|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Sunday، April 30، 2006 نامه دخترم به سید محمد خاتمی
من نیز حدود چهارده سالگی درگیر امر سیاست شدم
بعد از آن چندین بار تلاش کردم از آن بگریزم اما همواره خود را در حاشیه آن یافتم. تلاش بسیار کردم تا علائق خود را به خانه نبرم اما مثل اینکه توفیقی در این زمینه نداشم. دخترم نیز در همان سنین به سیاست روی آورده است. البته با بلند پروازی بیشتر. نامه او به سید محمد خاتمی را بخوانید
Saturday، April 29، 2006 تحول نقش دین در بازتولید مشروعیت سیاسی
امروز دومین جلسه بحث مربوط به وضعیت نهاد و فکر دینی در ایران امروز در محل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار شد. بحث را با این مقدمه شروع کردم، که چند و چون وضعیت فکر و نهاد دینی در ایران، نقبی است به تحلیل چند و چون بسیاری دیگراز حوزه های حیات اجتماعی. چرا که به قوت براین باورم که هنوز هم دین محور اصلی بازتولید کننده اخلاق وعلاقه به عرصه عمومی است.
محور اصلی بحث عبارت از آن بود که چگونه تحول در الگوی کسب مشروعیت دولت مدرن از یکسو و الگوی هویت بخشی به سوژه مومن از سوی دیگر امکان داد تا دین در موقعیت کانونی قرار گیرد و قدرت فوق العاده ای در عرصه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کسب کند. در زمینه مشروعیت، اشاره داشتم که ویژگی مشروعیت سیاسی در دنیای مدرن، وجه چند منبعی آن است. کسب مشروعیت سیاسی تنها با تکیه بر منابع گوناگون مشروعیت بخش امکان پذیر است. چند منبعی بودن الگوی مشروعیت، ناشی از چند وجهی بودن سازمان حیاتی مدرن و نظام مکثر ارزشهای هویت آفرین است. نکته مهمی که در خصوص الگوی مشروعیت آفرینی حائز اهمیت است، لزوم تکیه گفتمان های مشروعیت آفرین، به هر دو منبع معانی سنتی و معانی مدرن است. هر الگوی مولد مشروعیت الزاماً باید پایی در معانی سنتی داشته باشد، وپایی نیز در منابع معنایی دنیای جدید. این الزام از آن روست که مشروعیت سیاسی لزوماً باید کارکردی دوگانه اختیار کند: از یکسو امکان حس تداوم را تولید کند و از سوی دیگر امکان درک مناسبات جدید را. بدون اولی غیر قابل فهم است و بدون دومی به افسانه کهن شباهت خواهد داشت که شیرین است اما دردی از مساله امروز دوا نمی کند. در ایران از دو الگوی بازتولید مشروعیت سنتی سخن گفتم: اندیشه ایرانشهری و اسلام. چهار منبع تولید مشروعیت مدرن نیز عبارتند از: ناسیونالیسم، سوسیالیسم یا عدالت، اندیشه ترقی و دمکراسی. نظام پهلوی بر امتزاجی از اندیشه ایرانشهری، اندیشه ترقی و ایده ناسیونالیسم استوار بود. و لاجرم اسلام، دمکراسی و عدالت را از منظومه گفتاری خود بیرون نهاده بود. این سه منظومه معنایی دقیقاً همان مواد بازتولید کننده ایده کانونی انقلاب بودند. صورت بندی یک ایده بازتولید کننده مشروعیت با محوریت اسلام، با تکیه بر یک نهاد قدرتمند روحانیت، قدرت بی بدیلی در عرصه سیاسی آفریدند و انقلاب، حاصل آن بود. در این بحث همچنین با پیامدهای تجلی دین در ساختار سیاسی اشاره کردم و اشاره کردم که مهم ترین عامل به پرسش گرفته شدن یک ایده مشروعیت آفرین، تجسد آن در ساختار قدرت سیاسی است. این تجسد، تداعی ها و تخیلات و آرزوهای یوتوپیک سیاسی را یکباره در چشم بهم زدنی به سنگ واقعیت های عینی می کوبد و از قدرت تولید انگیزش یک ایده تحریک کننده می کاهند. با عنایت به همین تحولات است که به تدریج با کاسته شدن حضور اسلام در منظومه معنابخش نظام سیاسی مواجهیم. به رغم همه دعاوی، شاهد آن هستیم که در نظم گفتاری دولت جدید – آقای احمدی نژاد – اسلام کمتر از دولت های پیشین حضور دارد. حتی در تبلیغات انتخاباتی نیز شاهد بودیم که به جز آقای هاشمی رفسنجانی و تا حدودی دکتر معین، مقوله اسلام و ارزشهای دینی در نظام گفتاری رقبای دیگر، کمترین نقش را بر عهده داشتند. در حال حاضر چنانکه شاهدیم قدرت و فخر ناشی از افزایش قدرت، مقوله محوری در بازتولید مشروعیت سیاسی است. به عبارتی نظام سیاسی خود متولی تغییر و چرخش منظر گفتار مشروعیت بخش نظام سیاسی شده است. بحث با طرح جوانبی دیگر به این نتیجه انجامید که پیوند سه وجهی که قدرت بی بدیل در عرصه فرهنگی سیاسی و اجتماعی آفریدند، به تدریج رو به کاستی می نهد. نهاد قدرتمند روحانیت، کم و بیش به حاشیه رانده می شود، نظم گفتاری بازتولید کننده مشروعیت به تدریج از محوریت نقش دین می کاهد و این همه در کنار کاستی گرفتن موقعیت های بازتولید هویت مومنانه است. در جلسه آتی، از موضع یک روشنفکر دینی، جوانب گوناگون این وضعیت را مورد ارزیابی قرار خواهم داد. به نظرم کاستی گرفتن موقعیت های کسب هویت مومنانه به ویژه نزد گروه های تحصیل کرده و شهری، تنها دغدغه صرف مومنانه نیست، بلکه به معنای کاستی گرفتن انسجام اجتماعی و زوال اخلاق و ارزشهای همبسته ساز جمعی نیز هست.
Thursday، April 27، 2006 جهان اسباب بازی ها
در این دو سه یادداشت اخیر، در مذمت خیال گفتم و به حضور در متن واقعی زندگی فراخواندم. امروز که این دو سه یادداشت را می خواندم کمی دلم گرفت.
