Thursday، May 22، 2008 دين تن زدوده
نميدانم چرا در تاريخ اديان، عقل و روح را بر صدر نشاندهاند و بدن را فروگذاشتهاند.
عقل و روح پرواز ميكنند، به امور مجرد ميانديشند. پرواز ميكنند. سبك ميشوند، به نور بيشتر شباهت دارند و از جنس جهاني ديگر قلمداد شدهاند.
اما بدن منشاء خودخواهي، حرص، شهوت و زيادهخواهي قلمداد شده است. هوسباز است و سنگين و اين جهاني. از جنس اين عالم است و نشاني از قدسيت در آن نيست. بايد شلاق بخورد، محدود شود، كنترل شود تا مانعي پيش پاي روح و عقل ننهد.
از ميان جرائم او شهوت بيش از همه سنگين است. او را در بند ديگران و اين جهان ساخته است. چنان آدمي را در كام لذت فرومينهد كه از همه صور عالي و آن جهاني غافل ميماند.
اما كاش يكبار بيرون ميايستاديم. همه خواستنهاي او را مثل يك ناظر بي طرف تماشا ميكرديم. آن بزرگترين جرمش را كه شهوت و ميل جنسي است، در قوالب پيچيده و سنگيني از بازنماهاي فرهنگي و اجتماعي و هزار قاعده شرعي و عرفي درآميختهاند. اما همان خواستني كه در ميل به ديگري در او پديدار ميشود، در نسبت او با يك گيلاس خوشرنگ نيز پديدار ميشود، اما عريانتر و كمتر پيچيده.
در فرياد شوقي كه از سر سرمستي از ديدار يك گل زيبا سر ميدهد نيز پديدار ميشود.
از همان جنس ميل جنسي است، هنگامي كه در خنكاي باران، خود را به قطرههاي شاد ميسپارد.
بدن خسته ميشود. روي خاك دراز ميكشد. خاك گويي آغوش گرمي است كه او را تسلي ميدهد. سرانجام نيز به او باز ميگردد، در او مستحيل ميشود. از جنس او ميشود چنانكه از او برآمده است. در او به ابديت ميپيوندد.
بدن به واسطه ميل، به واسطه بو، به واسطه گرسنگي، به جهان و ديگران وابسته است و دلبسته. و اينچنين بخشي از جهان است. بي واسطه و منتشر. عشق او را به ديگري متصل ميكند، گرسنگي او را به نان،تشنگي به آب. خستگي به خاك، ميل به تنفس او را به هوا.
چرا هميشه خواستهاند كه شر بدن را از سر عقل كم كنند. ميتوان شر عقل را نيز از سر بدن كم كرد. آنگاه بدن ديگر احساس جداماندگي از عالم نخواهد كرد. به سلولي از تن عالم بدل خواهد شد. با دم و بازدم عالم نفس خواهد كشيد.
آنگاه به واسطه تن است كه مي توان مثل نسيم اين جهان وزيد، مثل بهار اين جهان شكفت، مثل آبشاري در دشت اين جهان فروريخت. كدام صورت اعتقادات عقلاني است كه اينچنين بنده را با خدايش يگانه كند؟
بدنها تنها از چشمها پوشيده نيست، بلكه در هزارتوي مفاهيم و موازين نيز پوشانيده شده است. آنگاه دين و معنويت و اخلاق، بيشتر به ديوارهاي پرتيغ شباهت دارند كه هر لحظه گوشهاي از بدن را خراش ميزنند. بايد تن زدوده شوي تا از كنار آنها به سلامت گذر كني.
چنين است كه با شورش تنها مواجهي. تنها شورش ميكنند و به منزله گسلهاي هتاك عرصه اخلاق و دين و معنويت را گسيخته ميكنند.
جدال دين تن زدوده و تنهاي هنجارگسيخته هميشه به سود دين و معنويت پايان نميگيرد.
تا كنون بيشتر خو كردهايم دين را بر صورت عقل و روح مجرد تماشا كنيم، اما تن نيز دفتر ناخواندهاي از نكتههاي ظريف و عارفانه است.
يادي از دوم خرداد
بارها به خود باليدهايم كه روشنفكري پس از انقلاب به جد از روشنفكري دوران پيش از انقلاب عميقتر و پربارتر است. يك نشان اين تحول را پايان استيلاي پزشكان و مهندسان بر فضاي روشنفكري و تقويت حضور روشنفكران تحصيل كرده در رشتههاي علوم انساني دانستهايم. صد البته كه چنين نيز بوده است. انصافاً حضور فعال تحصيل كردگان در رشتههاي جامعه شناسي و فلسفه و علوم سياسي و اقتصاد در مباحث روشنفكرانه پس انقلاب، عمق و گستره مباحث سياسي و اجتماعي را در افقهايي متفاوت با گذشته ظاهر كرده است.
روشنفكران پيش از انقلاب كه عمدتا مهندس و پزشك بودند، در ساده كردن مباحث پيچيده بسيار مهارت داشتند. مباحث پيچيده را ساده ميكردند و به همين جهت به سادگي به مرحله عمل و اقدام ميرسيدند. فكر ميكردند كه عرصه اجتماعي و فرهنگي چندان تفاوتي با احداث يك ساختمان و يك پل ندارد. پس از مختصري محاسبه و حساب و كتاب، وارد ميدان عمل ميشدند. كافي بود يك كتاب و چند مقاله بخوانند تا در باره عميق ترين مسائل بشري به جمعبندي كافي برسند و عزم ميدان عمل كنند.
اما روشنفكران پس از انقلاب، كه عموماً در رشتههاي علوم انساني تحصيل كردهاند. متوجه عمق و گستره مسائل هستند. همه تلاش ميكنند در زمينهاي متخصص به نظر آيند. هر مساله خاص را به دهها مساله و محور جزئيتر تقسيم ميكنند و مرتب از جوانب متعدد آن سخن ميگويند و ديگران را به تامل بيشتر در باب جوانب نيانديشيده آن دعوت مي كنند. آنها به خلاف روشنفكران پيش از انقلاب، به اين زوديها به وادي عمل نميرسند. اصلاً مسائل را آنقدر پيجيده مييابند كه بحث از مسائل را مهمتر از حل مسائل ميدانند.
كار بحث و تاملات روشنفكرانه به جايي رسيد كه در فضاي دوم خرداد همه از گفتار درماني سخن ميگفتند و بر اين باور بودند كه بحث و گفتگو و انتشار بيانيه خود عمل است و منتهي به درمان دردهاي تاريخي مردم ميشود.
روشنفكر ساده انديش پيش از انقلاب، در صحنه انقلابي در كنار مردم حضور داشت. چنين بود كه فضا در باتلاق يك عوام گرايي تام و تمام فرونرفت. البته روشنفكران عوام زده شده بودند، اما به سهم خود قادر بودند كه حركت مردم را نيز در حد و حدودهايي كنترل كنند.
اما روشنفكر عميق پس از انقلاب، كه در جريان دوم خرداد بر صدر نشسته بود، چنان در ضمن بحث و فحصهاي صرف روشنفكرانه همه چيز را بي معنا كرد كه اينك با غليان يك عوام گرايي مخرب مواجهيم.
نميخواهم از سادهانديشيهاي پيش از انقلاب دفاعي كرده باشم، بحث من پيامدهاي ناخواسته دفاع از عقلانيتي است كه در عمل به مرگ عقلانيت انجاميده است. عقلانيتي كه خير را در عمق كاويهاي صرف روشنفكرانه جستجو كرده است، اينك به جامعهاي كه گوشي براي شنيدن سخنان سنجيده ندارد چه بايد بكند.
همه ما در دل آرزو ميكنيم كه اي كاش مردم متوجه شده باشند كه در عمل گرايي نسنجيده دولت احمدينژاد خيري نهفته نيست. آنگاه دوباره روز از نو روزي از نو، مردم از مباحث پيچيده روشنفكران جستجوي خير و بركت براي حل مشكلات خود ميكنند و دوباره با حيرت چشم به قلمبهگوييهاي ما ميدوزند.
اما دوستان فكر ميكنم كور خوانده باشيم. دولت احمدي نژاد يك فرصت تاريخي به دست آورده است. مردم را هنوز به هزار شيوه ميتوان مديريت كرد. كافي است در طرح بزرگ اقتصادياش بخش بزرگي از در آمدهاي نفتي را به طور نقدي ميان مردم توزيع كند. مردم چنان به وجد خواهند آمد و از درامدهاي توزيع شده چنان مست خواهند شد كه يكسالي به طول خواهد انجاميد تا بهفمند كه اينطوري مسائل آنها حل نخواهد شد.
