نيز از دست ميدهي. شايد اگر همينطور دو سه شبانه روز بگردي نيرويي تو را از جا بكند.
شايد تنها به مدد آن بتواني اقامت خود را تا ابد بيمه كني. بماني
چگونه به خانهام پشت كنم در حالي كه تصور ميكنم هر چه دارم در انيجا جا خواهم گذاشت. در حالي كه احساس ميكنم به سرقت خواهم رفت. دوباره به پايان خواهم رسيد.
اينجا به سينه مادر شباهت داشت. چندان ميمكيديم كه چكههاي شير همه جانمان را خيس ميكرد. چسبيده بوديم و ميمكيديم. چگونه مادر آغوش خود را بر ما ميبندد.
كاش در حدي خورده بوديم كه ديگر نفسمان بر نميامد.
دل بارگشت ندارم.
كجا بروم. اگر به همينجا تعلق داريم چرا بايد برويم. در جايي كه جاي ما نيست چه بايد بكنيم. حال كه وطن خويشتن را ديدهايم چگونه به آب و نان آن غربت سرا خو كنيم.
شايد آدم در هنگامه هبوط همين نغمهها را سر داده بود.
شگفت انگيز است كه خداوند ماجراي خود با آدم را در دوران ما مضاعف كرده است. يكبار هبوط جد ما به زمين و يكبار هبوط ما از اين سرزمين به سرزمينهاي متعارف روزمرهگيمان.
خدايا كعبه را در زمين قرار دادي تا آدم از اندوه گسيختگي و هبوط از ميان نرود. با تو در آن نجوا كند و سوداي بازگشت از زمين رخت برنبندد.
ما از سرزمين هبوط آدم به سرزميني ديگر هبوط ميكنيم. كعبه زندگي ما كجاست كه گرداگرد آن بچرخيم و حس بازگشت در ما بيدار بماند؟
دور كعبه حركت دايره وار بود. پايان طواف به سعي ميانجاميد كه حركت خطي ميشد و پايان سعي ورود به خيابان و كوجههاي مكه بود كه حركت سويههاي متعارض و متناقض مييافت. ما در مكه از كثرت خيابان و كوچههاي مغشوش شهر، به حركت خطي سعي و از آنجا به حركت دايره وار كعبه ميپيوستيم. اينك چه كنيم كه در اغتشاش و كثرت فضاي شهري گم ميشويم. سويهها از دست ميدهيم و در برهوتي از برزخ و تعليق عمر را از سر ميگذرانيم؟
Monday، August 25، 2008 دريچهاي براي تماشا
سفر ذات زندگي است. هر سفر ابتدا و انتهايي دارد همچون مرگ و زندگي كوتاه يا بلند، آسان يا دشوار، بي زاد راه يا پربار و هموار با همراهي دلخواه و نادلخواه يا يكه و تنها سفر تجربه منحصر به فردي است در سير آفاق و انفس خاصه آنكه به انتظار آن بوده باشي। همچون رهايي از زندان يا تولد كودكي از پس ماهها يا سالها سفر پاسخي به روج جستجوگر آدمي است براي ديدن شنيدن و آموختن براي خارج شدن از چرخ عادات آنچه تاكنون زيستهاي اينكه زمين و زمان خود را يگانه و بي نقص نپنداري اينكه ديگراني هستند در اقليمي ديگرگون
سفر دريچهاي به جهان درون و بيرون آدمي است براي تماشا। پ. ن. اين وبلاگ براي دو هفته پست جديد نخواهد داشت. در سفري هستم با يك دوست همراه (دكتر حسن رياضي) اينجا دسترسي به اينترنت بسيار دشوار است. از يك فرصت كوتاه دسترسي استفاده كردم و از دكتر خواستم چند خطي براي وبلاگ بنويسد. نوشته فوق حاصل قلم اوست. به اميد ديدار پس از اين سفر شگفت.
Monday، August 18، 2008 تولد دال
وبلاگ سايت دوست عزيزم دكتر حسين قاضيان با نام دال سرانجام متولد شد
مدتهاست به او توضيه ميكنم كه حيف است در اين عالم مجازي حضور نداري। اما او نميآمد چرا كه اگر كسي او را از نزديك بشناسد ميداند اگر دست به كاري شود حرفهاي عمل ميگند. حساب همه چيز را ميكند، جوانب آن را خوب ميسنجد و طبعاَ همه چيز طول خواهد كشيد.
گويي عادت ندارد به آنكه همينطور باري به هر جهت دست به كاري شود। در يادداشت اول محورهاي چهاردهگانهاي به عنوان رويه و سياستهاي كلي نوشته است. براي من كه هميشه همه چيز را سهل ميگيرم، محال است اين محورها قبل از شروع كار به اين وضوح و دقت به ذهنم خطور كنند.
با او در باره نام صبحتي نكردم، اما بعيد ميدانم بي جهت عنوان دال را بر وبلاگ خود نهاده باشد। او پر است از نگاه و زبان و كلام نكته سنج. او خوب ميداند كه چگونه امور به ظاهر كوچك كه با بي اعتنايي از كنارشان ميگذريم، دال بر امور بزرگاند كه شب و روز از آنها ميناليم.
او با اين نكته سنجيها هميشه مخاطب را در نوعي وضعيت دوگانه قرار ميدهد। از يك طرف باور نميكند كه چنين ربطهايي وجود داشته باشد، و از طرف ديگر حيرت ميكند كه چگونه آنچه را ما به خط درشت بر تابلوهاي جامعه و سياست و فرهنگ ميخوانيم او بر رفتارهاي ريز افراد معمولي مي خواند.