حس کردم که باید در آستان مقدس خیال بنشینم و توبه کنم. اگر چه بازگشت به آستان خیال باب بسته ای است. خیال همان سرمایه بزرگی است که از کف داده ایم. اینک سرگشته دنیای تهی شده از خیالیم. تصور می کردم که خیال ما را از جهان واقعی گسسته است. توبه می کنم، درست آن است از فرط بسته شدن به داربست جهان، از آن گسسته ایم. آری گاه آدمی از فرط خیال از جهان می گسلد، گاه نیز از فرط بسته شدن به داربست آن. به داربست کدام جهان بسته شده ایم: به داربست جهانی که همه دار و ندار آن رسانه ای شده است. همه چیز تصنعی است، همه چیز میان تهی است. چنین است که بسته شدن به دار آن، نحوی گسستن از آن است. به یاد گفتگویی با برادر و خواهری می افتم که ساعتی با آنها بودم. از برادر – محمد – پرسیدم دوست داری چه کاره شوی. پاسخ داد: یک مخترع. او در ادامه می گفت که دوست دارد تا پایان عمر خود چیزهای زیادی اختراع کند. از اختراع ربات های پیچیده تا ساختن خانه ای پر از رویای تصنعات شگفت انگیز. پرسیدم اما زندگی تو با اینهمه آرزوهای دراز، در مخاطره شکست های بزرگ نیز هست. او به خود ایمان داشت. چندان دلنگران امکان آن نبود. اما مطلوبیت آن؟ از او پرسیدم، چه بسا ربات های تو در خدمت کسانی قرار گیرد که آن را برای کشتن آدمیان دیگر به کار می بندند. او مدتی با من بحث کرد که هر چه بسازد تلاش خواهد کرد چیزی بر ضد آن نیز بسازد تا اگر در مسیری خلاف به کار افتاد، امکان نابودی آن نیز در خدمت بشر باشد. از خواهر – نوشین – پرسیدم آیا تو نیز مانند برادرت آرزوهایی داری؟ پاسخ داد آری آرزوهای بسیار دور. گفتم از آرزوهایت بگو. گفت آرزوی مشخصی ندارد هر آن بر حسب حال و تمایل خاص خود دنیای تازه ای از آرزوهای نو می آفریند و در آن غوطه می خورد. تعجب کردم. گفتم مقصودم ازآرزو، چیزی یا هدفی برای رسیدن بود. او گفت به این معنا آرزویی ندارد. او بیشتر مایل است در سحر آرزوهای زیبای خود سفر کند. او بیشتر مسحور لذت آرزو کردن بود تا وصول به آن. او در چنین زندگی نه چندان پروای امکان داشت نه پروای اخلاقی چند و چون آن. قدرت جهانی که دختر آفریده بود، برادر را به تجدید نظر واداشت، یکباره اعلام کرد که در جهان خود تجدید نظر کرده است. او تمایل دارد در آینده اسباب بازی بسازد. او تصور می کرد که هم این آرزو نزدیک تر است هم از دغدغه های اخلاقی فارغ تر. جهان امروز ما به این آخری شباهت دارد. جهان پر از تصنعات بازی گوشانه است که به سادگی تحصیل می شوند و دغدغه اخلاقی بر نمی انگیزند. زندگی در جهان بازی های کثیر آدمی را از جهان فارغ می کند و از دغدغه های متفاوت اخلاقی آزاد. او یکباره از میان جهان جدی خود، به میان جهان زیبا و فارغ خواهرش پرید. او با فانتزی کردن جهان خود راهی به جهان خوب خواهرش گشود. در جهان بازی ها، آرمان های بزرگ مثل ماجرای تماشایی یک فیلم اکشن، ساعاتی آدمی را خیره می کنند. همه میوه پوست می کنند و در باب آرمان های بزرگ بشری دقایقی سخن می گویند. در چنین جهانی برای هر چیز دست نایافتنی، یک مدل اسباب بازی در بازار هست. چنین است که با اندک مایه ای ماشین ها و هواپیماهای آخرین مدل خواهی داشت. در چنین جهانی، می توانی با خرید یک سی دی هزار تومانی به یک قهرمان پر استقامت در میدان زندگی بدل شوی و هیچگاه گیم آور نشوی. قهرمانان در چنان جهانی میان تهی اند و تشنگان هوس های روزآمد. هنر اسباب بازی سازی، هنر تجلی این جهانی بخشیدن به تخیلات دور است. پول و قدرت و استقامت و رحم و زیبایی، عشق و رویا و موسیقی همه در جهان اسباب بازی ها حضوری فانتزی و جذاب دارند. هگل از ایده آلیسم عینی سخن می گفت، جهان ما از تخیلات عینی خبر می دهد، چنان است که با پیوستن به داربست این جهان، از آن گسسته خواهی بود. در جهان تخیلات عینی، آدمی خداوندی است که فرمان کن فیکون می دهد. می خواهد و می شود. همه چیز شدنی است و هیچ چیز غیر اخلاقی نیست. و درعین حال همه چیز هیچ چیز است. اما خیالی که از جهان رخت بربسته است، به همان جهان نخست محمد نزدیک بود. اگر چه به دقت همان نبود. خیالی که از جهان ما رخت بربسته است، حاصل یک ارتباط مقدس بود. ارتباط میان نه این جهان من، با نه آن جهان که بیرون من است. تخیل همواره خلقت بود که خلق دوباره مرا با خلق دوباره جهان همزمان می ساخت. چنین بود که تخیل همواره با خیر همراه بود. در جهان پر تخیلی که پشت سرگذاشته ایم، شعر حکومت می کرد. شعر و ترانه از در و دیوار آن می روئید. همه به قول گوگوش، در بحث و جدل در باب پیام شاعر بودند. در جهان پر تخیل، دختران تابوهای مقدس بودند. جوانی با رویای دختران زیبا شروع می شد. عشق در دل و زبان پسرانش جوانه می زد. اما زیبایی و طراوت دختران به تجربه اولیه یک ایمان پرشور بیشتر شباهت داشت. عاشق در وسوسه شگفت میان شهوت و ایمان خود دست و پا می زد. در جهان پر تخیل، چیزی میان همه ناگفته مانده بود. انگار همه به عهدی می اندیشیدند که لگد مال شده بود. در آن جهان پر تخیل، سیاست ترجمان عشق بود که در عرصه عمومی به صحنه آمده بود. چنان بود که قهرمانانش خاموش بودند و سر به زیر. قهرمانانش با چشمان کودکانه به عالم می نگریستند. قهرمانانش پیش از هر چیز عاشق بودند. آن تخیلات از آسمان جهان همگانی ما، خونین به زمین نشستند. آنگاه نشستیم و هم ممکن بودنش را از همان نخست به پرسش گرفتیم وهم مطلوب بودنش را. و از جهان نخست محمد به جهان دوم او انتقال مکان دادیم. جهان اسباب بازی ها اما جهان پلاستیکی است. گاه نفس آدمی از بوی پلاستیک ها می گیرد. در جهان اسباب بازی ها، هیچ چیز نیست اگر چه همه چیز هست. در جهان اسباب بازی های امروز، کمتر شعر می خوانند، کمتر کسی سر در خیال رویای شاعرانه ای دارد. عشق فریبی برای شهوتی است که از حد طاقت بیرون رفته است. در جهان پلاستیکی حتی خدا نیز پلاستیکی است. می توانی اشکال گوناگون آن را خریداری کنی. اشکال بامزه ای که می توانی برای تزئین ماشین و گوشی موبایلت خریداری کنی. در جهان اسباب بازی ها هیچ چیز گرم نیست. سرمای آبی رنگ و متعادلی همه چیز را فراگرفته است. من چه ابله بودم که از خیال بد گفتم. حال که بیش از هر چیز تشنه خیالیم. خود را از اینکه در جهان خیالیم متهم کردم، حال آنکه ما غرق خیالات عینی شده در جهان اسباب بازی های بی معناییم. اما صد افسوس که امکانی حتی برای جهان فارغ نوشین نیز گشوده نیست. کاش می توانستیم در شهر اسباب بازی ها در تابی بنشینیم و فارغ از اندوه این جهان در تب رویاهای گرم این سو و آن سو شویم. انسانی که از فرط بسته شدن به داربست جهان از آن گسسته است، نه چنان نوشین گسستگی فارغ از جهان معنا دار است، نه درگیری و پیوستگی همانند جهان اول محمد که تا در مرز میان امکان و دغدغه اخلاق این سو و آن سو شوی.