پوپوليسم جناب رئيس جمهوري هنوز هم فرصت براي بازتوليد دارد. مردم عاري از هر اهرم كنترل كننده وارد ميدان سياست شدهاند. اين مردم كه در طوفان عوام زدگي بالا و پائين ميروند به همين سادگيها به خانه برنميگردند تا در روزنامهها نقطه نظرات اين و آن روشنفكر باريك انديش را مطالعه كنند. به قول دوستي، نظام سياسي تازه دريافته است كه چگونه در فضاي پوپوليسم منحط، از بركت بلاهت منتشر در فضاي عوام زده استفاده كند.
جالب است كه پس از افول دوم خرداد، راديو و تلويزيون و ساير رسانههاي رسمي، كانالها و برنامههاي راديو تلويزيوني متعددي به راه انداختهاند تا روشنفكران بنشينند و تا ميخواهند بحث كنند تا خدايي نكرده عقدهاي در دلشان باقي نماند.
شايد اين بار نوبت نسلي از روشنفكران باشد كه در نقطه تعادل ميان روشنفكر عملگرا و سادهانديش پيش از انقلاب، و روشنفكر فيلسوف و ساده انگار سياسي در دوم خرداد بايستد و راهي براي پيوند معقول ميان نظر و عمل بگشايد.
Saturday، May 17، 2008 فضاي مات سياسي
تصور جمعي مردم از خود، يك سرمايه سياسي مهم است. مردم در پرتو تصور جمعي از خود، آرمانهاي جمعي خود را تعقيب ميكنند، و نظام سياسي نيز متناسب با آن خود را سامان ميبخشد.
تصور جمعي مردم ايران از خودشان از انقلاب تاكنون دستخوش تحولات مهمي شده است.
در انقلاب، از خود تصور قادر مايشاء داشتند. تصوري گرم و فراگير و برانگيزاننده. فكر ميكردند چنان فاعل قدرتمندي هستند كه كوه پيش پاي اراده جمعيشان تاب مقاومت ندارد. اين تصور در شكوفايي دوران شورش عمومي شكل گرفته بود.
انقلاب پيروز شد. مردم تصوري را كه از خود داشتند به رهبران خود نسبت دادند. خود را در اراده رهبران خود تجسد يافته ديدند و اراده او را اراده خود انگاشتند. رهبران تقدس پيدا كردند و مردم وظيفه خود را تبعيت و فرمانبرداي يافتند. مردم حول و حوش آيت الله خميني تجمع پيدا كردند و قليلي ديگر نيز حول و حوش چهرهها و سازمانهاي سياسي ديگر. اين تصور حاصل وجه كاريزماتيك رهبر انقلابي بود.
عرصه سياسي در اين دو دوره پر بود از سرمايه اعتماد و امكان تحقق اراده جمعي.
جنگ پايان يافت و رهبر انقلاب از ميان مردم رفت. غرصه سياسي از هر دو نوع سرمايههاي فوق تهي شد.
ناخواسته درست رفتار كردند نخبگاني كه در دوره موسوم به سازندگي فضاي فرهنگي و اجتماعي را تا حدودي گشودند. عرصه سياسي نياز به آن داشت كه مردم در تجمعات و گروههايي متنوع تصورات متنوعي از خود بسازند. مردم به تدريج تصور يكپارچه از خود را از دست دادند، اما گروههاي چندي تحت عناوين گوناگون بازسازي شدند.
دوم خرداد ماه سرآغاز بلوغ دوران ياد شده بود مردم دوباره تصوري از خود به منزله فاعل قدرتمند صحنه سياسي پيدا كرده بودند، اما نه چندان گرم كه در دوران انقلاب ظاهر شد. مردم تصوري از خود يافته بودند كه ناقض و نافي تنوعات آنها نبود و همين نكته بود كه تصور آنها را از خود سردتر اگر چه مدنيتر ساخته بود. به اين ترتيب دوم خرداد به خلاف شعارها و گفتهها و نوشتههايي كه در نقد انقلاب و كنش انقلابي توليد كرد، تنها امكان بازگشت به فضاي دوران انقلاب بود.
انتخابات و گرم شدن تنور آن در ايران حاصل چنين دوراني بود. اينك مردم در رخداد هر انتخاباتي چهره تازهاي از خود ميساختند. مردم به تدريج عادت ميكردند كه با چهرهاي سيالتر از خوبيش زندگي كنند. چهرهاي كه هر از چندي به نحوي تازه بازسازي ميشد.
با افول جريان دوم خرداد، هر يك از تنوعات ياد شده شكست و چندين و چند پاره شد. چندانكه ديگر نميتوان از تصور مردم از خود جمعيشان سخن گفت. مردم امكان هر تصوري از خود را از دست دادهاند. مردم متفرق شدهاند. به خانههاي خصوصي خود بازگشتهاند.
عامل اساسي اين وضعيت، تصميمات سياسي است كه هدف از آن به حداقل رسانيدن قدرت انتخاب مردم در صحنه سياسي است. هنگامي كه انتخابات براي جابجاييهاي حداقلي نيز مسدود ميشود، مردم ديگر با هيچ امكاني براي مشاهده تصوير خود مواجه نيستند. چهرههاي كليشهاي برساخته توسط رسانهها نيز غير قابل مصرف است. به اين ترتيب مردم تصور جمعي از خود را از دست ميدهند.
از زماني كه سرمايه تصور جمعي مردم از خود از دست ميرود،نظم سياسي خواسته يا ناخواسته خصلت مستبدانه اختيار ميكند. نظام سياسي در فقدان تصوري جمعي از مردم، احساس رعب ميكند و به تدريج در گفتگو با مردم به توليد و بازتوليد رعب پناه ميجويند. مردم مرعوب نيز، به سرعت به لاك منفعت جوييهاي فردي ميخزند. به ظاهر همه چيز در جاي خود قرار ميگيرد.
اما و هزار اما كه در فقدان تصور جمعي مردم از خود، همه چيز مات است. نظام سياسي كه رو به سوي الگوهاي مستبدانه گذاشته است، در اين فضاي مات به خود اطمينان ندارد. فاقد اعتماد به نفس است. بايد از اين فضاي مات برهد. صاحبان قدرت نيازمند آن هستند كه براي مردم تصوري از خودشان خلق كنند. اما چارهاي جز آن ندارند كه از بالا عمل كنند. يعني ابتدا خود را به نحوي عرضه كنند و آنگاه از مردم بخواهند كه مقتضي آن تصور جمعي خويش را بسازند. يك روز پرده بالا ميرود و نظام سياسي لباس قهرمانان حماسي رزمهاي تاريخ ساز را بر دوش انداخته است. روز ديگر دوباره پرده بالا ميرود اين بار در چهره يك عدالت گستر، روزي منجي عالميان است، و روزي ديگر چهرهاي ديگر و ... اما اينهمه اگرهم تصوري از حاكمان به دست دهد، به مردم تصوري از خود جمعيشان نميبخشد. چنين است كه مردم صرفاً تماشاگران منفعلاند. براي مردمي كه صرفاً تماشاچياند، به تدريج اينهمه به نمايشهاي كسالتبار بدل ميشود. مردم در صندليهاي خود به خواب رفتهاند اگرچه در صحنه شيپورهاي پيروزي و فتح نواخته ميشود.
بي حالي مردم كمكي به رفع رعب نظام سياسي نميكند. به تدريج كاسه صبر نظام سياسي در مقابل بي اعتنايي و خواب مردم لبريز ميشود. تاب اعتراض مردم را نداشت، اينك تاب خواب مردم خسته را نيز از دست ميدهد. بر اين تصور است كه نفس بي اعتنايي مردم نيز نحوي كنش سياسي از نوع مقاومت است.
فاجعه اين است كه اين همه به نام دين صورت تحقق ميپذيرد. مردم در مقابل هر استبداد سياسي به دين پناه ميجستند، دين به آنها قدرت جمعي ميبخشيد و آفرينشگر تصورات بديع و ذي قيمت جمعي بود. اما هنگامي كه استبداد به نام دين اعمال ميشود، مردم فاقد هر پناهگاهي ميشوند. ارزشهاي ديني را در حوزه خصوصي خود پاره پاره ميكنند. آنها با از دست دادن اين آخرين و نيرومندترين پناهگاه، به سوژههاي رام و در عين حال نامطمئن بدل ميشوند. اگر فرصتي براي يك تحرك جمعي نيابند، آرام آرام همه چيز را به تباهي و ويراني ميكشانند. اما اگر هم فرصتي به دست نيايد، مثل آب به همه جا نفوذ ميكنند. همه جا نمور ميشود، ميپوسد و به تدريج بامي اگر هست بر سر همه آوار ميشود.