من و حسين قاضيان دقيقا هم سن هستيم. ما بيش از يك دهه از عمر و حواني خود را غرق در ادبيات و فوران گفنارهاي ايدئولوژيك تجربه كرديم। اما از دهه هفتاد به اينسو، هر يك در تقابل با سنگيني آن فضا به جايي پرتاب شديم. دريافت عميق آن فضا، براي جوانان امروز با كالبد شكافي جايي كه ما در آن پرتاب شديم نيز ممكن است:
از طريق موقعيتهايي كه به آن پرتاب شديم نيز ميتوان به جايي كه بوديم راه برد।
حسين قاضيان توان بسياري دارد درآنكه حرفهاي كلي و گنده گنده را از رفهاي بلند فرود آورد به زمين بنشاند، آنها را تكه تكه كند و در باره اجزاء آن با نكته سنجي تمام سخن بگويد. امور كلان و مجرد را اصرار دارد به امور مشخص و قابل لمس تبديل كند. اين درست در تقابل با فضاي دوران ايدئولوژيك انديشي است كه هر تكانه كوچكي از واقعيت ما را يكباره به آسمان مجردات و مفاهيم انتزاعي پرتاب ميكرد।
درآن دوران اصرار بر آن بود كه هر امر جزئي را در پرتو يك تصوير كلان كلي بايد ديد و تفسير كرد। به اين ترتيب و به واسطه آن تصوير كلي، همه چيز به همه چيز مرتبط بود و از همه چيز همه چيز قابل استنتاج. اما در اين روايت متفاوت كه حسين از امور ميدهد بسياري از ربط و اتصالات ذهنيات از هم ميگسلند. با حوصله بايد بنشيني صدها پيچ و مهره را با هم بيازمايي تا ربط و اتصالي قابل اعتماد بيابي.
من اما هنوز از قماش همان ربط و اتصالات كليام। در مقابل حسين كه قرار ميگيرم گاهي كلام در زبانم يخ ميزند.
تولد وبلاگ سايت حسين قاضيان با سومين سالگرد تولد وبلاگ من همزمان است। به اين ترتيب در اين جهان مجازي سه سال از او بزرگترم.
مطمئن هستم كه ورود حسن قاضيان به عالم وبلاگ نويسان محيط نه چندان غني محبط وبلاگ را در حدو اندازههاي چشمگيري بهبود خواهد بخشيد।
تولد وبلاگ سايت دال را تبريك ميگويم।به او و همه وبلاگ نويسان عزيز
Thursday، August 14، 2008 مسافر از زمان؟
اگر درست فكر ميكنم كه زمان از جنس حركت و رفتن است و مكان از جنس ماندن و سكون، سفر هميشه از جنس اولي است سفر طرد مكان است. نفي سكونت است. منزلگاه هميشگي را وانهادن و از منزل به صور موقت آن كفايت كردن. سفر پيش از اينها يك تصادف و امكان بود। خدا بايد ميخواست و همه چيز دست در دست هم ميسپرد تا تو به يك مسافر بدل شوي. از سكونتگاه هميشگي كه پرشده بود از خستگي و تداوم و تكرار رها ميشدي و اين مجال را مييافتي تا دل و جانت را در يك سفر به آب تفرجگاهي بشويي. سفر آنقدر دل انگيز بود كه گويي بشر در فرايند توسعه و پيشرفت، سفر را جانشين سكونت كرد. به طوري كه به تدريج از بدو تولد به يك مسافر ابدي بدل ميشويم. نبض زندگي از همان يكي دو روز اول چنان تند ميشود و هيجان رفتن و رسيدن و عقب نماندن آغاز ميشود كه تصوير زندگي بيشتر به دويدن شباهت يافته است تا ماندن و سكونت و دل سپردن به جايي و دل دادن به خاك و آفتاب يك مكان। همه ميدوند اما در عين حال، در حسرت سرعت ديگراناند। سفر چنان به منطق مسلط زندگي بدل شده است كه حتي با نشستن و خوابيدن و لم دادن نيز پايان نمييابد। تازه لم كه ميدهي آغاز روشن كردن تلويزيوني است كه تو را از چارچوب خاص يك مكان بيرون ببرد. يكساعتي كه پاي تلويزيون از يك كانال به كانال ديگر منتقل شوي ميبيني در طرفه العيني زمين را دور زدهاي. به اعماق آسمان جستهاي، در اعماق درياها غور كردهاي و حتي از همين امروز به ديروز و فرداهاي دور نيز دسترسي يافتهاي. خيابان و شهر و كوچه محل سكونت تو حتي مسافر است। هر روز جايي تخريب ميشود، شكل و صورت و رنگها دگرگون ميشوند و تو با همسايگاني تازه مواجهي كه ميآيند و كساني كه ميروند بي انكه يكبار فرصت سلامي و گفتگويي پيش آمده باشد. گويي خانه كابين قطاري است كه در گذر است। هر روز از پنجره چيزي تازه هويدا ميشود. حتي در لذت گفتگوي يك دوست هم سكونت نميكني. به محض آنكه چشمت به چشمي گشوده ميشود ميپرسي چه خبر؟ از خبرهاي تازه ميپرسي چون پيشاپيش ميداني كه تو از يك تحول تازه عفلت كردهاي. فانتزي از خوابهاي شيرين رخت برسته است। خوابهاي شيرين تداوم سفر است. سفري كه در زمين بيداري به بن بست رسيده است در خواب تداوم مييابد. قاعده بي پايان سفر به خواب آدمي نيز راه برده است. سفر به معناي پيشين كه تعليقي در سكونت و مكان و تداوم بود به پايان رسيده است। سفر شكم بزرگي است كه مكان را بلغيده است. تصور ميكنم سفر اينك جستجوي مجالي است كه اين قاعده را واژگون كند. آيا ميتوان مسافر از زمان بود। گسيختن از تسلسل بي پايان رفتن؟ آيا جايي هست كه مكان نيرو و قدرتي بيش از زمان يافته باشد। چنان استوار باشد كه تند باد زمان بايستد، سجده كند و آرام بي كه گردي از جايي برخيزد، پاورچين از كناره بگذرد و راه پرشتاب خود را از جايي ديگر دوباره بياغازد؟ سفر سفر سفر، اندامها را كشيده و نازك و باريك كرده است। كمي با تامل كه نگاه كني، همه چيز به ميليونها تار درهم تنيده عنكبوت بدل شده است. جايي هست كه اقتدار مكان، دوباره صدها كيلومتر موجوديت كشيده شدهات را در يك نقطه گردآورد؟ پيشترها مكان از جنس خاطره بود زمان از جنس آرزو. اينك استيلاي تام و تمام زمان، خاطره را بلعيده است. به تدريج تو به كپسولي از آرزوهاي رنگارنگ بدل شدهاي. حتي مكان اينك به يك آرزو بدل شده است. من با جستجوي مكاني كه چنين است و چنان است حكم زمان را گردن مينهم.