Tuesday، April 25، 2006 پایمان به زمین نمی رسد
من پیش از این از رادیکالیسم سیاسی روشنفکران و روشنفکران دینی سخن گفتم و پیامد آن
را در نوع فهم و تفسیر امور بیان کردم. دوستانی تصور کرده اند که مقصود من از رادیکالیسم سیاسی تنها عمل سیاسی رادیکال است. جناب آقای محمد رضا ویژه رادیکال نمایان شدن برخی را ناشی از رخوت برخی دیگر دانسته اند و اظهار داشته اند که اغلب محتاط و در بند تعلقات گوناگونیم و روشنفکران فعال در عرصه سیاست را به تند روی متهم می کنیم. در میدان عمل سیاسی حق کاملاً با ایشان است. کسانی در میدان عمل سیاسی پایدارترند و جان و مال و هستی خود را برای تحقق بخشیدن به آرمان های سیاسی خود به میدان آورده اند. در چنین وضعیتی کسانی البته به واسطه تعلقات و رخوت خود، در فضای گرم و آسایش می نشینند و به جای اقرار به رخوت خود، فعالان سیاسی را متهم کنند. شکی نیست که فعالان عرصه عمل سیاسی از حیث اخلاقی بر دیگرانی که تنها سخن می گویند و در ساحل آرامش زندگی فردی خود گام می زنند، برتری و رجحان دارند. من خود را نیز از این قاعده مستثنی نمی کنم. بنده هیچ دفاعی از کم کاری یا جسارت اندک خود در عرصه سیاسی نمی کنم. اما من در آن یادداشت، صرفاً قصد داشتم علاوه بر ستیز و نزاع، به یک وظیفه دیگر و بنیادی روشنفکری تکیه کنم و آن رسالت آشتی دادن فرد با حوزه عمومی و محیط واقعی حیات فرهنگی و اجتماعی اوست. امروز کسانی هستند که در عرصه سیاسی، شجاعت و جسارت کافی داشته باشند، اما مرتب از این نکته می نالند که چرا هیچ کس حال و حوصله همراهی ندارد. این دوستان فراموش کرده اند که پیش از این با آموزه های ما، هر چه در حوزه فرهنگ و سیاست و دین بوده است، بی معنا و بی بنیاد خوانده شده است. معلوم نیست چرا توقع داریم فرد بیگانه شده به هر چه در عرصه عمومی هست، باید فعالانه مشارکت کند. خواسته ایم سفره رقیب سیاسی خود را خالی کنیم، اساساً هر چه سفره بوده است به زباله دانی ریخته ایم. مقصود من از رادیکالیسم سیاسی تنها عمل رادیکال سیاسی نبود. من بیشتر با نحو معرفتی سروکار داشتم که تنها با عمل رادیکال سیاسی نیز پیوند ندارد. شما ممکن است واجد آن صورت های معرفتی باشید ا ما در عمل چندان فعال نباشید. حتی در موضع حاکمیت سیاسی نشسته باشید و اعمال فشار و اقتدار سیاسی کنید. من از نحوی فهم در عرصه اجتماعی و سیاسی و فرهنگی سخن گفتم که ماتع درک طبیعی مساله های ماست. ببینید در حوزه مباحث اقتصادی ما از اقتصادهای پیرامونی سخن می گوئیم و بر این باوریم که اقتصاد در کشورهای مرکزی و متروپول سرمایه داری با ساز وکار اقتصاد سیاسی در کشورهای پیرامونی تفاوتهای بنیادینی دارد. بنده تصور می کنم همین انگاره را می توان با قوتی بیشتر در خصوص ذهنیت های مرکزی و پیرامونی نیز به کار بست. ایده در کشورهای پیرامونی لاجرم مهاجرت کرده است و ایده مهاجرت کرده، به قول پیر بوردیو، با چهارچوب های ارجاعی و محیطی کشورهای پیرامونی نسبت وثیقی ندارد. به واسطه همین گسست بنیادین است که روشنفکران در جوامع پیرامونی را دست به گریبان وضعیتی دشوار کرده است. روشنفکران همواره در افقی زیست می کنند که با افق فرهنگی و معنایی محیط سازگاری وثیقی ندارد. محافظه کاران این وضعیت را دستمایه محکوم کردن روشنفکران کرده اند در حالیکه از این گسست به همین سادگی ها امکان گریزنیست و دنیای مدرن در کشورهای پیرامونی همه را دست به گریبان این گسل بنیادین کرده است. محافظه کاران خود نیز به نحوی دیگر دست به گریبان این گسل اند. گسست بنیادین ایده با چارچوب های ارجاعی محیط، خود به مثابه یک واقعیت محل تامل قرار نگرفته است. تامل در باب این گسست خود موضوعی است که صرفاً در فراراه روشنفکری دنیای پیرامونی قرار دارد و ذخائر فکری و فلسفی دنیای غربی چندان کمکی به مساله خاص ما نخواهد کرد. بدیهی است که گشودن چنین باب تاملی تا حدودی می تواند امکان فرارفتن از معضله مذکور را بگشاید. به عبارتی از جمله موضوعاتی است که کمتر کتاب ترجمه شده ای به گشودن گره آن کمک می کند و نیازمند تفکر واقعی است. اما متاسفانه ندیدن مساله یاد شده موجب شده است که روشنفکری همواره با نقد رادیکال با تکیه بر افق ایده های مهاجرت کرده، گسل موجود در سرشت اندیشه خود را موجه کنند. نقد رادیکال همواره این امکان را فراهم می کند که شما در یک فضای آرمانی به سر ببرید و همواره به وضع موجود معترض باشید، دامنتان با هیچ یک از آلودگی های محیط آلوده نشود، همیشه دوست داشتنی بنمائید. مردم در آئینه سخن های آرمانی شما، احساس فراروی از معضلات عینی خود کنند، به نحوی جاویدان باشید و حتی ده ها سال پس از مرگتان نیز، نوشته هاتان راهگشا بنماید. اما واقع این است که تفکری که به فضای ما مهاجرت می کند، در محیط خود، تنها نقد و شالوده شکنی نکرده است، بلکه همراه با نقد سازوکارهای محیطی، بر نحوی تازه از پیوند با محیط نیز استوار است. شاید تنها در توضیح اندیشه های شالوده شکنانی چون فوکو و دلوز بر این مبنا ناکام باشم. اما همین پوپر را که کم و بیش دستمایه اصلی اندیشه روشنفکری امروز ماست را مطالعه کنید و ببینید که چگونه در افق فکری و فلسفی خود، عقلانیت انتقادی را بر نحوی پیوند وثیق با سازوکارهای سنتی و محیطی خود استوار کرده است. حتی آن فیلسوفان شالوده شکن نیز کم و بیش همه در سنت فکری فرانسوی حاصل یک تداوم دراز مدت تاریخی اند. اینکه صرفاً با نقد رادیکال و تن در ندادن به هیچ منطق محیطی روشنفکر آوانگارد باشیم و از این حیث احساس اخلاقی بودن نیز بکنیم، یک معضل بنیادین محیط ما برای تداوم فکری و برای اثر گذاری در محیط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی است. البته بر این نکته نیز هنوز پای می فشرم که این الگوهای تفکر رادیکال، گاهی دستمایه جنبش های اجتماعی نیز می شوند و جنبش های اجتماعی را از تعقیب اهداف بایسته شان در یک محیط خاص با مقتضیات و محدودیت های خاص باز می دارند. جنبش های اجتماعی از ان ایده ها سرچشمه نمی گیرند اما ممکن است به واسطه چنان ایده هایی که کمتر پایی در زمین دارند، دستخوش اختلالات ساختاری شوند. رادیکالیسم سیاسی در وهله اول ناشی از انسداد سیاسی و عدم عقلانیت نظام سیاسی است. اما پیوند آن رویکردهای رادیکال اما بی بنیاد، با شور و انرژی گروه های اندکی که معنای خود را در پرواز خیال آن تفکرات روشنفکرانه می یابند، گاهی نتیجه گیری از فرصت های تاریخی را مسدود می کند و آنگاه در دراز مدت گاه از خود پرسش می کنی، منشاء انسداد سیاسی کجاست؟ به نظرم انسداد حاصل یک تعامل و دیالکتیک زوال دهنده است که میان حکومت و مخالفان آن روی می دهد. حکومتی که از کمترین عقب نشستن هراس دارد و مخالفانی که به هیچ روی پای در زمین ندارند. گاهی دینداران ناله می کنند که در این جهان دستشان به آسمان نمی رسد، اما ما روشنفکران باید ناله کنیم که چرا پایمان به زمین نمی رسد. با اینهمه جناب آقای محمد رضا ویژه من روشنفکران را به هیچ روی مردم فریب نام ننهادم. تنها بر این باورم که وضع وجود شناختی تفکر ما در پیرامون، تفکر و به تبع آن روشنفکران را در یک وضع نابسامان قرار داده است. بسیاری از آنان جان و مال و هستی خود را فدای آرمان های خود کرده و می کنند، اما نمی دانم تا کی باید بر این باور باشیم که رای کسی که فداکار است درست نیز هست. هنوز نزاع های اول انقلاب در گوش من هست که طرفین بر سر هم فریاد می کشیدند که ما صدق کلاممان را در گوشه های انزوا نجسته ایم، ما صدق کلام خود را در آتش و خون اثبات کرده ایم، و ما با بهت و حیرت به تصاویر شهیدانشان می نگریستیم و و واقعاً نمی دانستیم میان دو گروه که هر دو از خون و آتش گذشته اند و هر دو فداکاری های بسیار کرده اند، و اینک بر سر و جان هم می پرند، حق با کیست. ما پیش از آنکه رسالت روشنفکرانه خود را شروع کنیم نیازمندیم که پای بر زمین بگذاریم و بدانیم در کجای این خاک ایستاده ایم. ما باید پیش از ستیز، به چیزی دراین زمین تکیه کنیم. و آن نیازمند الگویی از تفکر است که امکان دفاع از چیزی در این اقلیم را بدهد. آنگاه محتملاٌ در عرصه سیاسی هم یاد خواهیم گرفت که سیاست ورزی ستیز تنها نیست، ستیز و سازش است.