بيچاره مردم، آنها به هر حال قربانيان اصلي به شمار ميروند.
Thursday، May 15، 2008 احياي عقل سياسي
از اوايل دهه هشتاد به اين سو، همه به تدريج مرزهاي منازعه سياسي را از داخل فراتر بردند. اين ماجرا به احمدي نژاد رئيس جمهور ايران محدود نيست، كه ميگويد اول جهان را سامان خواهيم بخشيد و پس از آن به حل مشكلات داخلي خواهيم انديشيد
اين الگوي تفكر پيش از او سابقه داشت. زماني كه آمريكا ايران را در محور شرارت قرار داد، نيروهاي نظامي آمريكايي در منطقه حضور يافتند و افغانستان و عراق به اشغال آمريكاييها در امدند، مجموعهاي از نيروهاي سياسي در داخل به اين نتيجه رسيدند كه چك و جانه زدنهاي داخلي و حركتهاي ميليمتري در داخل نتيجهاي نخواهد داد. جهان پس از يازدهم سپتامبر سمت و سوي ديگري اتخاد كرده است و به زودي همه چيز با سرعت و شتاب دگرگون خواهد شد.
ذهنيت سياسي در ايران يكباره از محدوده تنگ داخلي به عرصههاي گشوده بين المللي توسع يافت.
كساني در ايران گفتند كه آمريكاييها دنبال آلترناتيو ميگردند پس يكباره تنور منازعه سياسي را داغ و داغ و داغتر كردند چرا كه اين بار به جاي ملاحظه استعداد و ظرفيتهاي داخلي به ناظران بين المللي نظر داشتند.
اما بازي يكسوي ديگر هم داشت. كساني نيز در آنسوي صحنه، قواعد متعارف را كنار گذاشتند و به قول خودشان فرمان را كندند و با طنيني راديكال در صحنه حضور يافتند. در عرصه جهاني شاخ و شانه كشيدند و آمريكاييها را به منازعه فراخواندند. اما آنها نيز تنها ميخواستند طرف اصلي و تعيين كننده در ايران را به آمريكاييها معرفي كنند.
پنج سال از آن زمان ميگذرد. در عرصه بين المللي نه آنها كه در صدد معرفي آلترناتيو بودند از راديكاليسم خود طرفي بستند نه آنها كه در صدد معرفي طرف صاحب قدرت در ايران بودند، توانستند چيزي را حل كنند. ماجرا به يك ماجراي فرسايشي بي پايان بدل شده است. هنوز كه هنوز است احتمال حمله آمريكا به صفر نرسيده است. فشارهاي اقتصادي نيز پيامدهاي ناگوار خود را هر روز بيش از پيش آشكار ميكند. تداوم اين فشارهاي رواني و اقتصادي، مشخصات صحنه را همچنان مثل سابق حفظ كرده است. به همين جهت تعليق صحنه سياسي همچنان تداوم دارد.
اما اين ماجرا تا كنون چه پيامدي براي ما به همراه آورده است؟ نيروهاي سياسي در داخل به كلي اعتماد به يكديگر را از دست دادهاند به طوري كه به هيچ روي نميتوان به فرايند دمكراتي سازي مناسبات سياسي، به روال پيشين دل بست. دريچههاي گفتگو ميان نيروهاي سياسي در داخل تقريباً مسدود شده است. بسيج سياسي براي هيچ نيروي سياسي امكان پذير نيست. عقلانيت از عرصه سياسي رخت بربسته است. شتاب شگفت انگيز رشد قيمتها نشانه از دست رفتن كنترل اوضاع اقتصادي است، اما ماجرا از اين حد گستردهتر است، به نظر ميرسد كنترل همه چيز به تدريج از دست ميرود.
حاصل به پايان نزديك شدن همان ذخيره حداقلي عقلانيت در عرصه سياسي ايران بوده است.
عرصه سياست از مرزهاي داخلي به عرصه بين المللي و منطقهاي فراتر رفت، اما براي هيچ يك از طرفين منازعه فراتر بردن مرزهاي سياست از داخل به خارچ حاصلي در برنداشت. گويي كم كم كساني كه به اميدهاي گزاف به بيرون خانه رفته بودند اينك به تدريج به خانه بازميگردند اما خانه را چندان آشفته مييابند كه مجالي براي سكونت به روال پيشين نيست. آشفتگي خانه، كساني را تحريك ميكند دوباره به بيرون فرار كنند و با داغ كردن تنور منازعات در صحنه بين المللي، اولويت صحنه داخلي را به عهده تعويق يبافكنند.
افقهاي كنش ساسي در داخل تيره شده است. تيرگي افق در عرصه عمومي، با تيرگي افقها در عرصه خصوصي نيز همراه ميشود. نوسان لحظه به لحظه قيمتها براي مردم به معناي تيرگي افق زندگي خصوصي است. همانطور كه نيروهاي سياسي فاقد قدرت تحليل از چند و چون تحولات سياسياند، مردم نيز فاقد قدرت پيش بيني چند و چون زندگي روزانه خود شدهاند.
بيرون رفتن عرصه منازعه سياسي از داخل به خارج، بازيگران اصيل را سوژههاي منفعل و تماشاگر صحنه سياسي بدل كرده است. تماشاگران خسته از ركود صحنه كسل ميشوند و چندان ملول و خسته كه تنها به پايان ميانديشند نه نحوه پايان يابي ماجرا.
صحنه سياسي ايران در يك تعويق طاقت فرسا به سر ميبرد و همه چيز را ميفرسايد. نشانه اين فرسايش ويرانگر، كوتولههايي هستند كه صحنه سياسي ايران را اشغال كردهاند. فرايند حذف ژنرالها در عرصه سياسي از زمان انقلاب تا كنون تداوم يافته است. امروز گويي ژنزالي در صحنه باقي نمانده است. ميدان به دست سربازها افتاده است. سربازها همه چيز را به هم ميزنند و آينده خود را در تخريب همه چيز مييابند.
صفبنديهاي تازهاي كه هدف از آن نشاط در عرصه سياسي در داخل و بازگشت عقلانيت به صحنه سياسي است، امر عاجل امروز ايران است. اينك از همه چيز به نفع عقلانيت و بازگشت عقل به عرصه سياست بايد گذشت. و اين ميسر نيست، مگر به بركت گفتگو ميان جناحها، شخصيتها و مواضع گوناگون سياسي. در موقعيتهايي اينچنين اگر مياندار مصلحت انديشي يافت نشود تا ظرفيتهاي سياسي اين كشور را حتي الامكان در خدمت اصلاح وضع موجود قرار دهد، چشماندازهاي پيش رو بسيار وحشتانگيزند. به مياندار مصلحت انديشي نيازمنديم تا بتواند ميداني براي گفتگو ميان نيروهاي گوناگون سياسي اين كشور فراهم كند. بر فضاي كور كينه جويي و انتقام و فرصت طلبيهاي بي مهار امروزي نقطه پاياني بگذارد.
Wednesday، May 14، 2008 تندباد زندگي
تا به حال از اين كارها نكرده بودم.
حجب و ملاحتي در نگاه و كردار او را به بروبچههاي ساده و مذهبي اما نه از نوع رسمي و متعارف آن شبيه ميكرد. از آنها نبود كه از يك كارخانه توليدي با بستهبندي يكسان براي عرضه بيرون ميآيند.
پسر بيست و يكي دو ساله به نظر ميرسيد با چهرهاي زيبا و دوست داشتني.
اما آن روز حيرت كردم از اينكه موهايش را روغن زده بود و سيخ بالاي سرش تيز كرده بود. پيراهن آستين كوتاهي پوشيده بود با شلوار جين و كفشهاي نوك تيز. آنقدر عجيب بود كه ناخودآگاه دستش را گرفتم و به سمت خود كشيدم.
چطوري؟ چرا اين ريختي شدي؟ تا به حال يكي دو بار بيشتر با او حرف نزده بودم. آنهم كوتاه و رسمي. بي هيچ تاملي پاسخ داد، عشق بر بادم داد. واله و شيدا بود و ميگفت كه همه هستياش در اين عشق به تاراج رفته است. بي قرار بود و گويي تكيهگاهي طلب ميكرد. نگرانش شدم، به راستي در مرز زندگي و مرگ بود. مثل انبوهي از آجرهاي بر روي هم چيده بود، اما بي هيچ ملاطي. ممكن بود هر آن فروبريزد. لغزنده بود و بي تكيه گاه.
عاشق دختري مذهبي و سنتي با حجابي سفت و سخت شده بود.