Saturday، August 09، 2008 نقد حاملان نقد
مقدمه چندان با تعريف نقد كاري ندارم। بيشتر با حاملان نقد كه روشنفكران هستند سروكار دارم و بنا دارم از دلايل عدم تداوم تاريخي و مستمر نقد در سازوكار عيني جامعه ايراني سخن بگويم. فرض من در اين يادداشت آن است كه همه خير و بركتي از نقد طلب ميكنند. فرض من بر اين است كه اصحاب نقد و كساني كه بر بركت و ضرورت نقد پاي فشردهاند، فكر ميكنند از اين آب نهالي خواهد شكفت و حركت و تحول و پايان عسرتهاي اجتماعي و سياسي را از آن انتظار بردهاند. به اين معنا، تصور ميكنم كه منتقدان كه همان روشنفكران هستند، با همه اختلافاتشان پيشبرنده طرح و آرماني تاريخي طي يكصد و اندي سال پيش بودهاند. سوال اصلي من در اين يادداشت عبارت از آن است كه چرا نقد و حاملانش كه روشنفكران هستند به اعتبار آرماني كه پيش بردهاند به يك قدرت اجتماعي قابل عنايت بدل نشدهاند؟ چرا قادر نيستيم از يك سنت روشنفكري در جامعه ايران به طور جدي سخن بگوئيم.تصور نگارنده بر آن است كه نقد در سازوكار جامعه مدرن، يك اهرم قدرت موثر است. اثربخشي نقد بالتبع موجب قدرت منتقدان است. راز اين كه در جامعه غربي نقد به يك سازوكار عيني و بنيادي بدل شده را بايد در اين نكته جستجو كرد كه منتقدان اعم از منتقدان آكادميك يا روشنفكران عرصه عمومي، به صور گوناگون به قطبهاي نيرومند قدرت بدل شدهاند و نقد را به منزله عامل بازتوليد نقش اجتماعي خود زنده نگاه داشتهاند. اما روشنفكري در جامعه ايراني كه حاملان اجتماعي نقد به شمار رفتهاند، هنوز به يك طيف نيرومند اجتماعي بدل نشده است. هميشه به مدد قطبهاي ديگر قدرت مجالي براي درخشش در عرصه سياست داشتهاند. تصور من اين است كه مقوله نقد كه كالاي اصلي روشنفكران در عرصه مناسبات اجتماعي است خود از دايره نقد بيرون مانده است و تا اين كالا به درستي از غبار پاك نشود، روشنفكران به يك بنگاه پايدار توليد فكر موثر بدل نخواهند شد. اجازه بدهيد در وهله اول مروري بر تجربه جمعي خود از انواع روشنفكري در جامعه ايراني داشته باشيم، آنگاه تلاش ميكنم از وجه مشترك اين نحلههاي روشنفكري، ادعاي اصلي خود را كه نقد نقد در جامعه ايراني است مورد بررسي اجمالي قرار دهم. چهار الگوي روشنفكري نقاد به نظرم در تجربه زيسته ما، چهار الگوي روشنفكري به حسب چهار الگوي تعريف نقد آرايش يافتهاند و اردوگاههاي خاص خود را سامان دادهاند: اردوگاه اول متعلق به كساني است كه نقد را در خدمت يك آرمان اخلاقي ميپسندند و روشنفكر منتقد را متعهد ميخواهند. روشنفكر متعهد ملزم است در نقد خود پيشبرد امري والا را مد نظر قرار دهد. از همين موضع امور جاري را نفي و طرد و نقد كند و همه تلاش او تمهيد مقدمات براي وصول به يك امر ناموجود اخلاقي باشد. بنابراين نقد كنش معطوف به امري اخلاقي است. اردوگاه دوم اما متعلق به كساني است كه تعهد براي روشنفكر را مانع از بروز جوهر نقد خواندهاند و براين باورند كه اصولاَ نقد التزام پذير نيست. روشنفكر كسي است كه به صرف مواجهه با امري كه با خرد وعقلانيت سازگار نيست، مينشيند و بي رحمانه نقد ميكند و چندان شلاق عقل بر سر جهل ميكوبد، تا پنجرههاي عقلانيت گشوده شود و تيرگي جهل از ميان برخيزد. واقع اين است كه اين هر دو وجهي از حقيقت با بيان ميكنند اما هر در دوراني شنيدني هستند. هنگامي كه استيلاي تام و تمام روشنفكري اردوگاه اول، به استيلاي تام يك نظم ايدئولوژيك ميانجامد، روشنفكري اردوگاه دوم موضوعيت پيدا ميكند و هنگامي كه به عكس، روشنفكري به محافل بحث و فحصهاي انتزاعي و باريكانديشانه بدل ميشود، روشنفكري اردوگاه اول مجال ظهور مييابد. روشنفكري گروه اول به خير چسبيده است و روشنفكري اردوگاه دوم به حقيقت. مساله، گسيختگي ساختاري ميان خير و حقيقت است كه مميزه دورن ماست و روي آوري به يكي از ديگري غافلمان ميسازد. اما اين هر دو محصول زمانهاي هستند كه جامعه به نحوي بالنسبه گسترده به كلام و سخن گوش ميسپارد. اما گاه زمانه زمانهاي است كه ميتوان با عنوان كسادي بازار اين هر دو گروه روشنفكري از آن ياد كرد. اصولاَ بازار خريد سخن كساد ميشود. كسي كتاب نميخواند، حوصله بحث و فحصهاي عميق ندارد. آنچه را نميفهمد، به جاي آنكه عميق بيانگارد، پرت و