Monday، April 24، 2006 سیر تحولات نهادین تشیع
جلسه نخست بحث در باب وضعیت فکر و نهاد دین در ایران معاصر، به بحث پیرامون نهاد دینی اختصاص یافت. نهاد دینی به منظومه ای از سازمان ها، نهادهای اجتماعی، شعائر، سنتها، و معارف دینی اطلاق می شود که معانی و رفتارهای دینی در آنها بازتولید می شوند. در این خصوص نکات پراکنده ای عرضه شد:
• فرض مقدماتی و بنیادی آن است که نهادهای دینی نهادهای بشری اند. بنابراین در همین نقطه آغاز، این روایت از روایت هایی متمایز می شود که برای نهادهای دینی تقدس دینی قائلند. • در این روایت از رویکردهایی نیز فاصله می گیریم که نهادهای بشری را نهادهای سرکوب و استیلا قلمداد می کنند. در این رویکردها نوبت به مقوله دین نیز که می رسد، نهاد دینی رویارو و نافی ایمان دینی نهاده میشود. • نهادهای دینی وظایف بازتولید و استمرار دین در دوره تاویل و دوران پس از پیامبر را به عهده دارند. فاقد قدسیت نبی اند اما در عین حال، حاملان تجربه و فهم جمعی و تاریخی مومنان و تمهیدات تاریخی آنان هستند. نهادهای دینی نهادهای بشری اند و به همین اعتبار، صور عینی عقل جمعی و تاریخی محسوب می شوند. آنها همواره در یک سنت دینی، منابع بازتولید معرفت و احساسات دینی اند. ایمان فردی به هیچ روی منوط و مشروط به نهادهای مذکور نیست، اما همان طور که ایمان فردی در عرصه جمعی تقرر می یابد، لاجرم نسبتی نیز با این نهادها پیدا می کند. • نهادهای دینی وظیفه تجمیع و بازتولید معرفت دینی، ترغیب احساسات دینی و سرانجام کمک به بازتولید اخلاق در عرصه عمومی را به عهده دارند. بنابر همین وظایف اساسی است که نهادهای دینی قابل دفاع و در عین حال محل نقد و ارزیابی اند. نسبت مومن با آنها صرفاً مقلدانه نیست، بلکه همواره امتزاجی است از پذیرش و نقد و تصرف. • نهادهای دینی، بخشی از میدان کنش مومنانه در عرصه جمعی است. با تکیه بر همین نهادهاست که معانی دینی بازتولید میشوند و مومنان امکانات حیات مومنانه می یابند. اما در عین حال، وجه بشری آنها به معنای پیوند وثیق با همه شئونات بشری است. آنها می توانند در عین حال با پدیدههای سرکوب اجتماعی و تثبیت نابرابریهای اجتماعی همراه و همزبان باشند. آنها در بسیاری از مقاطع تاریخی اصلی ترین نهادهای بازتولید نظم غیر اخلاقی بوده اند. • به همین واسطه است که نهادهای دینی را باید صور گل آلود دین تصویر کرد. آنها نشانگان صور مقدس دینی را حمل می کنند اما در عین حال همین نشانگان مقدس را دستمایه بازتولید سلطه دنیوی قرار میدهند. • به این معنا، روشنفکر دینی نباید به طرد یا نفی کلی یا تقدیس کلی این نهادها بپردازد. پذیرش گوهر اخلاقی و قدسی این نهادها در کنار کارکردهای بشری آنها، این امکان را فراهم می کند تا بر بنیادهای اخلاقی و هنجارین آنها تکیه کنیم وبر همان مبنا، کارکردهای نامطلوب آنها را محل نقد و ارزیابی قرار دهیم. • نهادهای دینی در زمره پیجیده ترین نهادهای بشری اند. نهادهای دینی همواره شبکه ای از سازوکارهای متفاوت و متعارض است. بخشی مهم از دوام و پایداری نهادهای دینی نیز به همین خصائل ناسازگار درونی آنها وابستگی دارد. نهادهای دینی به واسطه این ناسازه ها و گسست های درونی قادرند در موقعیت های اجتماعی و تاریخی گوناگون رنگها و خصائل گوناگون بیابند. با موقعیت های متفاوت همساز شوند و به این واسطه در بحران های دامنگیر تاریخی همچنان دوام داشته باشند. پس از این مقدمات نه چندان منسجم، از نهادهای دینی در ایران سخن گفته شد. در ایران، نهاد متشکل دینی به دوره صفویه و شکل گیری نظام روحانیت در این دوره نسبت داده شد. نهاد متشکل روحانیت که به همت پادشاهان صفوی سامان داده شد، با هدف نهادمند کردن سلطه دینی صفویان شکل گرفت. این نهاد، به تدریج از بدنه سیاسی استقلال یافت و در عرصه های اجتماعی و فرهنگی ریشه دواند به طوری که از اواخر دوره صفویه به بعد متشکل ترین و پایدارترین نهاد اجتماعی و فرهنگی محسوب می شد. مطالعه تاریخ تحول نظام روحانیت حاکی از تقلیل تدریجی معارف فلسفی و حکمی و تسلط تدریجی علم فقه گردید. بنابراین شکل گیری این نهاد با تفوق تدریجی شریعت بر سایر صور معرفت دینی نظیر عرفان و کلام و فلسفه همراه بود. تفوق نظام روحانیت شیعه، البته با کاسته شدن از استیلای فرق صوفی در دوره صفوی همراه بود. اما این نهاد هیچگاه میدان منحصر به فردی در اختیار نداشت. همواره سخن عارفانه و نهادهای صوفیانه به مثابه رقبایی در کنار نظام روحانیت موضوعیت داشته اند. البته نهادهایی مانند هیآت مذهبی و جلسات مردانه و زنانه که در منازل مردم برقرار می شوند صور دیگری از نهادهای مستقر دینی محسوب میشوند که کم و بیش در دوران جدید افزایش یافته اند. در دوره مدرن نیز صور روشنفکرانه دینی کم و بیش منجر به شکل گیری نهادهای نوپایی شده است که اگر چه چندان قوت و تداوم ندارند اما در پاسخگویی به مطالبات طبقات متوسط تحصیل کرده کم و بیش جایگاهی اختیار کرده اند. شبکه این نهادهای دینی، در سالهای پیش از انقلاب، حول و حوش نظام روحانیت صف بندی شد. به عبارتی نظام روحانیت این توانایی را یافت که این همه را کم وبیش حول و حوش خود سامان دهد. به طوری که در این همه، اغلب یک چهره روحانی حضور داشته است. این رخداد البته با کاسته شدن از گسل های درونی نظام روحانیت و هژمونیک شدن نقش برخی از چهره ها و جریانات روحانی همراه بود. جالب توجه است که این همبستگی ها در پرتو عرضه روایتی ایدئولوژیک از دین انجام شد که روشنفکران دینی در آن میاندار بودند. روایتی که به نحوی آن زمینه و نهادهای سنتی را با نیازها و مقتضیات روزآمد سیاسی و فرهنگی پیوند داد. یا به تعبیری دیگر، آن ذخائر را در پرتو امور مدرن معنای مجدد بخشید. اما در ایران بعد از انقلاب، چند رخداد اساسی اتفاق افتاده است: • با توجه به گشوده شدن موقعیت برای روایت های غیر دینی، دین و به تبع آن نهادهای دینی نقش تقریباً بلامنازع گذشته را از دست دادهاند و به این تعبیر، وجه انحصاری آنان به وجه رقابتی تبدیل وضعیت داده است. • از وجوه هژمونیک روحانیت سیاسی بر نظام روحانیت و از وجه هژمونیک نظام روحانیت بر سایر نهادهای دینی کاسته شده است. گسسته شدن نهادهای همبسته دینی، و بازیابی استقلال نهادهای دینی از یکدیگر، ترجمانی از تضعیف روایت ایدئولوژیک از دین است. بر حسب تحولات نهادی می توان افق امروز دین داری را منتشر اما گشوده تر ملاحظه کرد. و این نکته ای است که گاه برخی را دچار کج فهمی میکند. جامعه ایرانی جامعه ای دین گریز است هنگامی که به شدت دین دار نمودار می شود اما در عین حال دین دار است هنگامی که در ظاهر دین گریز جلوه می کند. این نکته بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی جامعه ایرانی باشد، ناشی از کج فهمی های نشات گرفته از افراط و تفریط های ما در تفسیر مناسبات جامعه ایرانی است. در این بحث بیشتر این نکته را مطمح نظر داشته ام که چگونه مناسبات جدید قدرت، تنها در دولت و قدرت سیاسی متمرکز نبوده است، بلکه تحولات قدرت به نحوی در صور نهادین شده دینی در ایران نیز اثر گذار بوده است و فراز و فرود ساختار قدرت، به نحوی در صور نهادین شده دینی در ایران نیز اثر نهاده است.
Friday، April 21، 2006 وضعیت باورها و اعتقادات دینی
بررسی وضعیت باورها و اعتقادات دینی در ایران معاصر، موضوع بحثی است که از فردا (شنبه ساعت پنج بعد از ظهر) در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران طرح خواهم کرد. این بحث که به نحو کلاسی برای تعداد محدودی از دوستان دانشجو عرضه خواهد شد، برای من امکانی است تا برخی از تاملات این ماه های اخیر را با دوستان دانشجو در میان نهم.