بيشتر تعجب كردم. اگر او دل به دختري مذهبي سپرده است، پس اين ريخت و قيافه چيست؟ از او چيزي نپرسيدم اما ساعتها گفتگو سرانجام از راز ماجرا پرده برداشت.
از بچههاي جنوب شهر بود با سابقهآي فوق العاده مذهبي. ميگفت خدا همه چيز او بوده است. اما ميناليد از آن دو چشم زيباي لعنتي كه بر جانش آتش زده است. ميگفت دو چشم سحرانگيز يكباره قلبش را به آتش كشيد. او در قلبش خانه كرد و از آن زمان خدا را از قلب خود بيرون راند، چرا كه جايي كه خدا بود، چه جايي براي عشقي ديگر. در حضور خداوند، سوداي عشقي ديگر گناهي نابخشودني بود. ميگفت در حضور خداوند، عشق او شرمآور بود. خدا را از قلب خود بيرون رانده بود و ظواهر خود را نيز گويي چنان تغيير داده بود كه از خروج خداوند از قلبش حكايت كند.
من نفهميدم او به جد عاشق كيست؟ عاشق او كه در قلبش خانه كرده است، يا او كه از خانه رانده شده است. از هجران كدام معشوق ميسوزد: از هجران دختري كه حتي يكبار هم حاضر به گفتگو با او نيست، يا از هجران آن يار سفر كرده؟ عاشق كيست و معشوق كدام؟ نكتد او كه از خانه بيرون رانده شده، مكري درانداخته است.
هر چه بود تندباد زندگياش وزيده بود، و هيچ كس نميدانست به كجا پرتابش خواهد كرد.
Sunday، May 11، 2008 دو بستر و يك رويا
انقلابيون، هميشه با پشت كردن به منطق روزمره زندگي ارزشهاي انقلابي خود را تعقيب ميكنند. به اين ترتيب، يك دوگانگي ميان ارزشهاي انقلابي و ارزشهاي زندگي متعارف پديد ميآيد. شايد نفس اين دوگانگي براي انقلابيون انگيزهساز و مولد ارزشهاي اخلاقي والا باشد، اما هيچ چيز غير اخلاقيتر از آن نيست كه يك نظام سياسي مديريت خود را بر اين دوگانگي استوار كند.
يك نظام سياسي با اين دوگانگي، از يك سو بايد به انقلابيون باج بدهد تا به رغم خواست مردم، در سوداهاي پاك انقلابي خود زندگي كنند، و به مردم نيز باج دهد تا هر روز بيش از پيش در جستجوي منفعت زياده خواه شوند و به اين ترتيب، دو گروه شكل ميگيرند كه هر دو براي تداوم زندگي خود به رانتهاي دولت وابسته ميشوند: گروهي براي تداوم احساسات انقلابي و گروهي براي تداوم زندگي مصرفي و منفعت جويانه.
حفظ تعادل ميان اين دو سويه ناسازگار توسط يك نظم سياسي تا كي ممكن است؟ نظام سياسي تا كي ميتواند روياي تداوم بخشي به خود را در دو بستر ناسازگار انقلابيگري و منفعت طلبي هنجار گسيخته تعقيب كند؟
انقلاب كه پيروز شد، هيچ چيز براي انقلابيون غير قابل تحمل تر از وجود مردمي نبود كه تنها در جستجوي معيشت و رفاه روزمره بودند. ماجراي سي سال پس از انقلاب، داستان شنيدني معامله با اين مردم منفعت انديش بود. حجم و گستره اين بخش از مردم هميشه بيش از آن حدي بوده است كه كسي بتواند آنها را ناديده بيانگارد.
جنگ موقعيت خوبي بود تا به اين بخش از مردم منعفت انديش گفته شود فعلاً دست از منافع دنيوي خود برداريد. مصالح مهمتري در كار است. مگر نميبينيد كه كشور در اشغال دشمن است. اما اين منطق در همان يكي دو سال اول اثرگذار بود. توفيق ايران در عقب راندن دشمن از خاك ايران، اين منطق را به آخر رسانيد. زمزمه مردم منفعت انديش همه جا شنيده ميشد كه به انقلابيون ميگفتند خوب اضطرار جنگ خاتمه يافته است. ميخواهيد جنگ را ادامه دهيد به خودتان مربوط است اما اينك وقت آن است كه به معيشت و رفاه روزمره ما رسيدگي كنيد.
جنين بود كه مديريت جنگ از سال سوم چهارم به بعد، بر اين اساس استوار شد كه قهرمانيها و رشادتهاي جنگ را مختص رزمندگان و جبهههاي جنگ دانستند، اما در شهرهاي بزرگ، براي مردم منفعت انديش سفره رفاه و زندگي روزمره را پهن كردند تا خدايي نكرده در ميانه جنگ و ستيز شاكي نباشند. در كوران جنگ، شهرها آرام بود، انگار نه انگار كه جنگي در كار است.
از آن زمان به بعد، جمهوري اسلامي با يك منطق دوگانه و ناسازگار به حيات خود ادامه داده است. گروهي را با ارزشهاي مقدس و آرمانها و مسئوليتهاي اجتماعي و انقلابي مديريت ميكند و ناگزيز است براي تداوم مشروعيت خود، موقعيتهايي براي پاسخگويي به خواست آنان بيافريند. اما دقيقاً در همين شرايط، خود را مكلف ميداند به اكثريت مردم منفعت انديش نيز بيانديشد و در جهت خواستهاي دنيوي و اين جهاني آنان نيز پاسخي فراهم كند. كساني كه تنها به زندگي و رفاه و شادي و لذت از زندگي روزمره ميانديشند.
راز توفيق نسبي حكومت در ايران براي پيشبرد اين دو الگوي ناسازگار سياسي، پول سرشار نفت بوده است.
اما تنها گاهي ميتوان ميان اين دو سويه ناسازگار تعادلي ايجاد كرد، گاهي تامين خواست تربيت شدگان در فضاي ارزشهاي انقلابي موجب شده است كه مردم منعفت انديش سر به شورش و اعتراض بردارند و گاه رسيدگي به خواست اينان، اعتراض آن ديگران را برانگيخته است. صدور به خارج از كشور يكي از راههاي كاستن از فشار تعادل مذكور است. گاهي مردم منفعت انديش براي زندگي بهتر، به مهاجرت تن در دادهآند، گاهي نيز انقلابيون محيط بيرون از ايران را موقعيتهاي مناسبي براي پيشبرد انگيزههاي انقلابي خود يافتهاند.
البته تعادل بخشي ميان اين دو هميشه هم با اهرم نفت نبوده است، گاهي ارزشهاي انقلابي، اسباب كاسبي و منفعت طلبي براي كساني فراهم كرده است، چنانكه جستجو گران منفعت نيز گاهي به ناچار سر از عرصه ارزشهاي انقلابي و ديني درآوردهاند.
اما تصور ميكنم كه امروز حفظ تعادل ميان اين دو سويه ناسازگار در سياست داخلي و خارجي ايران، بيش از هميشه دشوار شده است. الگوي معطوف به پيشبرد ارزشهاي انفلابي، اينك با تحريم و فشارهاي سياسي و اقتصادي روزافزون مواجه ميشود و اين فشارها، فوراً به معضلات اقتصادي و تورم و دشواريهاي حاد در زندگي مردم منفعت انديش بدل ميشود.
اينك نظام جمهوري اسلامي در معرض انتخاب ميان دو گزينه است: اول آنكه يكي از دو گزينه انقلابي گري و منفعت طلبي را مبناي كار كند و پاي لرز غفلت از آن ديگري بنشيند. ديگري آن كه تلاش كند از حدت تنازع ميان اين دو الگوي سياسي بكاهد. مثلاً با كاستن از بار بحرانهاي جهاني، كمتر مردم را با پيامدهاي اقتصادي و معيشتي مواجه كند.
اما بدون شك، راه حل نهايي پايان بخشيدن به اين دو گانگي ويرانگر و پرهزينه است. حاميان ارزشهاي انقلابي و ايدئولوژيك، اخلاقاً حق ندارند، حس ارزشگرايي خود را به هزينه مردم تامين كنند، آنگاه همان مردمي كه روزي بنياد قدرت گيري انقلابيون شدند، شان و موقعيت آنان و ارزشهاي آنها را به رسميت خواهند شناخت. راضي شدن ارزشگرايان به آنكه همه هزينه ارزشگرايي خود را خود بپردارند، بدون شك زمينه ساز فاصله گرفتن از فرايند پرشتاب منفعت گرايي و هنجار گسيختگي در عرصه عمومي نيز خواهد بود.