پلا ميانگارد و به آن كمتر نزديك ميشود. به چيزي چندان گرم علاقه ندارد تا اگر آن را نقد كردي چندان برآشوبد. از چيزي هم چندان نفرت عميق ندارد تا اگر از دل آن گوهري به مدد نقد بيرون كشيدي، هيجان زده شود و احساس رستگاري كند. در چنين شرايطي، مقدمات براي ظهور دو اردوگاه ديگر فراهم ميشود. به اين ترتيب اردوگاه سوم به كساني تعلق دارد كه به جد اعتقاد داشتهاند به عمل كار برآيد به سخنداني نيست. آنها نيز خود را در موضع نقد مييابند اما تصور ميكنند كه منحصر كردن نقد به چك و چانههاي روشنفكري ترتيبات عيني را معطل مينهد و چنين كه شد، اصولاً حوصله توليد و مصرف سخن به انجام ميرسد. نه اينكه اين گروه خالي از هر سخن و معتقداتاند اما به اندكي اكتفا ميكنند و به جد در عرصه عمل حضور پيدا ميكنند. اين گروه ممكن است در دوراني اقبال پيدا كنند. اميد بيافكنند و چشماندازهاي جديد بگشايند و از اين حيث خود را روشنفكران واقعي قلمداد كنند. اردوگاه چهارم كساني هستند كه فيلسوفانه پاي در گل مانده روشنفكري را ناشي از پايان يك دوران قلمداد ميكنند. چرا كه اصولاَ روشنفكران را مصرف كننده الگوهاي كلان معنايي مييابند كه فيلسوفان سازنده آن به شمار ميروند. روشنفكران همواره بر سفرهاي مي نشينند كه يك گستره خاص از فهم فلسفي امور گسترده است. تا زماني كه يك الگوي فهم فيلسوفانه در خور زمانه هست، روشنفكران نيز بازار پررونقي دارند اما به محض آنكه آن الگوي فهم در مناسبات زمانه بي مدلول ميشود، زبان روشنفكران نيز الكن ميشود. چنين است كه يكباره با ظهور جنسي از مباحث مواجه ميشويد كه بيش از حد تلاش دارند از بنيادهاي آنتولوژيك امور به نحوي عميق سخن بگويند و از شنونده خاص و متخصص خود انتظار داشته باشند كه در چند و چون اين كلام فلسفي نقد راديكال و بنيادي وضع و حال روز را فهم كند. درست در كسوت هگل مينشينند فيلسوفي كه با همه پيچيدهگوييها سرمنشاء دگرگوني اوضاع قلمداد ميشود. از آنچه گفته شد، چهار الگوي نقد و چهار الگوي فكر روشنفكرانه در تجربه جمعي ما ظاهر ميشود: روشنفكري منتقد و متعهد، روشنفكري مدافع عقلانيت نقاد، روشنفكري عامل و نزديك به فعال سياسي و روشنفكر فيلسوف و آنتولوژيست. يك وجه اشتراك بنيادي از ميان چهار گروه ياد شده، گروه دوم يا روشنفكري به معني عامل و فعال در صحنه سياسي را از تعريف بيرون بگذاريم. اين الگوي روشنفكري در تجربه تاريخي ما ظاهر شده است و خود را روشنفكر خوانده است، اما جامعه روشنفكري هميشه آنها را ازدايره تعريف خود بيرون نهاده است. در اين يادداشت از اين جهت كه كمتر موضوع نقد من قرار خواهند گرفت، از دايره تعريف بيرون نهاده ميشوند. سه گروه باقي مانده به نظرم در يك نكته با يكديگر اشتراك عميق دارند و آن تعريف و جايگاه مفهوم نقد است. نقد نزد اين هر سه گروه، بر اولويت كلام و سخن بر وضع عيني استوار بودهاند. روشنفكري نقاد، وظيفه خود ديده است كه با كلام و توليد آرمانهاي تازه. ميدانهاي تازه بگشايد و صحنه عمل را دگرگون كند. قطع نظر از آنكه در بسياري از موارد در اين زمينه نيز موفقيتهايي نيز به مدد گروههاي پرنفوذ ديگر داشته است، اما هيچ گاه از اين متافيزيك بيرون نيامده است كه مناسبات عيني بردگان كلام تازه او نبودهاند. آنچه روشنفكري را طي اين يكصد و اندي سال حيات اجتماعي بخشيده است، ساختار پوپوليستي جنبشهاي اجتماعي بوده است. با توجه به آنكه پوپوليسم همواره بر نحوي توهم افكنيهاي ذهني استوار است، روشنفكران در اين زمينه نقشهايي به عهده داشتهاند. اما به محض آنكه شرايط پيچيده ميشود و سطح تنازعات از توهمافكنيهاي ذهني فراتر ميرود، روشنفكران مستاصلتر از مردم در صحنه حاضر ميشوند. به نظرم شرايط فعلي يكي از همان موقعيتهاست. حمل مجموعهاي از كالاهاي فكري و تبديل كردنشان به محصولات فكري براي توليد توهم تحول در نظام اجتماعي كاري است كه تاكنون به آن همت گماشتهايم. اساساَ مقصودم بهتان متعارف غرب زدگي و وارداتي بودن نيست. چون اصولاَ تصور ميكنم هيچ كس نميتواند در مناسبات فعلي از اين وجه وارداتي بودن گريزي حاصل كند. اتفاقاَ مقصودم عكس آن است، خوب وارد نكردن است. عميقاَ تاثيراز سنت نقد غربي نپذيرفتن است. نقد به منزله يك پروژه اجتماعي در مقايسه با