قصد دارم در این جلسات چند و چون باورهای دینی طی یک قرن اخیر را با توجه به صورت بندی قدرت شبه مدرن در ایران و مقتضیات آن به بحث بگذارم و از این نقطه نظر، نشان دهم چگونه فهم عمومی ما از چند و چون دین و جایگاه ان و مناقشاتی که پیرامون ان در گرفته است از مقوله ساخت قدرت مدرن حاصل شده است. در بحث از ساز و کار قدرت سیاسی مدرن، از سازمان قدرت سیاسی، مبانی مشروعیت بخش آن و سرانجام از الگوهای هویت ساز قدرت سیاسی مدرن سخن خواهم گفت و نشان خواهم داد که فهم عمومی ما از اسلام و آنچه در زبان متولیان دینی و روشنفکران دینی تجلی یافته است، مستقیم یا غیر مستقیم با عوامل مذکور مرتبط بوده است. به نظرم تابعیت اندیشه دینی از مقتضیات قدرت سیاسی، منجر به نوعی الگوسازی های کلان و ایدئولوژیک از فهم دینی شده است. در این روایت ها، دین همواره به نحوی یکسان و استاندارد شده عرضه شده است. با توجه به همین وجوه فراز و فرود اندیشه دینی را به بحث خواهم گذاشت و تلاش می کنم با توجه به مقتضیات جدید قدرت در ایران معاصر، نشان دهم که چگونه به تدریج از پیوند وثیق صورت بندی اندیشه دینی با قدرت سیاسی کاسته خواهد شد و امکان بازگشت به فهم متکثر از اندیشه دینی گشوده خواهد شد. جزئیات بیشتر مباحث را به تدریج همراه با طرح در کلاس در محیط وبلاگ عرضه خواهم کرد، به این امید که از نظر دوستان بهره مند شوم.
Tuesday، April 18، 2006 گفتمان همیشه سرافراز
در باب آنچه جهان جدید برایمان به ارمغان آورده، هیچ چیز به اندازه ضرورت تحول و تغییر اتفاق نظر ایجاد نکرده است. هیچ چیز به اندازه تحول بنیادین مقبولیت و حقانیت ایجاد نمی کند.
میل به تحول چنان برانگیزاننده است که نه کسی از دلایل آن پرسش می کند، نه از مقصد آن. تحلیل تبلیغات انتخاباتی در ایران یکی از بهترین زمینه های مطالعه این مهم است. همه یکصدا با شعار یک فردای روشن و امیدبخش و به کلی متمایز از امروز به میدان می آیند. همه در روزهای نخست، تداعی کننده یک فصل تازه اند. گاه ظهور یک فصل تازه، از بالا به عموم مردم ابلاغ می شود. مانند دولت جدید که منادی موج دوم انقلاب است، و گاه از پائین از دولت خواسته می شود، مانند فضایی که محمد خاتمی در روزهای نخست تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری با آن روبرو بود. گفتارهایی که با هم رقابت می کنند، هم در تحلیل وضع موجود با هم اختلاف جدی دارند، هم در آینده ای که نوید آن را می دهند. اما همه با هم مشابه اند از این حیث که وضع موجود را به کلی نفی می کنند و از ضرورت یک عزم ملی و عمومی برای وصول به یک آینده رهایی بخش سخن می گویند. خطابه ها، و گفتارهای روشنفکران، آثار هنری، شعر، ترانه ها، فیلم و تاتر، همه رسانه های گوناگون مبلغ تغییرند. شعار تغییر مقرر است همه را بسیج کند و حتی الامکان همه کسان را فراخوان کند. چنین است که شعار تغییر در ایران، مشروع تر است اگر هیچ نسبتی با وضع موجود نداشته باشد و با همه چیز در حوزه های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی قهر باشد. اتصال شعار تغییر با هر یک از این زمینه ها، گویی آن را افشا می کند و مشت آن را باز می کند. اتصال شعار تغییر با هر جنبه ای از سازوکار موجود، قدرت تداعی را از ان اخذ می کند. آن را به چیزی همانند می کند و از این همانندی، کسانی می گریزند. سازمان دادن به یک گفتمان تغییر، هیچ پیچیدگی را طلب نمی کند. کافی است از یک فیلسوف – هر فیلسوفی که دم دست بود- شروع کنید، کافی است با یک حدیث کار خود را آغاز کنید، کافی است یک احساس وظیفه مختصر کنید، آنگاه به سرعت می توانید در مصیبت وضع موجود مرثیه سرایی کنید و به همه نوید دهید که افق های روشن امید بخش نزدیک است. عرض کردم که این هنر تنها در انحصار روشنفکران منتقد و گروه های ستیزه گر نیست، بلکه خود حکومت نیز از این انبار تولید سخن بسیج کننده، بهره های فراوان می برد و هر روز به نحوی از مصائب وضع موجود و افق های مطلوب سخن می گوید. مناسبات شبه دمکراتیک در ایران، این امکان بی بدیل را در خدمت نظام سیاسی نهاده است. شکی نیست که ناسازه های گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی، زمینه های مشروعیت بخش به ضرورت تغییرند. بدیهی است که در فضای انسداد سیاسی، در فضای ناسازه های فرهنگی، در زمینه ای که شکاف های طبقاتی بیداد می کند، در شرایطی که همه از عقب ماندگی در حوزه های گوناگون رنج می برند، شعار تغییر بیش از همه طرفدارانی برانگیزد. اما آنچه در چنین فضایی بیش از همه از چشم های نقد کننده پنهان می ماند، همین شعار تغییر است. خواست تغییر همیشه مقدس است چرا که مثل یک نشانه، چشم ها را به فراسوی خود هدایت می کند. تغییر یک انگشت نشانه را به سوی وضع موجود گرفته است و انگشت نشانه دیگر را به سوی افق های دور. بعید است که شما یکباره چشم خود را از این دو نشانه بگیرید و به خود این خواست تغییر نظر بدوزید. گفتمان تغییر همیشه مظلوم و محق است، چرا که اگر بیشترین فجایع را نیز به بار آورد، به سادگی می تواند بگوید که چگونه کسانی مانع شدند و یا حوادثی نقشه ها را به هم ریخت. گفتمان تغییر سخن دقیقی نگفته بود تا در صورت حصول هر وضع معینی سرافکنده شود. گفتمان تغییر هیچگاه ابطال نمی شود، بلکه گاهی گرم است و گاهی سرد. اینچنین است که مبلغان تغییر همیشه قهرمان باقی می مانند. خواست تغییر در فضای عمومی ما، پرتاب شدن در فضای تعلیق تام است. به چیزی مانند مصرف مواد مخدر در فضای عمومی شباهت دارد. همه در فضای گرم تغییر احساس امید می کنند، اطمینان می ورزند، کینه بدل می گیرند، هیجان زده می شوند و نسبت به سخن واکنش مطلوب نشان می دهند. در فضای تغییر بیش از هر زمان کسی نمی پرسد چه می کنیم، به کجا می رویم، مطلوبیت فضایی که به سوی آن فراخوانده می شویم در چیست، و از همه مهم تر کمتر کسی در باب امکانات موجود برای تحصیل آن هدف پرسش می کند. اصولاً در فضای گرم تغییر کمتر کسی پرسش می کند. بیشتر کف و سوت می زنند؛ شادی می کنند و یا در مرثیه رخدادی گریه می کنند. در ضرورت تغییر تردیدی نیست. کدام مناسبات مدرن در جهان امروز هست که از تغییر و ضرورت آن سخن نگوید. اما تغییر در فضای کشورهای مدرن، گشودن امکانی تازه در دل مناسبات موجود است. به همین جهت، تئوری تغییر تنها به ذکر مصائب وضع موجود بسنده نمی کند بلکه نقطه اتصال خود با وضع موجود را نیز بیان می کند. به عبارتی گفتمان تغییر، در روایتی از پذیرش وضع موجود ریشه دارد. اگر کلام تغییر عقلانی است، اگر مقرر است تنها عواطف را بر نیانگیزد و اگر قرار است در زمین راه رود، ضروری است نسبت خود با وضع موجود را بیان کند. به عبارتی ساده اگر پرنده خیال نیست و در زمین راه می رود، باید نشان دهد در کجای این زمین حضور دارد. همانجای زمین، محلی است که تکیه گاه اوست و به همان سبب او به وضع موجود نیز وابسته است. آنگاه می توان به دقت نشان داد که چنان راهی به کدام سو می رود و چه چشم اندازی در انتظار اوست. در یک کلام ما به عقل نیازمندیم و عقل هم موید آشتی با وضع موجود است و همه راه گشای تحول در وضع موجود. عقل مدرن به روایت همه فیلسوفان برجسته اش، این هر دو را جمع کرده اند. هر کلام موید تغییر ضروری است برای اثبات وجه عقلانی اش، علاوه بر چشم انداز تحول، نسبت و وابستگی خود به وضع موجود را مطمح نظر قرار دهد. پی نوشت: نوشته پیشین من – فاجعه خیال – واکنش های مختلفی را برانگیخت که برخی در کامنت ها منعکس است و برخی نیز در واکنش های رودررو ظاهر شد. برخی با من همدلانه سخن گفتند، و به من در تعمیق این سخن همراهی کردند، اما برخی بر من خرده گرفتند و حتی پرخاشجویانه سخن گفتند. این یادداشت تکمله ای بر یادداشت قبلی است.