Thursday، May 08، 2008 عصر جمعه
تكرار در روزگاران قديم، امنيت ميآفريد.
مناسك، رفتارها، چهرهها و قواعد همه تكرار ميشدند و تكرار نشانه جهان و روزگار استوار بود. امروزه روز اما در جهاني سير ميكنيم كه تكرار كسالت بار است. جهان مستمراً دگرگون به نظر ميرسد. بازار مصرف و ارتباطات و اطلاعات و مد و پوشش و غذا همه و همه در صدد القاي روز و روزگار نو هستند.
تكرار تهوع ميآفريند و حركت نشاط. پس براي نشاط نيازمند حركتيم، حتي به نحوي مجازي.
گويي حركت حتي اگر دروغ است، بيش از حقيقتي كه تكرار ميشود قابليت مصرف دارد. چنين است كه جهان امروز حقايق خود را مستمراً در لباسهاي نو و بستهبنديهاي جديد تكرار ميكند.
عرصه سياسي در غرب، ضرباهنگ نو شوندگي را با صداي بلند در عرصه عمومي به نوا درميآورد. فوراً چهرههاي سياسي به چهرههاي پيشين بدل ميشوند، كلام و ساختار تبليغاتي تحول مييابد. حتي مناسبات پيشين گاه به نحوي صوري دگرگون وانمايي ميشوند و ....
دمكراسي در يك كلام به همين معناست.
اما ما در پيرامون اين جهان جديد، در وضعيت عجيبي به سر ميبريم. تا خرخره در مناسبات جهان جديد فرورفتهايم. با همان سرعتي كه اينترنت و ماهواره و ارتباطات سيار در جهان جديد شيوع يافت، در جهان ما نيز تسري يافت. كار و تبليغات و توليد و بازارهاي مصرف و خريد، همه و همه نشان از تسري منطق جهان جديد در حيات ما دارد.
اما سياست به هيچ روي از اين منطق تبعيت نميكند. نه آنكه در عرصه سياسيمان اتفاقي نميافتد و حوادث جريان نمييابند. به عكس عرصه سياسي كشور پر است از رخدادهاي روز به روز. اما گويي براي كساني دگرگوني با ويراني و فروپاشي هم معناست. چنين است كه ما در صحنه سياسي كشور تماشاگر تحولات روز به روزيم، اما ضرباهنگي از تكرار و تكرار و تكرار روحمان را افسرده كرده است.
موسيقي تكرار بداعتهاي صحنه را بي معنا ساخته است.
ضرباهنگي هست كه مستمراً به مخاطب خود گوشزد ميكند تحولات عالم و آدم را جدي نيانگاريد، هيچ چيز در اساس تغيير نكرده است و امكاني براي تغيير وجود ندارد. همه چيز سخت و استوار است. خيالات و هوسهاي خود را كنترل كنيد. عجب تواني دارند كساني كه حتي امور بديع را در لباس تكرار ميپوشانند، مبادا كه كسي خيال كند روزگار عوض شده است: چهرهها، سخنها، آداب و رسوم، قواعد و مقررات، تنظيمات و قول و قرارها همانهاست كه بوده است. حتي اگر واقعاً تحولي رخ داده باشد، حس تكرار به نحوي مجازي توليد ميشود.
منطق تكرار با بنياد مشروعيت نظام سياسي گره خورده است. مخالفين در جريان دوم خرداد، چيزي در كف نداشتند الا آنكه فرياد زدند روز و روزگاري نو فرارسيده است. از ميدان به در رفتن آنها نيز با يك منطق انجام پذيرفت: خير آقايان هيچ چيز تغيير نكرده است و همه چيز همانست كه بود.
از صحنه بيرون راندن دوم خرداد، گويي به معناي سركوب غرائزي بود كه هوسبازانه تغيير را طلب ميكرد و تصور ميكرد كه ديوارهاي تكرار را ميتوان از ميان برداشت. انتخابات از امكانهايي بود كه ميتوانستي هيجان ناشي از تراكم غرائز معطوف به تغيير را در آن تخليه كني. اما با بسته شدن نسبي اين فضا، گويي كم كم همه چيز به يك بعد ازظهر جمعه كسالت بار بدل ميشود.
در جهان جديد همه چيز از جويبار تحول آب ميخورد و طراوت ميپذيرد. چه بايد كرد با روزگاري كه همه دار و ندار يك ملت را بر در و ديوار تكرار كوبيدهاند. گاهي چشمانم پر اشك ميشود از حس تهوعي كه گوهرهاي ناب اين فرهنگ توليد ميكنند. واژهها، ارزشهاي فرهنگي، آرزوها، خاطرهها و روياهاي جمعيمان را بر سر دار تكرار بي معنا بردهاند.
Sunday، May 04، 2008 وفاداری و پرواز!
به قلم مرتضي كريمي
کفترهای غریبهای که به آسمان بالای بام کفتر باز نزدیک میشوند و به سختی به دام او پا مینهد! آخر غریبهها چند جورند! برخیشان خیلی راحت میآیند و مینشینند و به آسانی توی قفس میروند! اما برخی از «غریب»ها هستند که تا بنشینند روی پشت بام خانه کفترباز، چندین مرحله را طی میکنند و هر بار که به بام نزدیک میشوند، یاد «خانه»، آنها را دوباره به اوج آسمان میکشاند و کفترباز را به تقلا میاندازد تا «غریب» را دوباره به پایین بکشانند. کفترباز اما دست از امید نمیشوید، چرا که میداند این «غریب» میتواند چگونه «آشنایی» گردد! او نیک میداند که وفاداری به «خانه» پیشین، نشانی از وفا به خانه جدید است!
این «غریب»ها هرگز مستقیما به بام خانه بیگانه پا نمیگذارند! نخست چند خانه آن سو تر! بعد این سو تر! و کم کمک با «بیم و امید»، با دل کندن لحظه به لحظه از آن و دل دادن به این نزدیک میآیند! دمدمهای غروب که میشود، رضایت به بام و دام نو میدهند، اما هنوز یک حرکت کوچک و مشکوک کفترباز میتواند «غریب» را بلند کند و روز از نو و روزی از نو!
شب، لابلای هالههایی از تاریکی و ترس و سرگشتگی، درست مثل کودکی در شهری غریب و رها شده در بزرگراهی، اسیر و دستگیر میشود! چنان قلبش میزند که باور نمیکنی تا صبح بماند، یا اگر ماند، هرگز دل بسپارد! چنین اسیر یاغیای، بیدرنگ «قیچی» خواهد شد (حدود پنج و گاهی ده تا از پرهای اصلی کفتر را میچینند تا نتواند بیشتر از یکی دو متر بپرد). آخر کفتری که راحت به دام افتد قیچی نمیشود، پرهاش را با نخ میبندند و بعد از چند صباحی پر میدهند. اما «یاغی» بعد از شش ماه، یا گاه اگر نشان اصالتی در آن باشد بعد از دو سال اجازه پرواز میگیرد. در طول این زمان کفتر «خاطره» خانه قبلیاش را از یاد برده و به اصطلاح "جلد" میشود. کفترهای خوشخاطره را در کوزه میاندازند تا ذهنشان پاک، پاک شود!
روز پرواز «یاغی» فرا میرسد و در چنین روزی اجازه نمیدهند زیادی بالا برود، چرا چون امید زیادی به دوباره نشستن این کفترها نیست. «ناجلد» خطا خواهد کرد، این را تجربه چندین ساله کفترباز گواهی میدهد، او پیر این راه است، «ناجلد» هرز میپرد، بحثی در این نیست، باید مواظبش بود، میتوان، یعنی طبیعی است که دلنگران بود که هرگز برنگردد!
معدود دفعاتی هست که کفتر ِنخستینبار برخواسته بلند شود، اوج بگیرد، بعد از نه-ده-دوازده ساعت پرواز، بنشیند، بیآنکه لحظهای هرز پریده باشد. اگر بدانید چه دلهرهای گریبان کفترباز را میگیرد، هنگامی که این کفتر در اوج اوج است! ناجلد هر چه بالاتر میرود، امکان گمشدنش را در این راه ِ نابلد، بیشتر و بیشتر میکند. هرچه خطاها کمتر باشد، اصالت کفتر بیشتر بر پرده میافتد. کفتر چرخ میزند، و کفترباز که مست این پرواز پاکیزه است، همراه با هر موج از این اوج چه لعنتها که بر خود میفرستد و چه سوگندها که ((اگر برگردد، نمیگذارمش دیگر بپرد))! و اگر بدانید که چه لذتی دارد که «یاغی» با همان وفاداری که از آن سراغ میرفت بر میگردد و مینشیند! این ظلوم جهول که بلی میگوید!...