سنت غربي، از يك كاستي بنيادي طي نيم قرن اخير رنج برده است. نسبت نقد با سازوكارهاي پيچيده در مناسبات عيني و يا به تعبيري ديگر، نسبت نقد با تنازعات واقعي در عرصه تعاملات اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي مغفول مانده است. در جامعه غربي، قبل از آنكه زبانها به سخن درآيند و در مقام نقد از چيزي ناله كنند، وضعيت عيني بوده است كه در يك عسرت گرفتار بوده است و زبان در مقام رهايي از عسرتهاي خاص به سخني تازه شكفته شده است. به اين معنا، روشنفكران زبان گوياي يك گروه و طبقه اجتماعي خاص براي پيشبرد اهداف و آرمانهاي خاص بودهاند. روشنفكر هيچگاه آزاد نبوده است بلكه همواره سخنگوي طبقه و گروه اجتماعي خاصي بوده است. همين وابستگي به طبقه و گروه خاص است كه روشنفكران وابسته را در دوره مدرن، قادر به دفاع از آزادي كرده است. اما اينجا روشنفكر آزاد است به اين معنا كه معلوم نيست به جد سخنگوي كيست. از برنامه و منافع چه گروهي دفاع ميكند. در سطح منازعات عيني كجا ايستاده است. همين آزادي سبب شده است كه سخنگوي ناله و درد كسي نباشد، بيشتر سخنگوي ناله و دردهاي خود است. از روشنفكران زياد ميشنويم كه ببينيد با اهل فرهنگ و هنر چه ميكنند؟ با نشر و توليد علم و آگاهي چه ميشود و سردمداران تا چه حد دانا و آگاه به علم زمانهاند و ازدانش روشنفكران و آگاهان بهره ميبرند.... اينها زبان گوياي روشنفكري است كه يك گروه اجتماعي معدود است و به جاي آنكه از درد و عسرت گروهي خاص سخن بگويد از درد و رنجهاي خود سخن ميگويد. اگر هم بتوان در اين قول ترديد كرد، بايد گفت كه روشنفكران سخنگويان طبقات متوسط نوظهور در جامعه شهري ايران بودهاند. اين نكته به ويژه توضيح دهنده تحولات يكي دو دهه اخير است. در دورههايي كه توسعههاي اقتصادي و اجتماعي و فوران يكباره پول موجب شده است كه گروههاي گسترده نوكيسه رشد و نمو پيدا كنند، شاهد ظهور طبقات متوسطي بودهايم كه پيرو تحول وضع اقتصادي خود خواهان تحولاتي در عرصههاي گوناگون فرهنگي و اجتماعي و سياسي نيز بودهاند. اما به هيچ روي اين خواستهها موجب تداوم حضور آنها در يك فرايند با دوام سياسي و اجتماعي و فرهنگي نبوده است. روشنفكري كه نماينده هيچ گروه و طبقه اجتماعي خاص نيست، يا نماينده طبقاتي است كه به هيچ روي شناسنامه مشخصي ندارد، به يك گروه اجتماعي بي ريشه بدل ميشود كه معلوم نيست در دراز مدت از چه كساني دفاع ميكند. تنازع ميان روشنفكران در جامعه غربي، تا حد اندكي ناشي از آن است كه اين روشنفكران سابقه فكري متفاوتي دارند. عمدتاَ تفاوت ميان گروههاي روشنفكري را بايد در نمايندگيهاي متفاوت آنها جستجو كرد. آنها هر يك نماينده تنازعات عيني در جامعه خود بودهاند. به همين جهت سنتهاي فكري نيز تا زمانيكه نماينده يك تنازع واقعي است تداوم مييابد و بدل به يك سنت فكري ميشود. سخن آخر با توجه به بحث فوق، به نظرم روشنفكري در جامعه امروز ايراني، ضروري است به دقت نسبتهاي خود را تنازعات عيني معلوم كند. روشنفكر بايد نشان دهد كه در تعاملات فكري خود از خواست و تمنيات كدام طبقه و گروه اجتماعي دفاع ميكند. دمكراسيخواهي يا عدالت خواهي او به اقتضاء كدام تنازعات عيني سامان گرفته است. به تعبيري ديگر، روشنفكري اگر معتقد است كه سرشت جامعه مدرن پلوراليسم است، به اين معناست كه نميتواند بر فراز چندگانه اجتماعي جايي براي خود دست و پا كند. در اين پلوراليسم جاي خود را نشان دهد. آنگاه با پلوراليسمي در جامعه روشنفكري مواجه خواهيم بود كه با پلوراليسم واقعاَ موجود در ساختار اجتماعي تناسب دارد. آنگاه تنازعات فكري شانس و فرصتي براي تداوم خواهند داشت. اين وضع بسيار طبيعي تر و بادوامتر از وضع فعلي است كه روشنفكري ايستادن بر فراز همه تنازعات را طلب ميكند و در عمل يك روشنفكر هم پيدا نميشود كه در اردوگاه روشنفكر ديگر از سر ميل و رغبت حضور يابد. هر كس دكان خود را گشوده است و از جنس خود تعريف ميكند. به اين ترتيب با يك كثرت عجيب كه عدد آن با عدد روشنفكران مساوي است مواجهيد، بي آنكه اين كثرت نسبت پايداري با كثرتهاي عملاَ موجود اجتماعي و فرهنگي داشته باشد. پ.ن. اين مطلب، يادداشتي است كه به قلم نگارنده در شهروند همين شماره منتشر شده است.