Thursday، April 13، 2006 فاجعه خیال
متاسفانه پیوند روشنفکری با رادیکالیسم سیاسی و عمل رادیکال در ایران، تنها یک وظیفه را پیش پای روشنفکری گشوده است: تدوین آرمانهای رادیکال سیاسی و ترغیب عموم برای تحقق آنها. آنها برای توجیه اخلاقی این آرمانها بیشترین امکانات کلامی خود را نیز به کار بسته اند که وضع موجود را غیر قابل تحمل بنمایانند و البته در پرتو این نحوه وانمایی قادر بوده اند به مثابه منجی مردم در صحنه حاضر شوند.
طبیعت این الگوی روشنفکری ظهور ادواری از افول و نزول است. گاهی روشنفکران در صحنه درخشیده اند و در بسیج مردم توفیق بافته اند. اما پس از هر اوج گیری، زمانه افول فرارسیده است و روشنفکران به خانه های عزلت خود خزیده اند. سرانجام کار اما اسف انگیزتر است چرا که تحولات رادیکال نتایج وخامت باری نیز به همراه دارد. آنکاه همواره روشنفکران در پایان هر اوج گیری، در توجیه اخلاقی نقش آفرینی های خود نیز در مانده اند. با الهام از ایدهای از جان رالز، میتوان برای روشنفکر یک وظیفه دیگر نوشت: روشنفکر وظیفه دارد، فرد منزوی را با عرصه عمومی آشتی دهد. انجام این مهم دست کم متکی بر سه وظیفه در هم تافته است: 1. او وظیفه دارد، در یک چهارچوب مفهومی بالنسبه منسجم، برای یک طبقه، گروه یا یک ملت امکان درکی معقول را از امور فرهنگی، اجتماعی وسیاسی فراهم سازد و دراین زمینه سازه ها و ناسازه های اصلی را بنمایانند. 2. او وظیفه دارد، فرد را با عرصه تاریخی و اجتماعی که او در بستر آن می بالد، آشتی دهد. روشنفکر به مدد معانی و سنت ها و قواعد جمعی، فرد را ترغیب می کند که از لاک فردی خود بیرون بیاید و با عرصه جمعی و تاریخی خود پیوند حاصل کند. 3. روشنفکر همچنین وظیفه دارد، در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی، امکانات تحول معقول را بیابد و نحوه وصول به آن را تبیین کند. روشنفکران دینی، البته در این زمینه موفقترند چرا که علی الاصول بیش از همتایان غیر دینیشان، با زمینه منتشر اجتماعی و فرهنگی پیوند دارند. اما مشروط به آنکه علاوه بر حوزه سیاسی، در حوزه فهم دینی نیز از سه اصل یاد شده تبعیت کنند. برمبنای سه وظیفه یاد شده: 1. روشنفکران دینی وظیفه دارند، بر مبنای عقلانیت هر دوره چهارچوبی معقول و بالنبسه منسجم از دین و ایمان دینی عرضه کنند و سازگاری ها و ناسازگاری های اصلی در این حوزه را بنمایانند. 2. آنها وظیفه دارند، بهترین امکان آشتی میان ایمان فردی را با سنت جمعی و تاریخی دینی معرفی کنند. 3. آنها وظیفه دارند، در هر دوره بر مبنای ذخائر هر سنت دینی و سازه ها و ناسازه های اصلی، مهم ترین افق های فراروی برای تحول معقول را عرضه نمایند. اما متاسفانه پیوند روشنفکری دینی نیز با رادیکالیسم معرفتی در جامعه امروز ما، نحوی مسیحی سازی دین به مثابه یک افق معقول تحول را مطمح نظر قرا رداده است. روشنفکری و روشنفکری دینی در جامعه ما، هویت خود را در رادیکالیسم جستجو میکند. گاه به نحو سیاسی و عملی رادیکال است و گاه با رادیکالیسم معرفتی خود، سلف رادیکال خود در حوزه عمل را نقد می کند. اما به هر روی، رادیکالیسم شیرین است چرا که نحوی خیال انگیز او را از بند واقعیتهای عینی فراتر می برد و یکباره در عالم خیال در بهشتی برین زندگی میگذراند. به عبارتی رادیکالیسمی است که مبنای خود نه از هیچ تحلیلی بلکه از قدرت خیال اخذ میکند. اما این خیال ورزی در عمل فاجعه می آفریند و به مصیبت بزرگ جامعه ما که همانا انزوای بنیادین فرد از عرصه عمومی است دامن می زند. عرصه سیاسی را سرمای بی تعلقی و بیگانگی فرا میگیرد و عرصه دینی اش را عرفان زدگی و صوفی منشی.
Tuesday، April 11، 2006 فضیلت شناسایی رقیب
ملاقات جبهه مشارکت با احزاب گوناگون سیاسی منجمله حزب موتلفه، به نظرم رخداد مهمی در عرصه سیاسی ایران بود. این رخداد دست کم به نحو نمادین، خروج از تصویر تک ذهنی از میدان عمل سیاسی بود. دقت در سخن سیاسی نیروهای اصلاح طلب از دوم خرداد به اینسو نشانگر آن است که این نیروها چندان با رقبای خود از حیث روایت تک ذهنی از میدان عمل سیاسی تفاوت نداشتند.
جمهوری اسلامی پس از انقلاب، مستمراً در چرخه تولید و بازتولید گفتاری افتاده است که حاصل آن، از میدان به دربردن هر نیروی سیاسی بود که به نحوی دیگر میاندیشید و مسائل سیاسی را بر مبانی تازهای تحلیل میکرد. به عبارتی اهتمام اصلی خود را بر حفظ جماعتی از پیروان و دوستداران مطیع و یک دل و یک سخن قرار داده بود. گویی حتی شائبه هر تردیدی در دل، فرد یا گروهی را از جرگه خودیها خارج میکرد. حاصل این رویکرد البته افزایش گروه و شمار غیر خودیها بود. افزایش شمار آنان به تدریج آن سخن تک ذهنی را بی اعتبار کرد. به طوری که همه گفتند و شنیدند که "اختلافات البته طبیعی است اما ..." و امای هر کس البته مشخصات خاص خود را داشت. آن رویکرد تک ذهنی که در عمل به تدریج استحاله می شد، حاصل گفتاری بود که مشروعیت خود را از ستیز با دشمنان اسلام اخذ کرده بود و به عنوان منجی خلائق عالم بر مسند قدرت تکیه زده بود. اما پادگفتمانی که در دوم خرداد ظاهر شد، دوباره به نحوی تک ذهنی به میدان آمد. دمکراسی پیام و سخن تازهای بود که نشان آن در دستان گروه هایی خاص بود. آنان نیز از دمکراسی سخن می گفتند و اعتبار آن را از دشمنان دمکراسی می گرفتند. به عبارتی آنان آمده بودند تا متاع دمکراسی را یکباره از غیب به زمین نازل کنند. آنان منجیان مردم بودند و فرشته نجات را در دست داشتند. آن اسلامخواهی و این دمکراسی طلبی اساسی واحد داشت: عرصه سیاسی باید برای هدفی واحد سازمان یابد و به این اعتبار از اغیار باید پاک شود. اما هم آن اسلام و هم این دمکراسی، بیشتر حاصل یک رابطه بود، نه متاعی که از غیب فرومی آمد. دمکراسی بدون تردید تنظیمات حاصل یک ارتباط دمکراتیک است. بنابراین بیش از بازیگر دمکراتیک، و حتی بیش از ایدئولوژی و شعار دمکراتیک، این ارتباطات سیاسی مبتنی بر ترتیبات دمکراتیک است که حائزاهمیت است. ملاقات با موتلفه به معنای یک شناسایی دو طرفه نیروهای سیاسی است. شناسایی دو طرفه همان متاع مهمی است که کمتر در عرصه سیاسی کشور تجربه کرده ایم. جبهه مشارکت با ابتکار سیاسی خود، منطق این شناسایی دو طرفه را پذیرفت و آن را به رقیب سیاسی خود نیز تحمبل کرد. و این نکته اثبات کننده اولویت ارتباطات سیاسی بر منطق و سخن سیاسی است. چنانکه یاد آور شدم آن اسلام نیز از همان روز نخست اگر رابطه انگاشته می شد، نه متاع، هیچگاه با منطق فضیلت مندانه دمکراتیک در تعارض نمی افتاد. هنگامی که یک سخن سیاسی متاع انگاشته می شود، نزاع بر سر مالکیت آن در می گیرد و نزاع یاد شده پایان دهنده اصل متاع است. اما هنگامی که موضوع به نحوه و نوع ارتباط تفسیر شود، آنگاه متضمن شناسایی متقابل است. و به این معنا همواره با فهم فضیلت مندانه از دمکراسی همراه می بود. نکته مذکور ناشی از فضیلت امر سیاسی است. سیاست تنها هنگامی قادر است به یک کنش فضیلت مندانه ارتقاء یابد که امر عمومی حیات زنده اجتماعی و سیاسی داشته باشد. امر عمومی نیز تنها در پرتو همگان زنده است و آن نیز مشروط به شناسایی متقابل نیروها و روایتهای گوناگون است. هر ایده و باوری هنگامی قادر است در عرصه سیاسی فضیلت مندانه ظاهر شود، که در این میدان، با فضیلت امر سیاسی پیوند پیدا کند. در واقع سیاست فضیلت خود را از خارج از میدان تعاملات خود وام نمیگیرد بلکه خود به حسب جوهر ذاتی حاوی فضیلتی درونی است. هر ایده ای که خواهان پیوند با امر سیاسی است، تنها دراحیای فضیلت امر سیاسی قادر است فضیلت خود را نیز در میدان سیاسی ظاهر کند.