«یاغی» منش و کنش منحصری برای فرد ِ خودش دارد. «شخصیت» دارد! یکتاست! با هر کفتری جفت نمیخورد، هنگام پراندن نیازی نیست که «او» را با نی دنبال کنی، فقط کافی است که صدا کنیاش تا چند دقیقه بعد در اوج آسمان باشد. راه رفتنش، سبک دانه برچیدنش، آب خوردنش و نگاه کردنش با «دیگران» فرق دارد. به هنگام ایستادن سینه سفتش را جلو میگیرد، گردنش بلند است، قدمهایش محکم و پر طمطراق، کتفهای پر زورش را طوری قرار میدهد که گویی هر لحظه آماده پریدن است.
کفترباز بیشتر «عمر» خود را با این «یاغی»هایی سپری میکند که معمولا هر چند سال یک بار یکیشان پیدا میشود و چند سال بعد، در اوج پرواز و اطمینان اسیر باز یا قوچی میگردد! و بزرگترین درد یک کفترباز لحظهای است که این « قاتلعزیز» در آسمان ِ خدا، در چنگال شاهینی دست و پا میزند و از دست او کاری ساخته نیست جز «خیرگی»! قرقی، ناجوانمردانه، جلوی چشم کفترباز پرهایش را روی آسمان خوشهخوشه میکند و با حرکت پنجههایش روی بام، روی سر او رها میکند و بعد کلهاش را... ! کفترباز، غرق در سکوتی مرگبار، مات و مبهوت، با چشمانی پر از اشکی که هنوز نمیریزد – خشم و حسرت راه اشک را میبندد- و دلی مملو از درد و شکایت به آسمان خیره میشود، آنچنان که گمان نمیکنم هیچ «عارف»ی هرگز چنین به آسمان، به«آسمان ِخدا» نگریسته باشد! گویی پرهای خود او است که در مشت قوچ است و با هر تکانی که کبوتر میخورد، چنگال تیز قوچ تا عمق استخوانش فرو می رود و مغزش را میلرزاند...
... هم-سایهای داشتیم، کفترباز. «غریب»ی گرفت که من آنجا بودم؛ «مادهسبزه»! پاییز بود، سوز و سرما و باران بود و باد امان نمیداد تا چشمها را باز کنی و به آسمان بدوزی. «مادهسبزه» از اوج آسمان فرود آمد. مگر مینشست لاکردار! یک نیمروز ممّد را معطل ناز و کرشمه خود کرد. ممّد حریفش نشد و عاقبت، تاریکی و سرما مجبورش کردند. شمایلی شبیه کفترهای چاهی (کبوتران وحشی) داشت و از همان چالاکی و پرزوری برخوردار بود. چند برابر دیگران از پرواز محرومش کردند و سرانجام پر گرفت! بار ِ نخست که پرواز کرد اصلا قرار نبود که بپرد، اما «مادهسبزه» همیشه همین طور بود. وقتی کفترهای دیگر را ممّد شوت میکرد هوا، «یاغی» خودش بلند میشد، پنجاه یا صد متری را درجا، به سان هلیکوپتر روی پنجه بالا میرفت و یک بازی میزد (هنگامی که کفتر روی هوا دو پایش را توی گوشش میکند و یک ملّق میزند) و در جهت مخالفی که بازیاش را شروع کرده بود، به شکلی ضربدری دور میزد و بالا میرفت! کفتربازهای دور و اطراف، کمی بعد میآمدند تا این «نمایشپرواز» را بدون بلیط و سانسور از نزدیک تماشا کنند! «مادهسبزه» تا چشم را به هم میزدی در اوج آسمان بود، وقتی که بالا میرفت در هر جای آسمان که بود، دم ِ قاشقیاش را باز نگه میداشت. کفترها فقط موقع نشستن دمشان را کاملا باز نگه میدارند. این حرکت غیر معمول «مادهسبزه» زیبایی غیر قابل توصیفی به پرواز میداد. «مادهسبزه» استثنا بود، اما سه ایراد داشت. اینکه نوکش کمی از حد معمول بلندتر بود و دوم اینکه با کفتر نری جفت خورده بود که تنبل و هرزه بود. به خاطر ایراد نخستش میخواستند به پولش بدهند، اما ممّد، بر خلاف هرگونه منطق عقلانی، و با پافشاریای که تنها از احساسی درونی نشآت میگرفت مانع شده بود که «مادهسبزه» را به دست آن قافله بسپارند...
به هر حال «مادهسبزه» نخست بار برخواست، ده ساعت پرید و در همان جا که بلند شده بود فرود آمد، بی کم وکاست! همه متحیر بودند و ممّد از پوستش بیرون میتراوید. هر بار که هوایش می کرد قسم میخورد که اگر پایین بیاید قیچیش میکند. خصوصا آنکه «یاغی»، دماش را در هوا باز نگه میداشت و «بازیدار» بود. یعنی خوب ملّق میزد. و اینگونه کفترها در خطر شکار شدن هستند. چرا چون قوچ درست در این لحظات است که از راه میرسد، موقعی که همه چیز در «تعلیق» است و هوش بر جای نه! و این همان ایراد سوم «مادهسبزه» بود.
فکر می کنید که چه شد؟ بعد از هشت سال که «مادهسبزه» در سرما و گرما وفادارانه پریده بود، حتی گاهی شب را به پرواز ادامه داده و روز خسته و درمانده بازگشته بود، در یک آن، درست مانند انسان عاقل و بالغی قهر کرد، از روی پشت بام بلند شد و رفت و هرگز پشت سرش را هم نگاه نکرد! چرا؟ چون نر هرزه و احمقش با مادهای دیگر جفت خورده بود!
ممّد چند شبانه روز نخوابید و «چراغ» بالای بام را روشن نگه داشت! بعد از دو سال که خانهشان را دو طبقه کردند، همه چیز را در پشت بام مثل روز اول کرد تا اگر «مادهسبزه» برگشت، پشت بام را بشناسد! هر بار که کفتری از دور دستها نزدیک میشد که «پیراهن»ی سبز بر تن داشت یا چیزی شبیه به آن و حتی گاه بیشباهت با آن، ممّد غوغایی به راه میانداخت که بیا و ببین اما...
ممّد هنوز بعد از دوازده سال «منتظر» است! منتظر که برگردد! توی چشمهاش از بس که «چشم به راه» بوده نقش «مادهسبزه» بسته است! هر بار میگویم؛ ((ممّد ولش کن پسر دیگه برنمیگرده)). ممّد، این یکه بزن محله که هیکل و اندامش به اندازه سه تا آدم معمولی است، با آن صدای زمخت و ریش و سبیل پر پشتش، چشمهای نمناکش را به آسمان میدوزد و میگوید (( شما نمیدونید)) و من در خودم ادامه میدهم ((بله ما نمیدانیم، لابد آنچه شما میدانید!))، و بعد هم نفسش را با یک آه مطلقا عمیق بیرون میدهد و میگوید ((یه روز برمی گرده! حالا میبینی!))... چه خونی به پا کرده بود این «مادهسبزه» در این سرزمین خشک ِ دل ممّد و او باز میگفت؛ ((شما نمیدانید!))... منتظر بود، و ماند، مردانه در آن راه خونآلود ماند. او "اتوپی و انتظار" (برمیگردد، ملاقات خواهم کرد، پیروز خواهم شد...) را به "پیشداروی" (برنمیگردد، هرگز ملاقاتش نخواهم کرد، شکست خواهم خورد...) ترجیح داد.
ممّد ِ سی و هشت ساله، «ذکر»ش شده بود «مادهسبزه»، سرش همیشه به هوا بود، با زمین بیگانه! اگر یک روز درهای آسمان را میبستند خفه میشد! در جاهای سقفدار احساس خفگی میکرد! «غریب» شده بود این صیاد «غریبگیر»!
روزی که «مادهسبزه» رفت، حقیقتا روزی عادی نبود! هیچ کس جرات نمیکرد طرف ممّد برود. چسبیده بود به خرپشتی که از آنجا مسیر رفتن «مادهسبزه» را میتوانست ببیند و تا شب همان جا خشکش زد، تمام کفترها را پرانده بود و هیچ کدامشان حق نشستن نداشتند و روی پشت بام همسایه با ترس و لرز فرود آمده بودند، یا پشت کولر یا گنجه آرام و حرفگوشکن توی لاک خود کز کرده بودند. «هاویه»ای رخ داده بود، با نبود «او»! گویی عالم را از برای «مادهسبزه» خلق کرده بودند!