Saturday، August 02، 2008 عنصر مدعي
روزنامه كيهان، در شماره 189135 مورخ بيست و هفتم تيرماه سال جاري، و در ستون ويژه خود + يكي از يادداشتهاي وبلاگي مرا مورد نقد قرار داده و آن را توهين به مردم خوانده است. نوع نقد و بررسي يادداشت من از سوي روزنامه كيهان، چنان است كه ترچيح دادم سكوت كنم. اما ضمن همان خبر اعلام كرده است كه من طي مقالهاي كه در سايت بهارستان هشتم منتشر شده از نظارت بين المللي بر انتخابات حمايت به عمل آوردهام। من كه دست كم از موضع خود آگاهم چندان در شگفت شدم كه دوستي ديگر را نيز به زحمت اتداختم و جداگانه هر يك ساعاتي به جستجو در اينترنت و آرشيو سايت مذكور پرداختيم اما هيچ نيافتيم. از برخي برزگان و آگاهان نيز خواستم كه اگر چنين مطلبي از من ديدهاند مرا مطلع كنند. اما چيزي يافت نشد. دوبار متني را به روزنامه فكس كردم و از مسئولان خواستم تا اگر مستندي در زمينه مقاله مذكور دارند منتشر كنند و الا تكذيب مرا منتشر كنند। اما تا امروز نامه من منتشر نشده است. من توان فهم انگيزه كيهان در انتشار چنان خبري را ندارم। اما اينقدر ميفهمم كه چاپ چنان خبري در كيهان، اقل اقدام از سوي آن دوستان است. در حاليكه بيشترين اقدام ممكن براي من تكذيب در محيط همين وبلاگ. راستش اين عرصه، عرصهاي نيست كه من خيلي با زبان و ادبياتش آشنا باشم। ترجيح ميدهم با بزرگتران و صاحبان قدرت هم زبان نشوم. اما از نوع خطاب شدن خودم احساس خاصي داشتم و آن را شايسته يك يادداشت وبلاگي دانستم। از من تحت عنوان يك عنصر مدعي اصلاحات نام برده شده است. كلمه عنصر در اين عبارت برايم جالب توجه بود. من جندان از پيشينه اين اصطلاح خبر ندارم. اما از خطاب شدن به عنوان عنصر احساس شيئيت پيدا كردم. غتضز علي الاصول يك ماده بسيط و غير قابل تجزيه به مواد ديگر است। مثل خاك. مثل آهن. اينقدر ميفهمم كه اين خطاب نوعي تحقير است. حال تحقير از اين حيث كه فرد خود را قدرتمند مييابد و تو را در حد يك مشت خاك و قلوه سنگ كوچك. يا از اين حيث كه تو را متهم ميكند كه در دست يك اراده قدرتمند ديگر يك ماده و ابزار صرف هستي. واقع اين است كه مفهوم عنصر واجد هر دو دلالت هست. تو در هر حال يك شيء هستي و در بارهات تصميم ميگيرند. حال يا دوست يا دشمن. مورد استفاده اين يا آن قرار ميگيري. البته عنصر مدعي، يك پارادكس است। خوب است نوشته ميشد عنصري كه كساني ادعا ميكنند او اصلاحطلب است. عنصر باري سنگين از نفرت را با خود حمل كند। هنگامي كه شدت نفرت از حدي گذر كند، طرف مقابل را خالي از شايستگيها و ويژگيهاي انساني مييابد. فرد به يك شيء تقليل پيدا ميكند و ميتواني همان رفتار را با او داشته باشي كه با يك صندلي شكسته. اما عنصر به خودي خود گناهي ندارد। مثل ديوار يا تپه خاكي است كه دشمن پشت آن پناه گرفته است بنابراين بي آنكه كينهاي خاص از ان داشته باشي، لازم است آن را منهدم و نابود كني تا با دشمن رويارو شوي. بديهي است كه با شي و ديوار حائل كه امكان گفتگو وجود ندارد। پس هر آن بايد منتظر باشي تا بر مبناي صلاحديد دوستان، كلنگ به دست به سراعت بيايند. بعيد ميدانم در هيچ موقعيت ديگري تجربه عيني شي شدگي را به اين سادگي بتوان به دست آورد. عجيب است ماجرايي كه قرار بود سرانجامش به كرامت انساني بيانجامد به تقليل آدمي به اشياء مزاحم انجاميده است.
Friday، August 01، 2008 اصل لذت و واقعيت
به حسب يك الگوي روانكاوانه، لذت و واقعيت دو سويه ناسازگارند و تنازع ميان همين دو سويه است كه هر فرد انساني را با يك چالش بنيادي و پايان ناپذير مواجه ميكند। سوژه انساني نه يك هسته سخت بلكه ميداني از تنازع است. به قول فرويد اين يك واقعيت است كه كودك يك تن جدا و گسيخته از مادر خود است। اما لذت حكم ميكند كه كودك خود را جزئي از بدن مادر و همبسته با او بيانگارد. رنج تن در دادن به اين واقعيت كه او يك هستي گسيخته از تن مادر است، رخداد تلخي است كه درد آن هيچگاه از تن كودك بيرون نميرود. برخي هيچگاه اين واقعيت را به رسميت نميشناسند و هميشه با توليد جايگرينهايي براي مادر، تلاش ميكنند از تن سپردن به اين واقعيت سرباز زنند. براي نهادهاي بشري منجمله نظامهاي سياسي نيز اين قاعده جاري است। هر نهاد به حسب طوري از بودن احساس لذت ميكند। اما در عالم واقع، در چالشي سخت ميان اصل لذت و اصل واقعيت دست و پا ميزند. اجازه بدهيد جمهوري اسلامي را بر اين مبنا تحليل كنيم। جمهوري اسلامي در شرايط خاصي تكوين يافت। آرمانها و خواستهايي مبناي شكل گيري آن بودند. برمبناي شرايط و آرمانهاي مذكور، صورت تخيلي و مولد لذت در اين ذهنيت نظام، تبديل شدن كشور و ملت به يك كل فراگير و ارگانيك و همبسته است. فرض بر اين بوده است كه مردم همه از فطرت پاك الهي بهرهمندند। اگر پيام حق را بشنوند همه بر آن گرد ميآيند. اگر هم گرد و غبار غفلتي در كار باشد، با آموزشها و فراهم آوردن محيطي مساعد برطرف خواهد شد. آنگاه جامعه مثل يك بدن در مقابل مخاطرات مقاومت از خود نشان خواهد داد و مثل يك كل همبسته راه به سوي خيرات خواهد گشود. جامعه همبسته