Thursday، April 06، 2006 ایمان، اخلاق و سیاست
انسان گاه با پوشیدن نظر از جهان به خداوند نظر می کند. به عبارتی ایمان به خداوند با امتناع از جهان فراهم می شود. اینچنین ایمانی، ایمان عارفانه است. ایمان انسان بی جهان، انسانی که از درگیری و کثرت جهان آزاد است و یکباره سر بر آستان عالم وحدت سائیده است.
اما برای انسانی که از جهان نظر نمی پوشاند، و درگیر عالم کثرت است، ایمان امکان پذیر است مشروط به آنکه در حیطه درگیری خود، به ویژه در ارتباط با دیگر انسان ها، تابع غایات اخلاقی باشد. اینچنین است که ایمان انسان درگیر با عالم کثرت، همواره مستلزم تبعیت ازاخلاق است، در حالیکه ایمان انسان نظر پوشیده از جهان به هیچ روی نسبتی با اخلاق نمی یابد. ایمان پیامبرانه بدون شک، ایمان از نوع دوم بود. اما برای انسانی که در نسبت خود با عالم کثرت، تابع غایات و هنجارهای اخلاقی است، سیاست بستر ظهور عالی ترین هنجارها و غایات اخلاقی است. با این تعبیر، ایمان انسان درگیر با عالم کثرت، همواره به نحوی با غایات عرصه عمومی و امر سیاست پیوند می یابد. به این معنا، ایمان دینی به هیچ روی قادر نیست منزوی از غایات عرصه سیاسی معنا یابد. این نحوه ارتباط میان دین و سیاست، با نسبتی که در سنت روشنفکری دینی می شناسیم، متفاوت است. در سنت روشنفکری دینی، دین دار بودن به معنای انجام تکالیفی درعرصه سیاسی است. در این روایت دین تکالیف عرصه سیاسی را پیشاپیش معین کرده است. درست همانطور که دین تکالیف ما را در عرصه خصوصی معین کرده است. ایده حکومت دینی نیز از همین روایت استنباط می شود. به عبارتی در این روایت، سیاست حکم مستقیم دینی است. نقد این روایت از نسبت میان دین و سیاست، به جدایی دین از سیاست انجامیده است. سیاست به عقل سلیم سپرده شده است و دین به تجربه خصوصی و منزوی ازجهان. اما حاصل این رویکرد انحلال هر دو است. از یکسو عرصه عمومی و اولویت اخلاقی آن مضمحل شده و سیاست به بازی باندهای قدرت تبدیل شده است. از آن سو نیز، افراد در تجربه خصوصی و فردانی خود به جای خداوند، در متن روزمرگی خود سائیده شده اند. نه مجالی برای سیاست اخلاقی باقی مانده است و نه مجالی برای ایمان دینی. شاید افزایش تمایل به صوفی گرایی نیز در میان برخی گروه های اجتماعی را بتوان به همین رخداد مرتبط دانست. جستجو ایمانی گسسته از عالم کثرت. اما از نقطه نظری که نسبت میان دین و سیاست را طرح کردم، دین تعیین کننده تکلیف امر سیاست نیست. امر سیاسی قواعد خود را داراست و برای تعیین غایات اخلاقی آن به جای الگو گرفتن از امور و متون غیر سیاسی، به خود سیاست و قواعد هنجارین آن باید رجوع کرد. اما دعوت به نگرش اخلاقی در عرصه سیاسی و برانگیختن کنش اخلاقی، هر دو مقتضیات گریز ناپذیر ایمان دینی است. چرا که جستجوی ایمان نیازمند درگیری اخلاقی با محیط مومن است.
Wednesday، April 05، 2006 نه پناهي نه چشماندازي
جواد جان سلام
فكر ميكنم اگر كسي وبلاگ تو را در اين مدت دنبال كرده باشد، درمييابد كه يكي دو مضمون درونمايه اصلي نوشتهةا را شكل دادهاند. از آن ميان يكي، نسبت ما با گذشتهاي است كه با رخدادهاي بزرگي جون انقلاب و جنگ و با آموزههاي ديني رقم خورده است. از سوي ديگر، آيندهاي كه به ناگزير از پرداختن به اين گذشته است. خواه در تقديس و ستايش آن و خواه در نقد يا نفي و نكوهش آن. سال گذشته بود كه به مدد كتابخانههاي ايتنرنتي توانستم كتاب سنگي بر گوري جلال آلاحمد را بخوانم. يكي دو نكتهاي را كه موقع مطالعه يادداشت كرده بودم، به تصادف يافتم. نوعي دلمشغولي مشترك بين مطالب تو و اين نوشته يافتم. گفتم برايت بفرستم شايد براي تو هم جالب باشد. البته احتمال دارد كه در قضاوت خود به خطا رفته باشم. در هر حال، يك نگاهي به آن بينداز شايد خالي از جاذبه نباشد. ”سنگي بر گوري“ شرح درد آلاحمد از عقيم بودن خود و بيفرزندي است. اين كتاب نخستين بار در مرداد ماه 1342 نوشته شده و بار دوم در دي ماه همان سال بازنگري شده است. كتاب هم نقلِ تلاشهاي او براي حل اين مشكل است و هم احساس دروني او و واكنشهاي ديگران به اين مشكل. در اين نوشته با مسائل فرعي ديگري هم مواجهيم كه از همه مهمتر و شايد جذابتر، ماجراي زلزله بويينزهراست كه در همان ايام رخ داده است. راوي ماجرا (جلال) براي غلبه بر درد بيفرزندي راههاي مختلف را ميآزمايد. راههاي جديد افاقه نميكنند و او به هر راه ديگري پناه ميبرد تا مشكل را حل كند. و اين راهها چيزي نيست جز همانهايي كه سنت و فرهنگ در برابرش قرار دادهاند. مثل چهل روز خام خوردن تخم غاز. اين نوشته را بايد يكي از ممتازترين نوشتهها در بارة احوالات شخصي دانست چرا كه در جامعهاي كه هنجارهاي غالب بيان مسائل خصوصي را در عرصه عمومي مجاز نميدانند، نويسنده با جسارتي كمنظير از لايههاي پنهان زندگي خود سخن ميگويد. اين نكتهاي است كه مجال ديگري را براي تأمل ميطلبد اما ميتوان كتاب را از وجهي ديگر هم ديد. بيفرزندي كه در سنت مرسوم به بيبر بودن تعبير ميشود (و نويسنده اين تعبير را هم در خود و هم در محيط اطراف به دقت نشان ميدهد) به صورت نشانهاي از آينده درآمده است. آينده به منزلة ثمر داشتن و ابتر نبودن (كه در معناي سنتي آن فرزند داشتن يا دنباله داشتن معنا ميشود) حاصل گذشته تهي و هيچ است. خواننده اين نگاه را در متن حس ميكند كه اين گذشته تهي است كه بار سنگين خود را بر آينده بيحاصل نهاده و آن را شكل بخشيده است. تلاشها راه به جايي نميبرند و ثمر در پي ندارند. نويسنده سرگشته و مأيوس از اين تلاش هم از گذشته دلزده و هم از آينده بيزار است. و سرانجام اين ماجرا بنبست عقيمي و بيحاصلي است. در پايان نويسنده تقدير خود را به نشانهاي براي بيان وضعيت كنوني ما بدل ميكند كه در پشت سر هيچ است و تهي و آيندهاي بيبر و خشك و بيحاصل. تهي و خالي. هم گذشته و هم آينده. از اين منظر آلاحمد نگاهي سخت مايوسانه دارد به سرنوشت خود و ما. اين متن از كتاب را گواه برداشت خود ميآورم: پدري است و پسري و نوهاي .يعني من و بابام و جدم. اين آخري در قبرستان مسجد ماشاءاله. مشت خاكي در يك گوشة اين سفرة سنت و اجداد و ابديت. پسر در قبرستان قم. همين بيخ گوش تو. و هنوز نپوسيده. بلكه يك كيسه استخوان. و نوه دلش تنگ است و آمده سراغ اموات. يعني پناه آورده به گذشته و سنت و ابديت. يعني به اين هيچي كه تو در آني. آمده تا خود را در اين هيچ فراموش كند. اما اين نسخه هيچ افاقهاي نكرده. عين نسخة نطفة تخم مرغ. يادت هست؟ و اين خود بدجوري بيخ ريش اين نوه مانده. راستش چون اين سفرة خاكي بد جوري بي نور است. تو تا سه چهار سال ديگر حتي سنگي بر گوري هم نخواهي بود. اما پدرم هنوز فرصت دارد. هم سنگي دارد بر گوري و هم نوه ها دارد و پسرها. و در خانهاش هم هنوز باز است. اما اين نوة پناه آورده به گذشتگان چنان از اين گذشته و آن آينده بيزار است كه نگو ...نميداني چقدر خوش است عمقزي، از اين كه عاقبت اين زنجير گذشته و آينده را از يك جايي خواهد گسست. اين زنجير را كه از ته جنگلهاي بدويت تا بلبشوي تمدن آخر كوچة فردوسي تجريش آمده. آن بچهاي كه شنوندة قصههاي تو بود با خود تو بگور رفت. و امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابندهاي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گستردة شما پناه بياورد. پناه بياورد به اين گذشتگان و اين ابديت در هيچ و اين سنت در خاك كه تويي و پدرم و همة اجداد و همة تاريخ. من اگر بداني چقدر خوشحالم كه آخرين سنگ مزار در گذشتگان خويشم. من اگر شده در يك جا و به اندازة يك تن تنها نقطة ختام سنتم. نفس نفي آيندهاي هستم كه بايد در بند اين گذشته ميماند. ميفهمي عمقزي اينها را؟ دلم نيامد به پدرم بگويم. ولي تو بدان. و راستي ميداني چرا؟ تا دست كم اين دلخوشي برايم بماندكه اگر شده به اندازة يك تن تنها در اين دنيا اختياري هست و آزادياي. و اين زنجير ظاهراً بهم پيوسته كه برگردة بردباري خلايق از بدو خلق تا انتهاي نشور هيچي را به هيچي مي پيوندند-اگر شده به اندازة يك حلقة تنها، گسسته است. و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد كه آرامگاه هيچ جسدي نيست. و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشتة در هيچ و اين سنت در خاك. پی نوشت: یادداشت فوق را دوست عزیز و دیرینم، دکتر محسن گودرزی نگاشته اند. او پس از یادداشت آخری من اظهار نگرانی کرد که مطلب کم آورده ام و به پرت و پلا گویی افتاده ام. برای آنکه چراغ زاویه دید خاموش نشود، لطف کردند و یادداشت فوق را برایم ارسال کردند.
Saturday، April 01، 2006 جغرافیای سه لایه ایران
عید امسال، به استان یزد رفتم. نکاتی به نظرم آمد که نمیدانم نگاه محققانه تا چه حد آنها را تایید میکنند. به هر حال اعتبارشان در حد مشاهدات چند روزه یک ناظر در خیابانهای یزد است. امیدوارم دوستان با کامنتهای خود اشکالات مرا گوشزد کنند.
تا کنون همه استانهای مرزی یا نزدیک به یزد را دیده بودم: اصفهان، فارس، کرمان، خراسان و بعد کمی دورتر استانهایی نظیر قم و استان مرکزی را. در مقایسه میان استانهای مرکزی کشور و استانهای حاشیهای مثل گیلان و آذربایجان شرقی و غربی به خصوص ارومیه و کردستان، به یک باور عمومی در باب چند و چون جغرافیای فرهنگی ایران رسیده بودم. تصور میکردم، استانهای حاشیهای به دلیل همجواری با کشورهای دیگر، مجاری ورود فضاهای فرهنگی جدید بودهاند و این استانهای مرکزی بوده است که در مقابل رسوخ فرهنگ برون مرزی مقاومت کرده است. اجمالاً تفاوت میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی در سال 1357 نیز همین نکته را تایید میکند. انقلاب مشروطه علاوه بر تهران در تبریز و گیلان و مازندران پایگاه دارد، در حالیکه انقلاب اسلامی علاوه بر تهران، بیشتر در استانهای مرکزی مثل قم و اصفهان و شیراز، ریشه دارد. چنین تصور میکردم که ایران را باید به حاشیههای رسوخ پذیر، و مرکز مقاوم طبقه بندی کرد. ناسازهای که در تهران در جنبشهای فکری و فرهنگی و سرانجام رخدادهای سیاسی خود را ظاهر میکند. اما سفر امسال به یزد کمی تصویر قبلی مرا دگرگون یا تکمیل کرد. استان یزد مرکزی ترین استان کشور است. اما به طرز شگفت انگیزی با استانهای همجوار مثل اصفهان و شیراز متفاوت است. حضور و همزیستی مسالمت آمیز زرتشتیان با جمعیت مسلمانان و برقراری آتشکدهها و مراکز مذهبی زرتشتیان در کنار مساجد و مراکز مذهبی مسلمانان، در همان دید نخست، نشانگر تفاوت روحیه مردم این سرزمین است. تجربه گفتگو و مراوده با مردم طی چهار پنج روزی که آنجا بودم، حکایت از آن داشت که با مردمی نرمخو و متعادل سر و کار دارم. تاریخ این سرزمین نیز نشان میدهد که عربها نیز هنگام حمله به ایران، کمتر به مراکز مرکزی و کویری ایران اهمیت دادهاند و این مناطق از هجومهای نخست در امان بوده است. چنین بوده است که در وهله نخست، زرتشتیان برای حفظ خود این منطقه را بیش از همه امن یافتهاند. به ویژه آنکه این منطقه خالی از جاذبههای طبیعی مانند آب و زمین کشاورزی بوده است. شاید به همین جهت است که در سایر هجومهایی که به ایران صورت پذیرفته است، این منطقه کمتر در معرض هجومهای گسترده قرار گرفته است. حتی به یاد دارم که در منازعات سالهای گذشته، استان یزد کم حادثهترین استان کشور بود. طرفداران دو جناح سیاسی کمتر از همه در یزد معارضه میکردند و بیشتر اهل گفتگو بودند. وضعیت یزد، مدل ساده شده قبلی مرا تکمیل کرد. شاید بتوان گفت که ایران یک مرکز متعادل در کانون خود دارد. گرد این مرکز، یک حلقه سخت وجود دارد، و در حاشیه نیز استانهایی که از حیث فرهنگی نفوذپذیرترند. البته شک ندارم که تحولات ارتباطی جدید از موضوعیت جغرافیا تا حدودی کاسته است، اما شاید بر مبنای قواعد جغرافیا، هنوز بتوان برخی از تحولات ایران را توضیح داد. بر این مبنا، شاید بتوان سنت فرهنگی ایران را تابع سه الگوی متمایز به شمار آورد. الگوی استانهای نفوذ پذیر حاشیه که معمولاً تغییر پذیرند و تساهل و کثرت فرهنگی بیش از همه در آنها مشاهده میشود و در مقام مقایسه کمتر دلنگران تداوم بر مبنای سنتاند. استانهای مرکزی که سنتگرا و معارضه جو با تحولات شالودهشکن مدرناند، و سرانجام استان مرکزی یزد که الگوی آشتیجویانهای برای تحول ضمن وفاداری بر مبانی سنت عرضه میکند. به این ترتیب، محرکههای تحول از استانهای حاشیهای آغاز میشود، در استانهای مرکزی با مقاومت مواجه میشود و در استان مرکزی یزد، الگوی مصالحه جویانهای برای کاستن از بار معارضه عرضه میشود. نمیتوانستم در اردکان و یزد قدم بزنم، و به یاد سید محمد خاتمی نباشم. شاید نقش او را بتوان بر مبنای یزدی بودنش نیز توضیح داد و مشی او را با الگوهایی بتوان مقایسه کرد که به سایر مناطق ایران اختصاص دارد. پی نوشت: قبل از شما، خودم تصور میکنم مضمون این یادداشت تقلیل گرایانه است. با اینهمه در حد یک تامل وبلاگی هست. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|