چقدر ممّد نذر و نیاز کرد که «مادهسبزه» برگردد! از آن به بعد بود که آنقدر علامت امام حسین را بلند کرد تا کمرش درد گرفت و تنش را داد زیر دست «تیغ»! تیغ جراح! نیمه شعبان برای ممّد شمیم «مادهسبزه» را همراه میآورد! چنان خشوع و تواضعی در این «یاغی» محله نهفته شده بود که تبدیل به یک بچه معصومش کرده بود. صدایش آنقدر به آدم نزدیک بود که وقتی حرف میزد حس میکردی صدای دورگه و گرفته ایوب است که لرز لرزان سخن میگوید!
وقتی که ممّد آه میکشد آدم میشکند، وقتی که میخندد انگار دنیا میخندد. چشمهای او مثل دریاست...دلش پر ِخون است... سرش همیشه به هواست... همیشه چیزی در دلش میشکند... راضی است... زندگی بخور و نمیری دارد، ثروت پدریاش را به باد داده است، به «باد»! به فکر جمع کردن پول نیست، سرکارگر یک گاراژ مکانیکی است ...
کفتربازهای حسابگر امروزی دیگر به کفترهای خوب و اصیل پر پرواز نمیدهند. قیچییشان میکنند تا جوجههایشان را یا تخمهایشان را بفروشند. خودشان را از لذت دیدن پرواز کفترها محروم میکنند تا آنها را همیشه در قفس «داشته» باشند... ممّد اما کفترهایش را باز هم هوا میکند، با آنکه از هر کسی بهتر با «اتفاقشوم» آشناست (نگاه کنید به «طلوع» اخوان: بالهاشان نیز سرخ است/ آه شاید اتفاق شومی افتاده ست!)
ماده سبزه «عمر» ممّد بود! حتی موقعی که سر کار بود یا در مهمانی فقط به «مادهسبزه» فکر میکرد، با او حرف میزد، او را در خواب میدید، با او غذا میخورد و گاهی قاشقش را عوضی توی دهان «او» میگذاشت، گاهی اشتباهی با او با «اوی خود» در پارک قدم میزد ...
ماده سبزه «عمر» ممّد بود و او پروازش داد! و این عین وفاداری است و امید امید امید! امیدی که به انتظار آغشته است... یکی میگفت او تا وقتی انتظار میکشد، کبوترش "دارد بر میگردد! " ... و ممّد که این «رنج»، «انتظار»، «بیم و امید» و «وفاداری» او را از موضوع رنج و انتظار و امید و وفاداریش فراتر برده و بود و میبرد! خودش، «خود» ممّد بدل شده بود به رنج و امید و انتظار ِ وفاداری که لحظه به لحظه بزرگتر میشد و فراتر میرفت! با «مادهسبزه» از آن «ماده»ی«سبز» میگذشت! و رنگهای شبیه به آن و حتی گاه رنگهایی که هیچ شباهتی به آن نداشتند!
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاء اللّهِ حَتَّى إِذَا جَاءتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَا حَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلاَ سَاء مَا يَزِرُونَ ﴿انعام-31﴾
مسلما زیان کردند آنان که دروغ شمردند ملاقات خدا را، تا اینکه بیامدشان ساعت [لقاء]، به ناگه میگویند؛ دریغ ما را بدانچه کوتاهی کردیم در آن. به دوش كشند بار خود را بر پشتهای خویش، چه زشت است آنچه بر دوش میکشند!
Wednesday، April 30، 2008 قهرمان مغلوب يا پيروز
به قلم حسن رياضي
قهرمان مغلوب يا پيروز، جامعه مأيوس يا اميدوار، تاريخ حماسي يا عقلاني، شخصيت هاي اسطورهاي يا انساني، مردمان پيش بينيناپذير يا شهروندان قابل پيشبيني، كشور پيشرفته يا عقب مانده....
ظاهراً قهرمان در وجوه مختلف اين گزارهها در ايران جايگاه ويژهاي دارد اما يك سوال سالهاست كه وجدان عمومي ما را به خود مشغول داشته، پرسشي كه كمتر بدان به صورت آشكار و برهنه پرداختهايم. پرسش اين است: آيا اساساً بايد قهرماني در كار باشد؟ يا بايد به همان گزارة ويرانگر برشت باز ميگرديم كه بدبخت ملتي كه نيازمند قهرمان است.
بياييد با خود صادق باشيم مسئله به قهرمانان باز نميگردد كه پيروزند يا شكست خورده، واقعي هستند يا پوشالي. كلاهبردارند و شياد يا صادق و از خود گذشته. بلكه صورت مسئله در بستر جامعه اي بايد ديده شود كه بازار تقاضاي قهرمان را دائماً گرم نگاه ميدارد و در اين فرايند فرقي ميان روشنفكر و عامي، مدرن و سنتي، شهري و روستايي .... نيست بگذاريد به برخي موارد مشابه بپردازيم.
به راستي چه فرقي است ميان اكبر گنجي و محمود احمدينژاد، دُن كيشوتهاي سوار بر چوبي كه ادعاي نجات ايران را خام طبعانه در سر ميپرورانند و در اين حملههاي مذبوحانه به آسيابهاي بادي عظيم و چرخنده، موتور محرك خود را از هواداراني ميگيرند كه گاه رذيلانه سكوت ميكنند تا قهرمان نفهمد كه شلوار به پا ندارد. بسياري از دوستان بنام و گمنام را ميتوانم فهرست كنم كه چه نقدهاي عالمانه، روشمند و راهگشا به مانيفست جمهوري اكبر گنجي داشتند. و سكوت كردند تا گردي بر چهره قهرمان خود ساخته وارد نشود. همچنانكه در ميان سينه چاكان احمدينژاد كم نيستند كساني كه وخامت اوضاع و پيامد اقدامات او را باور دارند اما از آنجاكه متاع بازار قهرمان پروري، نوراني شدن و شيفته گشتن كالاي پر خريداري است سكوت ميكنند تا حيات اجتماعي خود را با آن معنا بخشند.
ما و اينان هر دو گروه قهرمانان حقيري هستيم كه جسارت، شجاعت، امكان و يا شخصيت فردي براي سوار شدن بر اسب چوبين را نداشتهايم و عمري آرزوي قهرمان شدن چه مغلوب و چه پيروز را در سر پروراندهايم و ناخودآگاه و يا آگاهانه سرخوردگيهاي خود را اينگونه پنهان كردهايم.
فهرست قهرمانان و ناجيان30 ساله تاريخ معاصر چه طولاني و چه رقت بار است. كساني كه در نظر و عمل خود را قهرمان زنده و تاريخي دانسته و ميدانند هاشمي رفسنجاني، محمد خاتمي، رضا پهلوي، ابراهيم نبوي، علي افشاري، اكبر عطري، مهرداد بذرپاش، محمود احمدينژاد، ناطق نوري، محسن سازگارا، ماشاءالله شمسالواعظين، و حتي آقا مرتضي فروشنده سوپري محلة ما
... ما همه يا قهرمانان در تقديريم يا اساساً قهرمان بوده و هستيم و خواهيم بود و فقط هنوز در بازار مكاره قهرمان فروشي، چرخه توليد، توزيع، به نمايش گذاري و خريداري زمان و مكان مناسب را نيافته تا ما را كشف كنند. احتمالاً اكبر ولايتي، علي لاريجاني، محمدباقر قاليباف، محمدرضا عارف، ابراهيم اصغرزاده .... شبها با روياي نجات ايران صبح را به سر ميآورند. اجرشان ماجور، اما سوال اين است چه كساني ايران را به ورطه آنچنان نابودي انداختهاند كه نيازمند نجات است. اين روياپردازان صادق يا آن خيالبافان كوچه و بازار كه در آشفتگي فراموش كردن وظايف شهروندي خود، بهرهمندي از رانتهاي آشكار و نهان قهرمانان، باري به هر جهت زيستن روزمره و به سخره گرفتن زندگي و حيات اجتماعي جامعه، قهرمانان را ميسازند، بزرگ ميكنند و روانه ميدان ميكنند و اگر پيروز شود آرام آرام به لجن ميكشند و اگر شكست بخورند مرثيه سرايي كرده و فراموششان ميسازند.
به راستي سيد محمد خاتمي قهرمان آزادي، عقلانيت، مدارا و گفتگو چه زمان ادعاي اسطوره بودن كرده بود، كه او را با مطلق كردن اسطوره ساختيم و سپس تبديل به محمد چاخان، بيعرضه، مرد گفتار درماني، اهل مماشات، ضعيفتر از محمد مصدق، فرصت سوز و روياپرداز نام داديم.