شده، از يك كانون واحد كه به منزله مغز اين بدن خواهد بود، تبعيت ميكند. به جاي رگ و پي و اعصاب نيز، عواطف و عشق و محبت عمومي است كه ايفاي نقش خواهد كرد. هنگامي كه اين صورت خيالي، به عنوان يك نظم واقعي رخ نشان ميدهد، انسانهاي متوسط و عادياند كه در مناصب آن جاي ميگيرند। آنگاه اين شبكه منافع است كه آن لذت خيالي را هميشه با عسرت واقعيت مواجه ميكند. نظام جمهوري اسلامي را نيز ميتوان بر مبناي چالش ميان لذت ناشي از خواست تحقق آن صورت خيالي و عسرت ناشي از واقعيت از هم گسيخته تحليل كرد। نظام همواره دچار كمبود لذت تجربه يك كل همبسته است। چنين است كه همواره در صدد راهي براي كاستن اين عسرت و افزايش لذت است। به استراتژيهاي نظام براي كاستن از بار اين گسيختگي به تحولات اين سه دهه توجه كنيد و استراتژيهايي كه اينك به منزله عادت مستمراَ خودنمايي ميكنند: استراتژي اول انكار و ناديده گرفتن است. ميتوان علائم گسيختگي را ناچيز انگاشت. مثلاَ اظهار داشت در ميان درياي مردم وفادار، چند نفر معدود و اندكشمار، كمتر از آن هستند كه قابل ذكر باشند. به اين ترتيب همچنان از آن صورت خيالي لذت برد. البته اين ناديده انگاشتن، نيازمند كاربست يك رژيم خبري حساب شده است। نبايد همه چيز را گفت. يك نظام باز خبري، به معناي بر آفتاب انداختن همه علائم گسيختگي خواهد بود و در آنصورت به كلي اصل لذت ناشي از ميل به همبستگي از حيات ساقط خواهد شد. اينچنين است كه عموماَ ميشنويم پروندههاي متعددي هست كه براي حفظ حرمت نظام افشا نميشود. دوم تعيين مجدد مرزها ميان ما و اغيار است। مهم اين است كه از لذت تخيلي يك ماي همبسته شده بهرهمند باشي. حال اگر اين همبستگي ميان هفتاد ميليون امكان پذير نيست، ميان هفت هشت ميليون كه هست. خوب كافي است مرزهاي ميان ما و آنها را كمي جا به جا كني. آنگاه ماي همبسته لاغرتر است اما به هر حال تو را كمتر دچار عسرت رويارويي با واقعيت گسيخته ميكند. بنابراين هر روز كه ميگذرد، با كسان تازهاي مواجهي كه از مرزهاي خودي به بيرون پرتاب ميشوند. سوم كاستن از عرصههاي ظهور و بروز تنازعات و گسيختگيهاست। مرتب بايد مسائلي را به عرصه عمومي كشانيد كه گشاينده سويه همبستگي و به حاشيه برنده گسيختگيها باشد. بسياري از امور طي اين سه دهه اخير فوراَ به حاشيه و منطقه ممنوع كشانيده شدهاند تنها به اين خاطر كه صرف طرح آنها موجب جدلهاي متنوع خواهد شد و اين نكته طبيعتاَ واقعيت گسيخته را نمودار خواهد كرد. چهارم تك معنا كردن رخدادهايي است كه علي الاصول چند معنا هستند مثلاَ رخدادهايي نظير انقلاب و جنگ و يا چند و چون شخصيتهاي سياسي از جمله اموري است كه ميتوانند موجبات گسيختگي در عرصه عمومي باشند। با سپردن آنها به قابهاي تك معنا ميتوان به كلي از عسرت ناشي از رويارويي با اصل واقعيت گسيخته كاست. پنجم ممانعت از قد برافراشتن شخصيتهاي متنوع قابل اعتناست। نفس ديده شدن شخصيتهاي متنوع و البته متفاوت، نمودار كننده اصل واقعيت از هم گسيخته است. ششم انباشتن فضا از بار عاطفي و احساسي است। امور هر چه سرشت عقلاني پيدا كنند, مجالهاي تازه براي گفتگو و بحث و جدل فراهم ميسازند. اما در فضاي همبسته عاطفي اين فرصت به اقل ميرسد آنگاه ميتواني در يك فضاي گرم عاطفي بيشتر از خيال يك جامعه همبسته لذت ببري. هفتم بهرهگيري از فضاي رعب است। به كارگيري فضاي رعب و به نمايش گذاشتن امكانهاي مولد ترس، ميتواند زميننه ساز نشنيده شدن، نديده شدن و ناگفته ماندن بسياري از امور باشد. هشتم باج دادن است। هنگامي كه امكانهاي به حاشيه راندن گسيختگيها پاسخ نميدهد، ميتوان باج داد. گروههاي مختلف را به انحاء مختلف راضي كرد تا متفاوت بودن خود را چندان بارز نكنند و به منزله يك كل همبسته كوچك كنار آن كل همبسته كلي ظاهر نشوند. .... اما همه محورهاي فوق، در يك جمله خلاصه ميشوند। نظام براي به حداكثر رسانيدن امكان كيف و بهرهگيري از لذت حيات در يك كل همبسته، بيشتر به وجه وانموده امور توجه دارد. به همين جهت نيز هست كه تكنيكهاي وانمايياش بيش از همه كارآمد شدهاند. تبليغات و تكنيكهاي حرفهاي خبررساني و الگوهاي پيچيده جنگ رواني در فضاهاي داخلي از نمونههاي مشهود آن به شمار ميروند. تكيه وافر به وچه وانموده علي الاصول صورت واقعي امور را به حاشيه ميراند। چنين است كه مستمراَ با شكاف روزافزون ميان وجه وانموده و روال واقعي امور مواجه است. تكنيكها و روشهاي واقعي حل مساله، جاي خود را به تكنيكهاي تبليغ و عرضه شعار و نحوه وانمايي سپردهاند. و اين نكته به عبارتي ديگر همان بحران كارآمدي است। كارآمدي با همان واقعيت گسيخته سروكار دارد. و حل مساله در فضاي گسيخته نيازمند راهكارهاي پيچيده است كه علي الاصول از صورتهاي ساده شده و تخيلي فراترند. متاسفانه منتقدان و كساني كه مدعي اصلاح در اين سيستم بودهاند، خود نيز از همين معضلات رنج بردهاند. اصلاح طلبان نيز كم و بيش فرزند همين شرايط بودند. اينهمه نقش آفريني شعار و تبليغات و سخن گفتن و ميل به بسيج كم و بيش حاكي از آن است كه اصلاحات نيز بيشتر يك امر وانموده است.
Saturday، July 26، 2008 واقعيت، رويا و شوخي
نميدانم چه چيز واقعيت است، چه چيز توهم و رويا همينقدر ميدانم كه ميان اين دو نسبتي هست। آنچه واقعيت قلمداد ميشود، سهم ديگران را براي خانه كردن در لباس توهم و رويا تعيين ميكند. در عرصه سياست، جا به جايي اين دو، بحشي از فرايندهاي سياسي را تبيين ميكند. مثلاَ در يك نظام سوسياليستي، اين دمكراسي و آزادي است كه در روياي جمعي خانه ميكند. در يك نظام سكولار، دين، چنانكه در يك نظام ديني، سكولاريسم. آنگاه مضمون منازعه سياسي تمايل روياها براي تبديل شدن به واقعيت است। رويا، تمام انرژي خود را براي شالوده شكني از واقعيت عيني به كار ميبندد. اما شوخي و طنز و جك، از جنس ديگري است। بازيگوشانه در خلاء ميان رويا و واقعيت جا به جا ميشود. گاهي سخني خنده آور است از اين حيث كه واقعيت را واژگون كرده است. به همين سبب ميتواني كمي از صلب خسته كننده و تجربه تلخ واقعيت وارهي. گاه اما شوخي، به كار كاستن از بار تعهد آور رويا ميآيد. گاه يك لطيفه خندهآور، كاخ روياها را فروميريزد و تو را به تسليم به واقعيت فراميخواند. گاه واقعيت را واژگون ميكند و سهمي در فرايند تحقق عيني رويا ايفا ميكند. اما شوخي بازيگوش، گاهي از حد خود فراتر ميرود। مثلاَ به جاي رويا يا واقعيت مينشيند. در چنان صورتي ماجرا پيچيده ميشود. به نظرم ماجراي دوم خرداد، نشستن شوخي و طنز به جاي رويا بود، و تحولات پس از آن نشستن شوخي و طنز به جاي واقعيت. همه جوهر گفتاري دوم خرداد ميتواند در يك ساختار طنز جا بگيرد كه ساختار اقتدارگرايانه به يادگار مانده از انقلاب را به پرسش ميكشيد। همين نكته آن را جذاب ميكرد. از همان فرداي پيروزي، همه از ضرورت شادي سخن ميگفتند و در صدد واژگون سازي هر آنچيزي بودند كه متصلب انگاشته ميشد. الگوي ايدهآلي در ذهن نبود. همين كافي بود كه كسي كاري به كار ديگران نداشته باشد تا همه شاد باشند و هر طور كه ميخواهند زندگي كنند. يك كارناوال واقعي بود. طبقه متوسط شهري در صدد تحقق جهان رنگارنگ خود بود و از دنياي خاكستري و سياه و سفيد خسته بود. هنوز هم تصور ميكنم مهمترين نماينده ساختار گفتاري آن روزگار ابراهيم نبوي بود। دوم خرداد امكاني براي بازگشت باقي نگذاشت। چنين بود كه ماجرا معكوس شد. از آن پس طنز و شوخي دست از سر روياها برداشت و اين بار نوبت به واقعيت رسيد. واقعيت از جنس طنز و شوخي شد. به آنچه اين روزها ميشنويم دقت كنيد: به اقتصاد اول جهان بدل ميشويم। در مديريت جهان مشاركت ميكنيم. جهان نيازمند نسخه ما براي مديريت بحرانهاي بين المللي است. ......و صادقانه ميگويند و به جد در اين جهات عمل ميكنند. سرمايهگذاري ميكنند و به آن مومناند. واقعيت هنگامي كه از جنس طنز است، همه چيز واژگون ميشود। طنزي كه مقرر بود صلب واقعيت اقتدارگرا را بشكند، خود به واقعيت بدل شده است. اين بار براي رهايي از گسيختگي ناشي از طنز واقعي شده، روان عمومي به واقعيت متصلب ميانديشد. جستجوي عمومي براي نظم و امنيت از همين جنس است। جستجوي كسي كه زور بگويد اما اصلاح كند از جنس جستجوي واقعيت متصلب است. طنز ساختار واقعيت و رويا را به هم ريخته است چنين است كه طنز به جاي لبخند شيرين، زاينده تلخي است। گزنده است و تيز. سالهاست كمتر با فوران استعداد ايراني براي توليد جكهاي تازه مواجهيم. گويي جك و لطيفه كاركردهاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي خود را از داست داده است. نميدانم براي برون رفت از اين وضعيت، از كجا بايد شروع كرد। شايد احساس عوام را بايد جدي گرفت. قبل از هر چيز واقعيت بايد تصلب خود را مجدداَ به دست آورد. به جاي سخن گفتن از روياها، به جاي برانگيختن ميل به افقهاي عقلاني نقد كننده امر واقع، نيازمند امر واقعيم. واقعيت به يك امر گمشده بدل شده است. ميدانم پريشانگويي است اگر بگويم جمله فوق خود يك روياست. واقعيت اينك خود به يك رويا بدل شده است. حس ميكنم در كابوس زندگي ميكنيم و خواب واقعيت را ميبينيم। پينوشت: اين نوشته، حاصل يكي دو ساعت گفتگوي من با كامبيز نوروزي در دفتر اوست. پريشاني نوشته شايد حاصل پرخوري در دفتر او باشد. پذيرايي خوبي كرد. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|