همين داستان به نوعي ديگر درباره اسطوره عدالت، انقلاب، شجاعت، سازش ناپذيري، پاكدستي و تلاشگري در كار است تا تشت او چه زمان از بام افتد كه چندان دور نيست .
قهرمانان صف بسته براي رياست جمهوري آينده ايران در آمريكا از اينان هم رقتبار ترند همه نسخههاي نجات قطعي در دست، شبيه شخصيت هفتتيرهاي چوبي امير نادري هستند كه نه با شليك غير واقعي هفتتير چوبي كه در قطار واقعيت راهي بيمارستان يا ديار باقي خواهند شد.
و ما قهرمانان سازان حرفهاي فهرستي از اسطورههاي خوب ولي شكست خورده و خائن اما پيروز را به عنوان تاريخ معاصر به خورد و فرزندانمان ميدهيم البته همراه با روايت جنگها و شجاعتهاي و هوشمنديها و مديريتهاي خود كه ما نيز قهرمانان گمنامي بودهايم كه در حد فاصل قهرمانان پيروز و شكست خورده اين فضاحت اجتماعي كه انسانهاي عادي باشيم و به وظايف خود عمل كنيم را هرگز انجام ندادهايم.
Saturday، April 26، 2008 رستگاري اما در خواب
ريشه، درخت را به يك موقعيت خاص وابسته ميكند روزمرهگي ريشههاي بستگي انسان به موقعيتهاي خاص است
روزمرهگي انطباق با عادات روزمره زندگي است. به سبب روزمرهگي است كه موقعيت و جايگاهي پيدا ميكنيم؛، به تدريج صورت خاصي از نگاه، در ما تصلب مييابد، چنانكه مجاري خاصي از تامين درآمد پيدا ميكنيم آخورهامان را جايي ميبندند و به اقتضاء آخوري كه اختيار كردهايم، حيطه زندگي را تعريف ميكنيم و ميداني مييابيم در محدوده امكان دويدنمان..
چنين است كه پيش از مرگ، پروندههاي زندگي خود را تا پايان مينويسيم.
دانشگاه نيز از همين دست است. روزمرهگي در فضاي دانشگاهي، به ويژه در علوم انساني، آموزش را به تكنيك انتقال يادداشتهاي استاد به يادداشتهاي دانشجويان تقليل ميدهد. آموزش، گردش احمقانه يادداشتهايي است كه از روي كتبي تهيه ميشوند، آنگاه در طول كلاس به يادداشتهاي دانشجويان بدل ميشوند و از آن طريق، به اوراق امتحاني انتقال پيدا ميكنند و راهي زباله داني ميشوند.
روزها، كلهها در جريان انتقال اين يادداشتها خسته و ملولاند و شبها فارغ از اينهمه چرند، هم دانشجو و هم استاد سر به بالين مينهند تا روز و روزگاري ديگر
من كه گاهي در روز دو سه كلاس دارم، پيش از خواب و گاهي در اولين لحظات پس از خواب، با خود مرور ميكنم كه ساعت ده تا دوازده چه بستهاي از يادداشتها را از ذهن پياده كنم، در ساعت يك تا سه كدام بسته را و ...
شب پيش يكي دو ساعت زودتر از هميشه از خواب پريدم، ساعت را نگاه كردم زود بود. دوباره سر بر بالين نهادم. پيش خود جدول انتقال يادداشتها را مرور كردم. با خود گفتم كه امروز يك كلاس دارم، ساعت ده تا دوازده، خواستم عناوين مباحث را در ذهن مرور كنم، اما انگار در همين حال خوابم برد و بقيه در عالم خواب گذشت.
......نه انگار كلاس امروز ساعت يك تا سه است..... ساعت يك به دانشكده رفتم. اما در طول راه به ياد آوردم .....نه انگار ساعت كلاس سه تا پنج است........
هر بار موضوع درس نيز تغيير ميكرد و جدولي تازه از مفاهيم و عناوين در ذهنم خلجان ميكرد.
من به دانشكده رسيده بودم كه يكي سراسيمه گفت، چرا به كلاس نيامدي؟ گفتم كه كلاس مگر ساعت پنج تا هفت نيست؟ كمي با تعجب به من نگاه كرد. اين سوال را انگار چند نفر ديگر هم از من پرسيدند و پاسخهاي پرت و پلايي از همان دست هم شنيدند. هر كس سوالي ميپرسيد و زود به جمع كساني ميپيوست كه همينطور ايستاده بودند و با تعجب و ترحم به من مينگريستند. گرداگرد من چشمهايي خيره و پر از ترحم و ترديد به من مينگريستند....كم كم گرداگرد مرا چشمهاي باد كرده از ترحم و ترديد پر كرد.
يكي از دوستان دستم را گرفت تا از جمع چشمهاي پر از ترحم نجاتم بخشد.
جهان تار و مبهم شده بود. من دچار اختلال حواس شده بودم و قدرت ارتباطم را با عالم خارج از دست داده بودم. اين نكته را زماني فهميدم كه يكباره چشمم به پاهايم افتاد: من پابرهنه به دانشكده رفته بودم. حتي جوراب هم نپوشيده بودم.
ديگر جاي هيچ ترديدي نبود. من ديوانه شده بودم
يكي از دوستان دستم را گرفت و از جمع چشمهاي خيره دورم كرد. من همينطور به پاهاي برهنهام خيره بودم. رفتيم و رفتيم و رفتيم. مثل اينكه از هوش رفته بودم، مثل اينكه كورهم شدم. هيچ چيز نميديدم. همه چيز به رنگ سفيد درآمده بود. رفتيم و رفتيم. تا يكباره صداي دل انگيز آب به هوشم آورد.
ما به يك فضاي زيباي بهاري رسيده بوديم. چشمم درست روياروي چشمهاي زلال توان ديدن خود را بازيافت. آب از زمين ميجوشيد و در پهنهاي وسيع دامن گسترده بود. هوا خنك بود و آسمان شفاف.
آرام، آرام پاي در ميان آب نهادم. او كه مثل دليل راه مرا تا آنجا برده بود، رهايم كرد. تا ساق پا در آب فرورفتم و اينچنين از خواب برخاستم.
اولين نگرانيام آن بود كه راستي عقل از كلهام براي هميشه پريد؟ تصوير پاي برهنه در ميان فضاي دانشگاه مثل پتكي بر سرم كوفته شده بود. دردش هنوز باقي بود. نگراني از ديوانه شدن پس از خواب باقي مانده بود. اما يك راه براي آزمون وجود داشت: از خود پرسيدم كلاس امروز ساعت چند است؟ يادم آمد كه ساعت ده تا دوازده. خوب فكر كردم. ديدم پاسخ دقيق است. اطمينان كردم. بسته يادداشتي كه بايد براي كلاس آويزان ذهن كنم آماده بود.
جوراب و كفشام را پوشيدم و راهي دانشكده شدم. همه چيز درست بود.
Tuesday، April 22، 2008 همهمههاي بي پژواك
در يادداشت پيش به نحوي طعنهآميز از احمدي نژاد به منزله يك قهرمان سخن گفتم كه به تدريج از سرمستي تصور يك قهرمان پيروز بيرون ميآيد و بر حسب ضرورتهاي عملي كه آن را به نحوي غريزي در مييابد، خود را آماده ايفاي نقش در چهره يك قهرمان شكست خورده ميكند.
او قرار بود براي بخشهايي از مردم فرودست شهري و روستايي، ايفاگر نقش نجات بخش از تنگناي فقر باشد. چهره او، نحوه عاميانه سخن گفتنش و ساده سازي امور پيچيده و از همه مهمتر ايستادنش در مقابل هاشمي رفسنجاني او را به يك پديده خيال انگيز نزد اقشار حاشيهاي و فرودست شهري بدل كرد.
او و مجموعه رخدادهايي كه يكباره دست در دست هم داده بودند، روياهاي خفته مردم فرودست را برانگيخت و او را يكباره بهرهمند از يك سرمايه سياسي قابل توجه كرد.
حتماً كساني از افول تدريجي او لذت ميبرند. اما من به بعدي ديگر از ماجرا مينگرم، افول تدريجي او، روياهاي گروهي از مردم را تخريب ميكند. ممكن است گراني و نرخ شگفت انگيز تورم، آنان را به ناسزاگويي وادار كند، اما آنان در خلال اين ناسزاها، با خود و با ديگران ميگويند، تا ما باشيم فريب اين و آن نخوريم. به همين آب باريكه زندگي بچسبيم و به هيچ كس اعتماد نكنيم.
همه چيز را به خدا واگذار ميكنند و سوداي عدالت را از ياد ميبرند.